یکی از چهار کارگاه طنزنویسی که در جریان سومین جشنواره طنز مکتوب در تالار اندیشه حوزه هنری برگزار میشود، به برادرم ابوالفضل زرویی و به موضوع «استفاده از ظرفیتهای زبان در شعر طنز» اختصاص یافته است. اگر به شرکت در این کارگاه تمایل دارید، ساعت 11 و 30 دقیقه روز یکشنبه 26 ماه جاری، به جایی که ذکرش رفت قدم رنجه کنید.
سلام رفقا. این نامه را بردار خطاب به تمام شما که در این یک سال و چهار ماه خواننده آثارش بودهاید، نوشته است. امروز نوشت و برایم فرستاد. این همان نامه است که وعده کرده بود در پاسخ به محبتتان قلمی کند. من نیز این وسط امربر هر دو طرف بودهام؛ شما و برادرم
دوستان عزیز و بزرگوارم
درود و سلام خدا و فرشتگانش بر شما
قلباً ترجیح میدادم که حالم مساعد بود و مجال کافی داشتم تا با مراجعه به سایتها و وبلاگهای تمامی بزرگوارانی که کلیک رنجه کرده و درباره نوشتههای ناقابل این دوست کوچکشان لطف و اظهارنظر کردهاند، شخصا و تک به تک تشکر و قدردانی کنم. از کم سعادتی و بد اقبالی من است که علیرغم مراجعه مداوم به سایتها و وبلاگهای شما و لذت بردن از مطالب، عکسها و سرودههای زیبایتان، به علت ضعف در تایپ (حروفنگاری) فارسی، از بیان مکتوب احساسی خود عاجزم.
«آفتاب آمد دلیل آفتاب»؛ همین که نور چشم و برادر عزیزم محمد، زحمت ایجاد و به روز رسانی این وبلاگ را بر خود هموار کرده است، نشان خامدستی و ناتوانی من در این گونه امور است.
اگر دارید که خدا برایتان حفظش کند و قدر این نعمت بزرگ را بدانید ولی اگر ندارید، واقعا و از صمیم قلب و سویدای دل از خدا میخواهم که به شما نیز دوست دلسوز و برادر مهربانی چون محمد عنایت کند. محمد پاره تن، نور چشم و پسانداز ابد مدت عاطفه و غرور من است.
اگرچه گردآلود فقرم و حتی آب به چشمه خورشید، دامن تر نکردهام و اگرچه بعد از بیست سال فعالیت مداوم فرهنگی، امروز، بیمار و شکسته، ریزهخوار ِ ریزهروزی ِ پدر شدهام، با این حال خدا را شاکرم – و بسیار شاکرم – که علاوه بر دیگر نعمتهای بیشمار و رشکبرانگیز، برادری نازنین چون محمد و دوستانی همدل و مهربان چون شما دارم.
برخی از دوستان مراجعه کننده به این صفحه،خود از نامداران شعر و ادب و هنر امروزند؛ عزیزانی چون علیرضا قزوه، دکتر محمدرضا ترکی، سید علی میرفتاح، عبدالرحیم سعیدیراد، علی مریخی، علی جهانشاهی، نیکآهنگ کوثر و ... از این بزرگواران که بعضا برای غالب نوشتهها و سرودههای این صفحه پیام گذاشتهاند، خاضعانه سپاسگزارم.
برخی از دوستان جوان من در این محیط مجازی، در واقع خودشان صاحبخانهاند. دوستانی که به جهت ارتباط نزدیکتر، بعضا حضوری و تلفنی اظهار لطف میکنند و ضمناً در ثبت و ایجاد این صفحه و به روز رسانی مطالب، محمد را یاری دادهاند. اینان در زمره خویش و پیوند منند و ادب، متانت، اخلاق، حدشناسی و حقشناسیشان مورد ستایش تمام کسانی است که با آنها و آثارشان آشنا هستند؛ عباس حسیننژاد، نویسنده، طنزپرداز، عکاس، و ایدهپرداز پرکار و با استعداد، گلی که در شورهزار مطبوعات و رسانههای دیداری و شنیداری، مجالی و بستری برای رشد و بالندگی پیدا نکرده است. علیرضا روشن نویسنده و شاعری جوان و شوریده که با حیرت، در بیابانی به وسعت قرن دوم هجری تا قرن بیست وپنجم میلادی سرگردان است و تلخی قلمش، گاه کشنده است و گاه شفابخش. امید مهدینژاد، طنزنویس و طنزسرای خوشقریحه و جوان که اگر در دام روزمرگی و امور اجرایی نیفتد میتواند – و باید – از چهرههای تاثیرگذار طنز معاصر باشد. و به این نازنینان بیفزایید: امیر اسماعیلی، مهدی استاداحمد، حسن صنوبری، مهرداد صدقی، حسامالدین مقامیکیا، محمود فرجامی، آرمین سنقری، رضا طایفی، همایون حسینیان، نادر ختایی، فاضل ترکمن، نسیم عربامیری و... (شما را به خدا تقدیم و تاخر در ذکر نامها و نامهایی را که از قلم انداختهام بر من ببخشید.)
دوستان عزیز دیگر که به این دوست کوچکشان لطف کرده و انتقاد و التفات خود را از من دریغ نداشتهاند، عبارتند از:
محمد جاوید، علی کرمی (فلان بن هیچکس)، لاله حسنپور، زهرا رمضانپور، امیر کریمی (ابوامیر)، عالی پیام ، غلامرضا کافی، ساکت، الهه، لطیفه های ایرانی، یک همشهری، مهدی، یه نفر بیکار، مختار شکری پور، کاکه تیغون و بزرگواران دیگری که آمدهاند و خواندهاند.
مطمئن باشید که تمامی اظهارنظرها، انتقادها، بذل عنایتها و یادداشتهای پرمهرتان را ، نه یک بار و یک روز که بارها و بارها و با اشتیاق خواندهام و میخوانم و انرژی میگیرم. این نکته را به تاکید عرض میکنم تا عدم پاسخگوییام را – خدای ناکرده – حمل بر بیادبی و بیتوجهی نفرمایید و بدانید که سطرسطر نوشتههایتان، چه حاوی انتقاد باشد و چه حامل التفات، برایم عزیز و خواندنی است.
برادرم محمد به یاری دوست خوبم عباس حسیننژاد برای راهاندازی سایت در تلاشند. میدانم که شما نازنینان در طراحی گرافیک، گردآوری مطالب و پیشنهاد سرفصلها و موضوعات این سایت، تنهایشان نخواهید گذاشت.
دوستتان میدارم و برایتان از یگانه هستیبخش، تنی سالم، دلی شاد، عاقبتی نیک توام با سربلندی و عزت و دوستانی همدل و مهربان همچون خودتان آرزو میکنم.

يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
روزى روزگارى در ولايت غربت يك پيرزنى بود به نام «ننه قمر» و اين ننه قمر از مال دنيا فقط يك دختر داشت كه اسمش «دلربا» بود و اين دلربا در هفت اقليم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس كه زشت و بدتركيب و بدادا و بى كمالات بود.
يك روز كه اين دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن هايش حنا مى گذاشت، آهى كشيد و رو كرد به مادرش و گفت: «اى ننه، مى گويند «بهار عمر باشد تا چهل سال. با اين حساب، توپ سال نو را كه در كنند، دختر يكى يك دانه ات، پايش را مى گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش كه من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه شوهر سپرى كنم و من شنيده ام كه يك دستگاهى هست كه به آن مى گويند «كامپيوتر» و در اين كامپيوتر همه جور شوهر وجود دارد. يكى از اين دستگاه ها برايم مى خرى يا اين كه چى؟»
ننه قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا كرد به نصيحت كه: مردى كه توى دستگاه عمل بيايد، شوهر بشو و مرد زندگى نيست. تازه بچه دار هم كه بشوى لابد يا دارا و سارا مى زايى يا از اين آدم آهنى هاى بدتركيب يا چه مى دانم پينوكيو...
وقتى ننه قمر دهانش كف كرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع كرد به تعريف از كامپيوتر و اينترنت و چت و اين كه شوهر كامپيوترى هم مثل شوهر راست راستكى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خيرى دخترش، سينه ريز و النگوهاى طلايش را بفروشد و براى دلربا كامپيوتر مجهز به فكس مودم اكسترنال و كارت اينترنت پرسرعت و هدست و كلى لوازم جانبى ديگر بخرد.
بارى اى برادر بدنديده و اى خواهر نورديده، دستگاه را خريدند و آوردند گذاشتند روى كرسى و زدندش به برق و روشنش كردند. دلربا گفت: «اى مادر، در اين وقت روز، فقط بچه هاى مدرسه اى و كارمندهاى زن و بچه دار توى ادارات، مى روند در چت و تا نيمه شب خبرى از شوهر نيست.» به همين خاطر، از همان كله ظهر تا نيمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جديت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپايدر پرداخت.
نيمه شب دلربا دستگاه را تحويل گرفت و وصل شد به اينترنت و يك «آى دى» به نام «دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷» براى خود ثبت كرد و رفت توى يكى از اتاق هاى «يارو مسنجر». به محض ورود، زنگ ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبيد، متوجه شد كه چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته اند. دلربا كه ديد حريف اين همه خواستگار مشتاق و دلداده نيست، همه پيغام ها را خواند و سر آخر از نام يكى از آنها خوشش آمد و با ناكام گذاشتن خيل خواستگاران سمج، با همان يكى گرم صحبت شد. در زير متن مكالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:
پژمان آندرلاين توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زيباى شيرين كار، خوبيد؟
دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷: سلام. مرسى. يو خوبى؟
پژمان: مرسى + هفتاد. سين، جيم، جيم پليز. [سين، جيم، جيم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ يعنى: سن؟ جنسيت؟ جا و مكان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [يعنى هجده ساله ام، دخترم و در بالاى ولايت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسير از بنده نگارنده] يو چى؟
پژمان: من بيست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [يعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [يعنى حسابى لول و كيفورم. همان LOL] پس همسايه ايم.
پژمان: بله ولى من براى ادامه تحصيل دارم ويزا مى گيرم كه بروم در جابلقا چون كه هم در آنجا آزادى مى باشد و هم سى دى با كيفيت آينه آنجا هست و من همه كس و كارم (يعنى دخترخاله پسر عمه دايى مامانم) در آنجا زندگى مى كنند.
دلربا: اوكى، درك مى كنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شكلى هستى؟
پژمان: قد ،۱۸۵ وزن ،۸۰ موخرمايى روشن و بلند، پوست سفيد، چشم آبى.
دلربا: من قدم ،۱۷۴ وزن ،۶۰ رنگ چشمم هم يك چيزى بين آبى و سبز.
پژمان: واى خداى من... راست مى گويى؟
دلربا: وا... يعنى خيلى زشتم؟
پژمان: نه... اتفاقاً بى نظيرى. راستش نمى دانم چطور شد كه همين الان، يك دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمين است و يك قشنگ نازنين است...
دلربا: اى واى خدا مرا بكشد كه با بيان حقيقتى ناخواسته، تير عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حيران من و تو، زار و گريان من و تو...
پژمان: اى نازنين، بدجورى من خاطرخواه توام آيا حاليت مى باشد؟ تكه تكه كردى دل من را، بيا بيا بيا كه خيلى مى خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاكى به سر بريزم با اين عشق پاك و معصوم؟ من مى خواهم ايوان رويا را آب پاشى كنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عكس تو را نقاشى كنم. اما تو را چه جورى بكشم چرا كه وسايل نقاشى ام كم و كسر دارد و من مداد مخملى ندارم.
پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنين من، بيا تا برويم از اين ولايت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صيغه عقد. يادآورى از بنده نگارنده] بگير و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضايت زوجه و خانواده او و همچنين طى مراحل قانونى. ايضاً يادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگيرم. كاش هم اكنون در كنارم بودى تا... اصلاً ولش كن، الان هر چه بگوييم اين يارو «بنده نگارنده» مى خواهد وسطش پيام اخلاقى بدهد. بيا شماره تلفن مرا بنويس و تماس بگير تا بدون مزاحم حرف هاى مان را بزنيم...
ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه اگر جوانان را نصيحت كنيم، رازشان را به ما نمى گويند!
قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد!
شعری از برادر در وصف حضرت مادر (س):
بانو، شما چقدر لطیفید، سادهاید
آیینهاید، مثل خدا بی افادهاید
گرمید و زیر سایهاتان میشود نشست
کوهید، جنگلید، درختان جادهاید
کوریم اگر نه صفحهی دفتر سفید نیست
ایشان نوشتهاند، شما شرح دادهاید
دست طلب به دامنتان میشود نزد؟
ما اوفتادهایم، شما ایستادهاید
ما تحفهای به غیر ارادت نداشتیم
سست است، رد کنید که صاحب ارادهاید
لبهایتان چرا به سخن وا نمیشود؟
ای خوش به حال مهر که بر لب نهادهاید
از ابروانمان گره بسته وا کنید
بانو شما که صاحب رویی گشادهاید
آدم که مثل معجزه نازل نمیشود
نورید، آیهاید، ز مادر نزادهاید
پیچیده اید و سخت ولی سخت نیستید
بانو شما چقدر لطیفید، سادهاید
يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.
روزى، روزگارى در ولايت غربت، مردم براى شتر خيلى ارزش و احترام قائل بودند و مى گفتند هيچ كس حق ندارد به شتر، حرفى نازك تر از گل بگويد. آنها معتقد بودند كه آه شتر، گيرا است و هر كسى را كه شتر نفرين كند، پيسى و برص و قولنج و درد لاعلاج مى گيرد.
اما بشنو از مردم ولايت جابلقا كه به هيچ چيزى اعتقاد درست و درمان نداشتند تا چه رسد به شتر.
در يك همچين عصر و زمانه اى، در ولايت غربت يك مردى بود به نام «مش كرم» و اين مش كرم از مال دنيا فقط يك شتر داشت كه از قضاى روزگار خيلى هم به او علاقه مند بود. مش كرم روزها مى رفت روى زمين مردم كار مى كرد و تنگ غروب كه حقوقش را مى گرفت، مى رفت در بازار و از براى خودش يك قرص نان و يك كاسه ماست و از براى شترش هفت من موز و توت فرنگى و آناناس و دو بسته آدامس نعنايى مى خريد و مى آمد به خانه. بعضى روزها هم كه مى ديد شترش دل و دماغ درست و حسابى ندارد، شتر را كول مى كرد و مى برد توى بازار و كوچه و خيابان مى گرداند تا كمى تغيير آب و هوا بدهد و حالش خوب بشود.
يك شب كه مش كرم براى شترش اسفند دود كرده بود و داشت يك ريز قربان صدقه پر و پاچه و لب و لوچه شترش مى رفت، شتر سرش را پايين انداخت و آهى كشيد و گفت: «مش كرم!» مش كرم گفت: «جان مش كرم.» شتر گفت: «جانت بى بلا. راستش دلم سياه شد توى اين خانه.» مش كرم گفت: «الهى بميرم. مى خواهى كولت كنم، برويم سر پل برايت هويج بستنى و شير بلال و كاهو سكنجبين بخرم؟» شتر گفت: «آنجا كه ديشب رفتيم؛ نه آنجا نه. مثلاً كاش مى شد يك تك پا مى رفتيم سفر دور جابلقا.»
مش كرم فورى يك حساب سرانگشتى كرد و شبانه از همسايه ها مبلغى قرض گرفت و بار سفر بست و كله سحر، شتر بر دوش راهى ولايت جابلقا شد. در بين راه مش كرم به شتر تفهيم كرد كه مردم جابلقا عقل و ادب راست و درستى ندارند و ممكن است با مشاهده شتر روى دوش مش كرم آنها را مسخره كنند و متلك بگويند. شتر هم گفت كه جواب ابلهان خاموشى است و او سعى مى كند با خويشتندارى و حفظ ديسيپلين سكوت اختيار كند و با مردم بى فرهنگ و نديد بديد جابلقا دهن به دهن نشود. توجيه به موقع شتر و بى دل و دماغى اهالى جابلقا و بى توجهى رهگذران موجب شد تا اقامت ۱۰روزه مش كرم و شترش [و به تعبير درست تر شتر و مش كرمش. توضيح از بنده نگارنده] به خير و خوشى تمام شود.
يك شب بعد از آنكه مش كرم در التزام شترش به ولايت غربت بازگشتند، مش كرم كه هم از كت و كول افتاده بود و هم نگران بازپرداخت قرض همسايگان بود، اصلاً حال خوشى نداشت. در همين اوضاع و احوال شتر رو كرد به مش كرم و گفت: «اى مش كرم!» مش كرم با ناراحتى گفت: «جان اى مش كرم.» شتر گفت: «همانا كه تو حق دوستى و برادرى را به جا آوردى و در طول اين چند سال به اندازه سر سوزنى در حق من كوتاهى نكردى. حالا وقت آن است كه من آن همه خوبى را جبران كنم و كارى كنم كه تو از عالم و آدم بى نياز شوى.» مش كرم گفت: «اى رفيق شفيق و اى دوست گرامى، آنچه من در حق تو كرده ام، در حكم انجام وظيفه بوده است و روسياه و شرمنده ام كه از فرط فقر و ندارى، دو سال است كه حتى هزينه مانيكور و پديكور تو را هم نداشته ام. وانگهى تو چگونه مى خواهى مرا به مال و منال و مكنت برسانى؟» شتر گفت: «شما كاريت نباشد، فقط از فردا هر جا رفتى و با هر كه نشستى، بگو كه شتر من بدقدم و بدخبر شده است و در طول سفر به هر جا وارد شد، صاحب آنجا بدرود حيات گفت و...» از مش كرم انكار و از شتر اصرار تا سرآخر مش كرم پذيرفت كه به حرف شتر عمل كند.
بارى از فرداى آن روز مش كرم راه افتاد توى ولايت غربت و با هر كس نشست از نحوست و بدقدمى شترش گفت و گفت كه تازه فهميده است كه بدبختى و بيچارگى خود او هم در طول اين همه سال به خاطر وجود همين شتر در خانه و زندگى اش بوده است.
بعد از دو روز، ديگر تقريباً همه اهل ولايت غربت خبردار شده بودند كه شتر مش كرم بدقدم است. صبح روز سوم هم مش كرم به پيشنهاد و اصرار شتر، شتر را كول كرد و برد گذاشت وسط ميدان ولايت و فرياد زد كه: «اى اهل ولايت، هر كس مى داند كه مى داند و هر كس نمى داند، بداند كه اين شتر بدقدم و اهل نفرين ديگر از امروز شتر من نيست. از آنجا كه شتر در اين ولايت خيلى حرمت و احترام دارد، من او را همين جا رها مى كنم، هر جا رفت و هر جا وارد شد، اين شتر متعلق به صاحب آنجا است.» بعد هم شتر را همان جا گذاشت و رفت.
نيم ساعتى كه گذشت، شتر از جايش بلند شد و خرامان خرامان رفت در دكان زرگرباشى و همان جا زانو زد و خوابيد. زرگرباشى با دست و پاى لرزان بيرون آمد و گفت: «آخر زبان بسته، اينجا چه جاى خوابيدن است؟» شتر گفت: «دوست دارم اينجا بخوابم. مگر ايرادى دارد؟» بعد هم با اخم به زرگرباشى خيره شد. زرگرباشى با تته پته گفت: «ببينم، نكند دارى نفرينم مى كنى؟ هان؟» بعد هم به گريه افتاد و گفت: «تو را به جان هر كه دوست دارى، هر چه بخواهى مى دهم، فقط نفرين نكن و از اينجا برو.»
شتر ۱۰ كيسه اشرفى از زرگرباشى گرفت تا راضى شد، بلند شود و برود، در حجره ملك التجار بخوابد.
بعد از يك هفته شتر تقريباً دم در تمام خانه ها و دكان هاى ولايت غربت خوابيده بود و روز هفتم مش كرم پنجاه تا خمره پر از سكه هاى طلا و نقره داشت.
مش كرم با پول پنج شش تا از آن خمره ها براى خودش يك قصر درندشت ساخت و كلى كلفت و نوكر استخدام كرد تا كارهاى قصر را انجام بدهند و شترش را كول كنند ببرند گردش. با مابقى پول ها هم تا آخر عمر با خوبى و خوشى زندگى كرد.
ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه شتر يك حيوان بدقدم و درآمدزا است. قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونش نرسيد.
يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.
روزى روزگارى در ولايت غربت، يك پيرمردى بود كه هفت پسر داشت. اين پسرها بزرگ شده بودند و يكى پس از ديگرى زن گرفته بودند و خانه و زندگى مستقل داشتند. پيرمرد كه عمر و دارايى اش را وقف پرورش و سامان گرفتن فرزندانش كرده بود، در ايام كهولت، آه نداشت كه با ناله سودا كند. همين مسئله باعث شد كه او در سال هاى پايانى عمرش محتاج فرزندان شود.
پيرمرد بار و بنديلش را بست و راه افتاد به طرف خانه بزرگ ترين پسرش. وقتى به آنجا رسيد و پسر و عروسش را از تصميم خود با خبر كرد، آن دو لب ورچيدند و آن قدر از مشكلات زندگى و قسط و قرض و نادارى و گرانى و اجاره بها و هزينه تحصيل فرزندان شان ناليدند كه پيرمرد بيچاره از آمدن پشيمان شد و بساطش را جمع كرد و راه افتاد به طرف خانه پسر دوم.
در خانه پسر دوم هم همين حرف ها تكرار شد و سرانجام، پس از دو روز، وقتى پيرمرد از خانه پسر هفتم بيرون آمد، به اين يقين رسيده بود كه از پسرهايش آبى گرم نمى شود. [روش معمول در افسانه ها اين است كه كوچك ترين پسر به دستاويز عواملى چون تريپ معرفت، حلال زادگى، شير پاك خوردگى، عاطفه يا به تعبير امروزى تر: خامى و نفهمى، تمشيت امور پدر (و چه بسا: مادر) را برعهده مى گيرد و دامن همت به كمر مى زند و در نهايت به واسطه دعاى خير والدين، پيازش ريشه مى كند و عاقبت به خير مى شود. مع الوصف چون هيچ يك از فرزندان پيرمرد ياد شده، به نگهدارى پدر تن در نداده اند، بنده نگارنده حاضر نيست به خاطر صنار- سى شاهى حق التحرير، از الكى و دروغكى براى اين فرزندان بى مرام، گواهى حلال زادگى و رحمت به شير پاك خوردگى صادر نمايد. والسلام. تمام شد توضيح اين بنده نگارنده.]
بارى، پيرمرد بيچاره كه نه راه پس داشت و نه راه پيش، چاره اى نديد جز اين كه عصا زنان، سر به كوه و بيابان بگذارد و دست بر قضا همين كار را هم كرد.
او رفت و رفت تا هنگام غروب، وسط بيابان رسيد به يك چاه آب. از آنجا كه تشنه بود، دلو را با طناب فرستاد ته چاه و با سختى فراوان، دلو پر آب را بالا كشيد. وقتى دلو به لبه چاه رسيد، پيرمرد چيزى ديد كه نزديك بود از وحشت، قالب تهى كند. يك مار سياه نفرت انگيز به اين كلفتى و به اين هوا بلندى، توى سطل چنبره زده بود. قبل از اين كه دست و پاى پيرمرد شل شود و طناب را رها كند، مار جستى زد و از دلو بيرون پريد و از چاه بيرون افتاد.
پيرمرد كه از ترس و تعجب شوكه شده بود، توان و جرات تكان خوردن نداشت. در همين وقت مار سياه به سخن درآمد و گفت: «اى بزرگمرد و اى نجات دهنده من، آرام باش و هيچ ترس و بيمى به دل راه نده. بدان و آگاه باش كه من پسر شاه پريانم و پادشاه ديوان مرا طلسم كرده و در اين چاه انداخته و من چهار هزار و سيصد سال است كه در اين چاهم تا امروز كه به دست تو از اين زندان رهايى يافتم. حال بگو تو كه هستى؟» پيرمرد كه قدرى از ترسش كاسته شده بود خود را معرفى كرد و ماجراى بى مهرى فرزندان و آوارگى اش را باز گفت.
مار گفت: «اى مرد، اگر لطف كنى و با من بيايى غبار كدورت و ملال را از وجودت پاك مى كنم. بيا نزديكتر دم مرا بگير و چشمانت را ببند.» پيرمرد كه از نزديك شدن به مار مى ترسيد، از لطف مار تشكر كرد و گفت كه كار قابل تقديرى نكرده و ترجيح مى دهد همان جا بماند ولى اصرار و پافشارى مار موجب شد تا در نهايت پيرمرد ترسان و لرزان دم مار را بگيرد و چشمش را ببندد. بعد از چند لحظه كه به اشاره مار چشم هايش را باز كرد، خود را در قصرى بلورين و جواهرنشان ديد كه گرداگرد تالار آن زيبارويانى از زن و مرد ايستاده بودند و در صدر مجلس شاه پريان با جلال و جبروت بر تخت نشسته بود.
مار سياه پيش خزيد و خود را به پدر معرفى كرد. شاه پريان هم طلسم ديو را شكست و در چشم برهم زدنى جوانى رعنا و فوق العاده زيبا از پوست مار سر به درآورد. پدر و پسر هم را در آغوش كشيدند و در قصر ولوله افتاد و همه به جشن و پايكوبى مشغول شدند.
پسر شاه پريان، پيرمرد را پيش پدر برد و ماجراى نجاتش را به تفصيل و با آب و تاب شرح داد. شاه پريان پيرمرد را بوسيد و او را كنار خود بر تخت نشاند و گفت: «اى مرد، اگر مى دانى كه مى دانى و اگر نمى دانى، بدان و آگاه باش كه دوام و بقاى سلطنت به داشتن فرزند ذكور است و اين پسر تنها فرزند ذكور من است. به پاداش اين خدمت بزرگ، هر چه بخواهى، به تو خواهم بخشيد. از آنها كه حتى برايم عزيزند، بگو تا بگويم به پايت بريزند.» بگو.
پيرمرد تشكر كرد و گفت: «همين كه شادى شما را مى بينم برايم كافى است.» پادشاه گفت: «آيا همسر دارى؟» پير مرد گفت: «داشتم ولى سال ها پيش به رحمت خدا رفت.» پادشاه گفت: «آيا مايلى با يكى از دختران من ازدواج كنى؟» پيرمرد پوزخندى زد و گفت: «فرمايش ها مى فرماييد ها... من و ازدواج؟ سن من از هفتاد سال گذشته است.»
پادشاه گفت: «همه اش هفتاد سال؟ اين يكى دخترم را كه آنجا ايستاده مى بينى؟ او كوچك ترين دختر من است و چهارده هزار و هفتصد و سى سال سن دارد.» و سپس به يكى از پيشخدمت ها گفت: «معجون جوانى بياور.» معجون را آوردند و پيرمرد خورد و به جوانى بيست ساله بدل شد.
همان شب هم پادشاه يكى از زيباترين دخترانش را به عقد او درآورد و پس از هفت روز و هفت شب جشن عروسى، پيرمرد كه جوان شده بود، همراه با چهل صندوق جواهر كه شاه پريان به او هديه كرده بود، با همسرش توى كالسكه پادشاهى نشست و برگشت به ولايت غربت.
داماد شاه پريان توى ولايت قصرى ساخت و كلفت و نوكر و برو و بيايى پيدا كرد كه بيا و ببين.
وقتى پسران پيرمرد خبردار شدند كه جوان ثروتمند تازه وارد پدر خود آنها است دست زن هايشان را گرفتند و جى جى باجى كردند و رفتند خدمت پدر. بعد از اينكه چند دقيقه نشستند و پدر جوان و عروس زيبا را تماشا كردند، طاقت نياوردند و پرسيدند: «پدرجان چه كار كرديد كه اين طور جوان و پولدار و خوشبخت شديد؟» پدر كه حوصله شرح و تفصيل نداشت، گفت: «هيچى، رفتم توى بيابان، دم مار سياه را گرفتم.»
پسرها و عروس هاى حريص و بدجنس كه بى صبر و طاقت بودند، پا شدند و بيرون آمدند و سريع رفتند توى بيابان تا مار سياه پيدا كنند و دمش را بگيرند.
وقتى هم كه پيدايش كردند و دمش را گرفتند مار سياه آنها را نيش زد!
قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد.
يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.روزى، روزگارى در ولايت غربت يك زن و مردى زندگى مى كردند كه فرزندى نداشتند و از اين بابت كلى غصه مى خوردند.
سال ها گذشت تا يك روز كه زن و مرد بيچاره توى خانه شان نشسته بودند و هى آه هاى سوزناك مى كشيدند، يك مرتبه فرشته مهربان ظاهر شد. مرد و زن كه از ديدن فرشته مهربان ذوق زده شده بودند، به پايش افتادند و گفتند: «اى فرشته مهربان، دستمان به دامنت، ما را بچه دار كن.» فرشته مهربان با هزار ضرب و زور و بدبختى، دامنش را از چنگ آنها درآورد و رفت سه كنج سقف اتاق، معلق ايستاد و گفت: «اى بابا، چه خبرتان است؟ من كه متخصص زنان و زايمان نيستم. بدانيد و آگاه باشيد كه اين جانبه؛ يك فرشته مهربانى مى باشم كه آمده ام در اينجا به دنبال پينوكيو و تخصص اين جانبه بيشتر درخصوص اعمال زيبايى و پلاستيك، از قبيل كوچك كردن دماغ و غيره است. بياييد، اين موى دخترخاله من است. آن را آتش بزنيد تا خودش ظاهر شود و مشكلتان را حل كند.»فرشته مهربان يك تار مو به زن و مرد داد و غيب شد. زن و مرد باعجله، مو را آتش زدند و بلافاصله دختر شاه پريان ظاهر شد. آنها مشكل شان را با او در ميان گذاشتند و از او كمك خواستند. مخصوصاً زن بيچاره بنا كرد به گريه كردن و گفت: «اين قدر اعصابم از اين بابت ناراحت است كه روزى ۱۰ تا از اين قرص ها مى خورم.»
دختر شاه پريان با تعجب پرسيد: «همين قرص ها كه سر تاقچه است و پشتشان نوشته: شنبه، يكشنبه، دوشنبه...؟!» زن گفت: «بله» دختر شاه پريان سرى به تاسف تكان داد و گفت: «با خوردن روزى ۱۰ تا قرص ضدباردارى، توقع دارى بچه دار هم بشوى؟ اينها را ببر بريز توى جوى آب.»زن قرص ها را برد ريخت توى جوى آب و بعد از ۹ماه و ۹روز و ۹ساعت و ۹دقيقه و ۹ثانيه، يك پسر زاييد به اندازه فندق. اسم بچه را گذاشتند «رستم قلى خان». سال ها گذشت و در طول اين سال ها رستم قلى خان حسابى رشد كرد و شد اندازه گردو.يك روز كه رستم قلى خان روى دسته چپق پدرش نشسته بود و داشت سبيل هايش را تاب مى داد، مادرش آهى كشيد و گفت: «اى پادشاه ظالم، خدا از تو نگذرد كه شانه چوبى ما را گرفتى و بردى گذاشتى توى خزانه ات.» پدر رستم قلى خان هم كه مى ديد پسرش براى خودش مردى شده و حسابى كيفور بود گفت: «بعله... اگر شانه را نبرده بودند، الان مى داديمش به رستم قلى خان تا سبيلش را با آن شانه كند.»رستم قلى خان گفت: «شانه چوبى؟ كدام شانه چوبى؟»مادر رستم قلى خان گفت: «بله مادر، شانه چوبى. وقتى با پدرت عروسى كردم يك شانه چوبى سرجهازم بود كه در هفت اقليم عالم مثل آن پيدا نمى شد و پدرم آن را به دو قران و نيم از بنگاله خريده بود. پادشاه جابلقا كه حكايت آن شانه را شنيده بود، به ولايت ما لشكر كشيد و شانه را از ما گرفت و برد گذاشت توى خزانه اش.»رستم قلى خان كه خون جلو چشمش را گرفته بود، از دسته چپق پريد پايين و درحالى كه بقچه سفرش را سر چوب مى زد، گفت: «اى پدر و اى مادر گرامى، من همين الان مى روم در ولايت جابلقا تا شانه را از پادشاه ظالم پس بگيرم.» هرقدر پدر و مادر رستم قلى خان خواستند مانع رفتن او شوند، حريفش نشدند. سرآخر بر سر و روى او بوسه دادند و روانه اش كردند.رستم قلى خان همين طور رفت و رفت تا رسيد به يك غول بى شاخ و دم. غول گفت: «آهاى رستم قلى خان كجا مى روى؟» رستم قلى خان گفت: «مى روم در ولايت جابلقا تا شانه چوبى مادرم را از پادشاه ظالم پس بگيرم.» غول گفت: «مى شود من هم بيايم؟» رستم قلى خان گفت: «ايرادى ندارد. بيا برو توى بقچه من.» غول رفت توى بقچه و رستم قلى خان به راه افتاد.رستم قلى خان همين طور رفت و رفت تا در پاى كوهى، رسيد به يك مار آرزومند. مار آرزومند گفت: «رستم قلى خان كجا مى روى؟» رستم قلى خان گفت: «مى روم در ولايت جابلقا تا شانه چوبى مادرم را از پادشاه ظالم بگيرم و بياورم سبيلم را با آن شانه كنم.» مار آرزومند گفت: «مى شود من هم بيايم؟» رستم قلى خان گفت: «چرا نمى شود؟ بيا برو توى بقچه من.» مار آرزومند رفت توى بقچه و رستم قلى خان به راه افتاد.رستم قلى خان باز هم رفت و رفت تا رسيد به يك نسيم.
«به كجا چنين شتابان؟» نسيم از رستم قلى خان پرسيد. رستم قلى خان گفت: «مى روم در ولايت جابلقا...» نسيم چشمكى زد و پشت چشمى نازك كرد و گفت: «اى شيطان، پس تو هم مثل من فرارى هستى. جا دارى يا نه؟» رستم قلى خان گفت: «بله، بيا برو توى بقچه من.» نسيم هم رفت توى بقچه و رستم قلى خان به راه افتاد.باز هم رستم قلى خان رفت و رفت تا رسيد به يك دايناسور. دايناسور گفت: «فوف ايس ايس اوغ غ غ غ هايس خود خ خ خ خ» رستم قلى خان دايناسور را هم كرد توى بقچه و راه افتاد.رستم قلى خان آنقدر رفت و رفت تا رسيد به ولايت جابلقا و يك سره رفت دم در قصر پادشاه. دست بر قضا پادشاه ولايت جابلقا روى بالكن قصر نشسته بود و بيرون را تماشا مى كرد. رستم قلى خان سينه اش را صاف كرد و داد زد: «آهاى پادشاه ظالم، اگر نمى دانى بدان كه به من مى گويند رستم قلى خان غربتى. اين همه راه را كوبيده ام و آمده ام تا شانه چوبى مادرم را پس بگيرم. اگر پس دادى كه پس دادى وگرنه مى زنم اين ولايت را با خاك يكى مى كنم.»پادشاه جابلقا كه اتفاقاً خيلى هم اهل تساهل و تسامح بود، با تعجب پرسيد: «كدام شانه؟» در همين وقت يكى از نوكرهاى قصر، امان خواست و گفت: «قربانت گردم، ۲۰سال پيش در ولايت غربت اين بنده يك شانه چوبى به قيمت ۵۰ قران از يك زن و مرد كه فرزندى هم نداشتند خريدم. شايد آمده اند همان را پس بگيرند.» پادشاه گفت: «مى گويم آن ۵۰ قران را به تو بدهند، شانه را پرت كن پيش اين يارو تا برود و اين قدر غربتى بازى درنياورد.» نوكر قصر شانه چوبى چركى را از بغل بيرون آورد و پرت كرد پيش پاى رستم قلى خان.رستم قلى خان كه ديد پادشاه ظالم، حسابى از جبروت و زور بازوى او ترسيده شانه را برداشت و برگشت به سمت ولايت غربت.
رستم قلى خان بين راه زير يك درختى نشست و بقچه اش را باز كرد. نسيم از بقچه بيرون آمد. رستم قلى خان گفت: «سلام نسيم خانم» نسيم گفت: «اولاً سلام، ثانياً اسم من نسيم نيست اسم اصلى ام يك چيز ديگرى است ولى سه- چهار سالى است كه هر روز يك اسمى دارم. پس هر اسمى دوست داشتى صدايم كن.» رستم قلى خان گفت: «جل الخالق و بلكه هم جل المخلوق، خب آن سه تاى ديگر كجا هستند، آن غول و مار آرزومند و دايناسور؟» نسيم گفت:«نمى دانم توى راه يك مرضى گرفتند و منقرض شدند. حيف شدند طفلى ها.»رستم قلى خان آهى كشيد و گفت: «خدا بيامرزدشان. خوب بيا يك چيزى بخوريم. من يك مقدارى نان و پنير دارم، تو چى دارى؟» نسيم عشوه اى آمد و گفت: «من اچ آى وى دارم.» رستم قلى خان گفت: «پس خودت بخور، من از اين غذاهاى خارجكى دوست ندارم.» رستم قلى خان غذايش را خورد و بقچه اش را بست و با دخترك خداحافظى كرد و به راه افتاد.اما بشنو از شش ماه بعد كه سبيل هاى رستم قلى خان به كل ريخت و پدر و مادرش هم كچل شدند و معلوم شد كه نوكر پادشاه ولايت جابلقا كچلى داشته است.ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه رستم قلى خان جوان عفيف و پاكدامنى بوده است. قصه ما به سر رسيد؛ غلاغه به خونه ش نرسيد.
در ضمن امروز سالروز میلاد با سعادت برادر هم هست!
تولدت مبارک ای برادر!
يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.
روزى روزگارى در ولايت غربت يك مردى بود به نام «آقاملول» و اين آقاملول از صبح كه پا مى شد، مى رفت براى مردم كار مى كرد و شب خسته و كوفته برمى گشت به خانه.
تنها دارايى آقاملول از مال دنيا يك درازگوش پير و از كار افتاده بود و چهار تا سيخ و سه پايه و طاس و دوليچه. با اينكه سنش از چهل سال گذشته بود، هنوز بضاعتى نداشت كه زن بگيرد. اين بود كه شب ها كه تنها توى اتاقكش مى نشست، از زور غصه هى چپق مى كشيد و هى حسرت مى خورد.
گذشت و گذشت تا اينكه يك روز پسرخاله ملول كه سال ها پيش به ولايت جابلقا مهاجرت كرده بود، به او نامه نوشت و از احوالاتش پرسيد. ملول پاسخ نوشت كه: «اى جان پسرخاله، در اين ولايت، احوالات سگ و گربه از اينجانب بهتر است.»
بيست روز بعد يك دعوتنامه از طرف پسرخاله به دست ملول رسيد. ملول هم كه ديد فصل پاييز است و كارى ندارد، طاس و دوليچه و سيخ و سه پايه اش را بار درازگوش پيرش كرد و راه افتاد به طرف جابلقا.
به جابلقا كه رسيد، يك راست رفت به خانه پسرخاله و كلى مورد استقبال واقع شد. فرداى آن روز هم پسرخاله دست ملول را گرفت و برد جا هاى ديدنى ولايت جابلقا را نشانش داد و بعد رفتند توى يك پارك نشستند. ملول چپقش را چاق كرد و هر دو پسرخاله از حال و روزشان گفتند. وقتى پسرخاله ملول از وضع پريشان او با خبر شد، گفت: «چرا توى همين ولايت جابلقا نمى مانى؟ مهار كارت را بده دست من، خودم ظرف يكماه همين جا برايت خانه و زندگى درست مى كنم.» ملول بيچاره پوزخندى زد و گفت: «يك چيزى مى گويى ها... آخر چطورى؟» پسرخاله گفت: «اين جورى. چپق ات را بده به من.» بعد چپق را از ملول گرفت و رفت بالاى نيمكت پارك و دست برهم كوبيد و خطاب به انبوه مردم گفت: «هموطنان عزيز... بشتابيد... يك حراج استثنايى... اين كه مى بينيد، نمونه اى نادر از نسل چپق هاى اوليه است [و بود. توضيح از بنده نگارنده]... آزمايش دى ان اى لوله اين چپق نشان مى دهد كه چنگيز خان اولين بار آن را چاق كرده است [و كرده بود. مجدداً توضيح از بنده نگارنده] قيمت پايه را با پنج هزار يورو شروع مى كنيم...»
يك ساعت بعد كه ملول با يك چك هجده هزار يورويى همراه پسرخاله اش به بانك مى رفت، از او پرسيد: «حالا اين چك به پول ما چقدر مى شود؟» پسرخاله گفت: «مى شود حدود هجده چمدان پول.»
بارى اى جان برادر، آن شب وقتى ملول از اورژانس بيمارستان قلب به خانه پسرخاله اش برگشت، پيپ دانهيل اش را روشن كرد و گفت: «پسرخاله جان فكر مى كنى براى اين خرت و پرت هاى ديگرم هم اين جا مشترى پيدا شود؟» پسرخاله ابرو بالا انداخت و گفت: «نوچ.» ملول سرى به تاسف تكان داد و گفت: «مى دانستم آن چپق را هم شانسى ازمان خريدند.» پسرخاله گفت: «اى بابا... منظورم اين نبود. اينجا براى شورت و پيژامه و شپش هاى سرت هم خريدار هست. ولى مردم اين ولايت ارزش كالاى فرهنگى را نمى فهمند. مابقى وسايلت را همين جا به ثبت مى رسانيم و بيمه مى كنيم بعد مى فرستيم به ولايت بريتانى. آنجا يك جايى هست به اسم حراج كريستى در لندن. چك اولى كه رسيد، دومى را مى فرستيم، بعد سومى...»
فرداى آن روز اول از همه آفتابه مسى را فرستادند. با پولى كه از فروش آن به دست شان رسيد، ملول خانه خريد و زن گرفت. با پول مابقى وسايل هم توانست كشتى تفريحى و هليكوپتر شخصى و يك جزيره نقلى بخرد و سه دانگ «جاسا» (سازمان فضايى ولايت جابلقا) را شريك شود. ضمناً براى قدردانى از زحمات و راهنمايى هاى پسرخاله اش يك فروشگاه زنجيره اى هم خريد و به نام او كرد.
وقتى تمام وسايل ملول به فروش رفت يك روز يكى از خانزاد ه هاى ولايت غربت كه آمده بود در ولايت جابلقا خواننده شود، آمد پيش او و گفت: «اگر اجازه بدهيد، آمده ام يك چيزى از شما بخرم...» ملول گفت: «شرمنده ام جوان. من ديگر چيزى براى فروش ندارم.» جوانك گفت: «اختيار داريد. شكسته نفسى مى فرماييد، اسم داريد به اين قشنگى.» ملول گفت: «يعنى كه چى؟ نكند آمده اى اسم مرا بخرى؟» جوانك گفت: «راستش را بخواهيد، بله. آخر همه اسم ها تكرارى شده، اسم شما تك است، توى ذهن هم خوب مى ماند. هنرى هم هست. براى شما كه فرقى نمى كند اسم تان ملول باشد يا بيل يا جك يا جفرى. چكش را بنويسم؟»
ملول اسمش را هم به قيمت خوبى فروخت و اسم جديدى براى خودش انتخاب كرد: خوان خورخه جوليانو گومز!
خوان خورخه جوليانو گومز، اين مرد وطن فروش خودفروخته، ساليان سال در ولايت جابلقا با رفاه و آرامش زيست و حاصل ازدواج ننگين او يك فرزند پسر و يك دختر بود كه اولى پس از سال ها تحصيل با عنوان پوچ استادى به تدريس آموزه هاى غلط و غيراخلاقى جابلقايى مشغول شد و دومى با طى مدارجى بى ارزش به ابتذال تصويرى روى آورد و داغ ننگ عكاسى خبرى را بر پيشانى خود و خانواده بى آبروى خود گذاشت.
خوان خورخه جوليانو گومز كه با قدرى تحمل و پايمردى مى توانست تا پيش از پنجاه سالگى با نامى نيك روى در نقاب خاك كشد، سرانجام در سن ۹۶ سالگى از پس بيش از نيم قرن دست و پا زدن در منجلاب رفاه و تجمل در جابلقا مرد.
ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه:
نه در غربت دلم شاد و نه رويى در وطن دارم
الهى بخت برگردد از اين طالع كه من دارم!
قصه ما به سر رسيد؛ غلاغه به خونه اش نرسيد.
شرمسارم کردید دوستان ، بر من بیش از پیش ثابت شد که هنوز معرفت وجود دارد و بامعرفت هایی همچون شما هستند .
از احوالپرسی ها و پیگیری هایتان که نگران برادر بودید، سپاسگزارم و دلیل دیر به روز کردنم چیزی به غیر از خجالت نبود و حال برادر و درگیری شب عید.
ایشان حالشان بهتر است و از من خواستند تشکر و سپاسشان را به شما دوستان عزیز و بزرگوار ابلاغ کنم و قول دادند تا در اولین فرصت برای شما سروران که با هنر خود ایشان را مورد عنایت قرار داده بودید ، جوابیه ای بنویسند.
آخرین قسمت از مثنوی بلند بامعرفت ها را هم در این پست می گذارم و در این سال جدید برای شما و خانواده سالی توام با سلامتی و دلی شاد آرزو می کنم.
سال نو را تبریک نمی گویم چرا که به قول حضرت شمس: ایام را مبارک باد از شما ، مبارک شمائید. ایام می آید تا به شما مبارک شود.
خوش باشید و سلامت.
محمد زرویی نصرآباد
مشدي حسن، مرد سياسي شدي
اهل اصول ديپلماسي شدي
سيورساتت شده بحث و تفسير
نقل و نباتت شده بحث و تفسير
با تقي و امير و سام و خسرو
تو تاكسي و تو ايستگاه مترو
تو هركجا آدم زندهاي هست
يا محفل كسلكنندهاي هست
بد به حفاظت و حراست ميگي
لم ميدي و نقل سياست ميگي
سياست خارجه و داخله
حكومت مدينه فاضله
نظم نوين و چالش رواندا
مخالفان دولت اوگاندا
روابط جديد مصر و سودان
كنارهگيري اميرعمان
نرفتهاي هنوز تا ورامين
كنايه ميزني به چين و ماچين
با چشم بسته، تير درميكني
توهر چي اظهارنظر ميكني
از مد و سايز كفش آلندلون
تا به گشادي شكاف ازن
هرچي كه چشمت ديد و خواست،ميشي
يه روز «چپ»، يه روز «راست» ميشي
يه روز فكر جنگ با جهاني
يه روز اهل بحث و گفتماني
عينهو رنگ چشم آبجي اقدس
حزب و گروه تو نشد مشخص!
***
نوكر مشتيهاي لوطيصفت
مخلص آدمهاي بامعرفت
جون به فداي مردم صميمي
معرفت عتيقه و قديمي
قديمترها قاتله همصفت داشت
دزد سرگردنه معرفت داشت
دزده، زنها رو وارسي نميكرد
نگاه به ناموس كسي نميكرد
راحتي مردم اهميت داشت
آدم تو شهر و كوچه امنيت داشت
نبود واسه نيل به اين مقاصد
اداره اماكن و مفاسد
نه عامل تجاوز و مباشر
نه بوق بوق و چشمك و فلاشر
نه پارتی نه دختر فراري
نه دادگاه و عقد اضطراري
نه ارتباط «ميم – شين» و اصغر
نه امر معروف و نه نهي منكر
تو شهري كه خلاف، شصت فرمه
قدمزدن، خودش يه جور جرمه
شاكي بشي، ميري معطل ميشي
متهم رديف اول ميشي
خلاصه قصه اون قدر درامه
كه «ايدز» پيش دردمون زكامه!
****
قربون گرمابه و عشق و حالش
قربون دلاكه و مشت و مالش
اوستا بيا، اخم و اداتو عشقه
كيسه و ليف و سنگ پاتو عشقه
اوستاي دلاكي و مردكاري
يه چيز ميگم، ميخوام كه «نه» نياري
كيسه به دست و پاي عالم بكش
يهريزه سفت و سخت و محكم بكش
كيسه بكش تموم سينهها رو
ببر با كيسه، بغضو كينهها رو
مرزا نشون خوف و ترس و لرزه
كيسه بكش روهرچي خط و مرزه
چرا سياهه رنگ بيگناها؟
يه كاري كن سفيد بشن سياها
حرمت ناخدا پرستا بره
پينه پيشوني و دستا بره
عالمو از تلخي دردا بشور
غصه رو از چهره مردا بشور
دشمني و نفرت و جنگو پاك كن
اسلحه و توپ و تفنگو پاككن
از رو زمين تا آسمون هفتم
كيسه بكش رو دود آه مردم
وفا نكرده دست بيوفامون
يه عمره جز خطا، نرفته پامون
كيسه به دست بيوفامون بكش
يه خورده سنگ پا به پامون بكش
كيسه بكش به حال واحوالمون
به صفحه نامه اعمال مون
اگر كه راست كارته، چاكريم
وگرنه اصلاً ولمون كن بريم
****
قصه ما، قصهُ سوز و سازه
عزيزم اين رشته سرش درازه
خوب، مث پر يا پوچ يا طاق و جفت
اين جوريام نيست كه بشه جلدي گفت
بس كه زياده شرح جزئياتش
يه ماه ميشه صرف مقدماتش
دوست اياغي واسهمون نمونده
دل و دماغي واسهمون نمونده
وگرنه نقلش كه ملالي نبود
بابت «چيز» شم خيالي نبود
شكرخدا، خرجي نداره گفتن
چي بهتر از گفتن و گل شنفتن
يه نوبت اين ورا صفا بيارين
قدم رو تخم چشم ما بذارين
دوساعت اين جا بمونين چي ميشه؟
يه شب رو بد بگذرونين، چيميشه؟
بد كه مركب نميشه، عزيزم
يهشب كه صدشب نميشه، عزيزم
نم نداره شهري كه شط نداره
ديكته ننوشته غلط نداره
كنايه زيرلبي نباشه
خدمتتون بيادبي نباشه
خداگواهه نقل دريوزه نيست
نقل تعارفات هر روزه نيست
تو دل ما، اگرچه تنگنا هست
براي هركي توش بشينه، جا هست
تو هم بيا تو قلب ما صفا كن
برا خودت يه گوشه دست و پاكن
خداكنه حاجت تون رواشه
دست به خاكستر ميزنين، طلا شه
****
دنيا عجيب و بيدروپيكره
بپا كه شصت پاتتو چشمت نره
عروسكا عاشق پولت ميشن
دولا بشي سوار كولت ميشن
طالب عشق موندگاري عزيز
يه عمره بيخود سركاري عزيز
تو صحبت و حرف و كلوم عاشقن
اينا فقط تا لب بوم عاشقن
حتي اگر يه روزي پاش بيفته
اين قدشم جون تو حرف مفته
تب كني اينا كه بهت ور ميرن
هركدوم از يكطرفي درميرن
الان عزيز جون و نور چشمي
دو روز ديگه، چه كشكي و چه پشمي؟
يخت نگيره، باطلت ميكنن
اينا كه چسبيدن، ولت ميكنن
جون تو هيچ چي بارشون نيست عمو
وفا مفا توكارشون نيست عمو
اگر بيفتي توي چاله چوله
اينا ميرن اتل متلتوتوله
تا عسلي اينام برات زنبورن
به فوت ميآن به باد ميرن اينجورن
****
دوباره كار طنزمون به غم خورد
يه دفعه حالم از خودم به هم خورد
چقدر آه و ناله و دريغا
چقدر بدنوشتن از رفيقا
گلايه مثل آدماي ابله
اونم به اين تلخي و بيخودي... اه
بساطمون عين برنج شفته است
يكي دو روزه حالمون گرفته است
يكي يه چيزي گفت و مام گرفتيم
رومون سيا، حال شمام گرفتيم
جسارتاً شعرم اگه غمين بود
به قول خواجه خاطرم حزين بود
دعا كنين كه حالمون خوب بشه
تا شعرمون يه ريزه مرغوب بشه
مشتي حسن، حال شما چطوره؟
حالت امسال شما چطوره؟
مشتي حسن كافر و دهري شدي
اومدي از دهات و شهري شدي
اين چيه پاته؟ آخه گيوههات كوش؟
كي گفته دمپايي صندل بپوش؟
اي شده از قاطر خود منصرف
نمره پيكان تو، تهران - الف
شد بدل از باغ و زمين سركشي
شغل شريفت به مسافركشي
گله رو كه«هي» ميزدي، يادته؟
كوه و كمرني ميزدي، يادته؟
يادته اون سال كه با مشتي شعبون
ماه صفر، راهي شدين خراسون
يادت مياد «ربابه»، دستش درست،
كنار چشمه، رختها تو ميشست
يادته دستاتو حنا ميذاشتي
شب كه ميشد، درها رو وا ميذاشتي
تو دهتون، سرقت و دزدي نبود
كار واسه همسايه، مزدي نبود
قبل شما، جنهاي طفل معصوم
صبح سحر، جمع ميشدن تو حموم
لنگ و قطيفه توي بقچههاشون
نگاه آدما به سم پاشون!
اصالتاً جناي ناموسپرست
به هيچ خانمي، نميزدن دست
نه زن، سحر، بيرون خونه ميرفت
نه جن به حموم زنونه ميرفت
جن واسه خانمها يه جور خيال بود
اونم كه تازه، جن نبود و «آل» بود!
مشدي حسن چاي و سماورت كو؟
سيني باقالي و گلپرت كو؟
اي به فداي ريخت و شكل و تيپت
بوي چپق نميده عطر پيپت
مشدي حسن، قربون ميز و فايلت
قربون زنگ گوشي موبايلت
اون كه دهاتي و نجيبه، مشدي
ميون شهريا غريبه، مشدي
چقدر خوبه چله زمستون
سنبلطيب و كاسني و سهپستون
كنج اتاق، يه جاي خلوت و دنج
شربت نعنا و بهارنارنج
كرسي و چاي نبات و هورتش خوبه
خارش و خميازه و چرتش خوبه
عطر چلو كه از خونه در ميرفت
تا هف تا كوچه اون طرفتر ميرفت
شيطونه وقتي رخنه تو دل ميكرد
بوي غذا روزه رو باطل ميكرد
اون زمونا كه نقل تربيت بود
آدمكشي يه جور معصيت بود
كسي، كسي رو سرسري نميكشت
به خاطر دري وري نميكشت
معني نداره توي عصر «سيدي»
بزرگ و كوچيكي و ريشسفيدي
پدر با ترس و لرز و با احتياط
ميكشه سيگارشو كنج حياط
پسر كه بيشراب، تب ميكنه
بدون ترس و لرز،«حب» ميكنه
مادره با خفت و خونهداري
ميسازه اما دختره فراري
اگر ديدي دختره دست تكون داد
يه وقت بهت در باغ سبز نشون داد
بپا يه وقتي دست و پات شل نشه؟
پنالتيش از صد قدمي گل نشه؟
****
فتنه و دعوا سرنونه مشدي
دوره آخرالزمونه مشدي...
ادامه
....
شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شكل ماه هرچي مرده
قربون اون مرداي دلشكسته
قربون اون دستاي پينهبسته
مرداي ده، مرداي كاه و گندم
مرداي ده، مرداي خوان هشتم
مرداي پشت كوه، مثل خورشيد
تودلشون هزار جام جمشيد
مرداي سوخته زير هرم آفتاب
مرداي ناب و كمنظير و كمياب
كيسه چپقها به پرشالشون
لشكر بچهها به دنبالشون
بيل و كلنگشون هميشه براق
قليونشون به راه، دماغشون چاق
صبح سحر پا ميشن از رختخواب
يكسره روپان تا غروب آفتاب
چارتاي رستمن به قدوقامت
هيكلشون توپ، تنشون سلامت
نبوده غيرگرده گلاشون
غبار اگر نشسته روكلاشون
كلامشون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشقشون بيريا
****
مرداي نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم اين قبيله قهرن
مرداي اخم و طعنه بيدليل
مرداي سرشكسته زن ذليل
مرداي دكتراي حل جدول
مرداي نقنقوي لوس تنبل
لعنت و نفرين ميكنند به جاده
اگر برن چار تا قدم پياده
مرداي خواب تو ساعت اداري
تازه دو ساعتم اضافهكاري
توي رگاشون ميكشه تنوره
تريگليسيريد و قند و اوره
انگار آتيش گرفته ترمههاشون
هميشه تو همه سگرمههاشون
به زيردست، ترشي و عبوسي
به منشي اداره چاپلوسي
براي جستن از مظان شك ها
دايرهالمعارف كلك ها
بچه به دنيا ميآرن با نذور
اغلبشون يه دونه اون هم به زور
پيش هم از عاطفه دم ميزنن
پشت سر اما واسه هم ميزنن
اينجا فقط مهم مقام و پسته
مرداي شهري كارشون درسته !
این شعر، تَهِ دراز دارد !!
من از ركود عشق در خروشم
اگر دروغ ميگم، بزن تو گوشم
تو قلب هيشكي عشق بيريا نيست
حجب و حيا تو چشم آدما نيست
كشته دلبرند وارتباطش
فقط براي برخي از نكاطش!
پرنده پر، كلاغه پر، صفا پر
صداقت از وجود آدما، پر
دلا! قسم بخور، اگر كه مردي
كه ديگه گرد عاشقي نگردي
ما توي صحبت رك و راستيم داداش
عشق اگه اينه، ما نخواستيم داداش
حال كذايي به شما ارزوني
عشقريايي به شما ارزوني
*****
زدم تو خال تون دوباره، آخجان!
حسابي حال تون گرفته شد، هان؟!
اينا كه من ميگم همهش شعاره
عشق و محبت شاخ و دم نداره
مهم فقط نحوه ارتباطه
اينه كه اين قدر سرش بساطه
ناز و ادا هميشه بوده جونم
حجب و حيا هميشه بوده جونم
آدمو تو فكرو خيال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن
وعده اين كه: «من زن تو ميشم،
وصله چاك پيرهن تو ميشم»
حرفاي داغ و پخته و تنوري
چه از طريق نامه يا حضوري
هميشه بوده توي عشق، حاضر
همينه ديگه خب به قول شاعر:
«با اون همه قد و بالاتو قربون
با اون همه قول و قرار وپيمون
كه با من غمزده داشتي، رفتي»
تو كوچه تون باز منو كاشتي، رفتي!
چقدر، مونده بيحساب و كتاب
نامه لاكتاب مون بيجواب
چقدر وعدههاي بيسرانجام
چقدر توي كوچه، عرض اندام
چقدر حرفهاي عاشقانه
چقدر آه و ناله شبانه
چقدر گريههاي توي پستو
چقدر وصف خط و خال و ابرو
چقدر دزدكي سرك كشيدن
چقدر فحش و ناسزا شنيدن!
چقدر خوابهاي، خوب و شيرين
چقدر، بعدخواب، ناله – نفرين!
*****
خلاصه، عشق و عاشقي همينهاست
اما تو تعريفش هميشه دعواست
اگر دلت تپيد و لايق شدي
عزيز من، بدون كه عاشق شدي!
ادامه خواهد داشت!