دوستانی که مایلند شعرهای ابوالفضل زرویی نصرآباد را از زبان خودش بشنوند می توانند فردا(چهارشنبه ۲۸ آذر) ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر به سالن حجاب کانون پرورش فکری کودکان واقع در خیابان حجاب مراجعه کنند.(کنگره ی شعر اجتماعی)
حال ادامه بامعرفت ها:
شعرم اگه سست و شكسته بسته است
سرزنشم نكن، دلم شكسته است
آدم دلشكسته، بش حرج نيست
شعر شكسته بسته، بش حرج نست
جيكجيك مستونم كه بود برادر
فكر زمستونم نبود برادر
تا كه ميفته دندوناي شيري
روي سرت ميشينه برف پيري
كميسيون مرگ ميشه تشكيل
درو ميشن بزرگتراي فاميل
از جمع بچهها، بيرون بايد رفت
مجلس ختم اين و اون بايد رفت
يه دفعه، همكلاسيها پير ميشن
همبازيها پير و زمينگير ميشن
الك دولك، الاكلنگ و تيشه
تو ذهن آدما عتيقه ميشه
ليلي و گرگم به هوا، دريغا
قايم باشك تو كوچهها، دريغا
رمق نمونده تا بريم صبح زود
پياده تا امامزاده داوود
بيحرمتي با معرفت درافتاد
يه باره نسل لوطيها ورافتاد
توي تنور خونهها كلوچه
بوي پياز داغ توي كوچه
چطور شد؟ تموم شد، كجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت
***
سرزده آفتاب از پشت بوم
ما مونديم و يه قصه ناتموم
ادامه دارد...

سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386محمد
|
شعری که امروز از برادر برایتان می گذارم یکی از کارهایی است که همیشه در خلوت هام زمزمه می کنم و بیشترش را حفظ هستم . کسانی که ابوالفضل را بشناسند حتما می دانند که این اشعار دغدغه های حقیقی اوست و خیلی از مخاطبان جدیدش نیز با این اشعار و "گفت و گو های تنهایی" اش او را شناخته اند.
به دلیل طولانی بودن این مثنوی مجبورم آن را در چند پست بگذارم.
حال می رویم به سراغ قسمت اول مثنوی با معرفت ها که به تمام با معرفت های عالم تقدیم شده است.
اي جماعت! چطوره حالاتتون؟
قربون اون فهم و كمالاتتون
گردنتون پيش كسي خمنشه
از سربنده، سايهتون كمنشه
راز و نياز و بندگيتون درست
حساب كتاب زندگيتون درست
بنده ميشم غلام دربستتون
پيش كسي دراز نشه دستتون
از لبتون خنده فراري نشه
خدا نكرده، اشكي جاري نشه
باز، يه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز
راست و حسينيش، نميدونم چرا
بيني و بينيش، نميدونم چرا
فرقي نداره ديگه شهر و روستا
حال نميدن مثل قديما، دوستا
شاپركها به نيش مجهز شدن
غريب گزا هم آشناگز شدن
***
تنگ غروب، كه شهر پرشد از «رپ»
ما مونديم و يه كوچه علي چپ
خورشيده مينشست كه ما پاشديم
رفتيم و گم شديم و پيدا شديم
رفتيم و چرخي دور ميدون زديم
ماه كه در اومد، به بيابون زديم
آخ كه بيابون چه شبايي داره
شب تو بيابون چه صفايي داره
شب تو بيابون خدا بساط كن
اون جا بشين با خودت اختلاط كن
دل كه نلرزه، جز يه مشت گل نيست
دلي كه توش غصه نباشه، دل نيست
اين در و اون در زدناش قشنگه
به سيم آخر زدناش قشنگه
دلم گرفته بود وغصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم
نصفه شبي،به كوه تكيه كردم
نشستم و تا صبح گريه كردم
سجل و مدرك نميخواد كه گريه
دستك و دنبك نميخواد كه گريه
***
رولبمون هميشه خنده پيداست
ميخنديم،اما دلمون كربلاست
ساعت الان حدود چهار و نيمه
غصه نخور دادش، خدا كريمه
ادامه دارد...

شنبه بیست و چهارم آذر 1386محمد
|
يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود
يك پادشاهي بود در ولايت غربت كه بسيار با مروت و رعيت پرور بود. اين پادشاه، هرشب يك لباس شندر پندر پاره پوره درويشي را مي پوشيد و كشكول به دست و تبرزين بر دوش، مي رفت در كوچه هاي شهر و سرك مي كشيد تا ببيند حال و روز مردم چطور است.
يك شب كه با لباس درويشي رفته بود به سركشي، همين طور رفت و رفت تا رسيد به يك كلبه خرابه -اي. از پشت شيشه سرك كشيد و ديد سه تا درويش دور آتش نشسته اند و دارند درد دل مي كنند. پادشاه كه خودش را دروغكي شكل درويش ها كرده بود، آمد دم در و گفت :( يا هو!) سه درويش كه توي كلبه نشسته بودند ، گفتند: (و عليك يا هو! بفرما درويش.)
پادشاه وارد كلبه شد و بعد از سلام و عليك، نشستند و گرم صحبت شدند. درويش اول گفت:(اي برادر بدان كه ما سه درويشيم از سه ولايت مختلف و امشب خلوت انسي دست داده است تا گرد هم بنشينيم و آرزوهاي مان را براي هم تعريف كنيم.)
پادشاه گفت:( بسيار پسنديده است. تعريف كنيد تا بشنويم.)
درويش اول گفت :(من دلم مي خواهد كه هر وقت مي گويم""ياهو"" يك قاب چلو خورش پيش رويم حاضر شود.)
درويش دوم گفت :( من دلم مي خواهد كه سه تا زن داشته باشم. با يكي زندگي كنم ، دو تا هم باشد براي زاپاس.)
درويش سوم گفت:( من دلم مي خواهد در گوشي با پادشاه يك ولايتي صحبت كنم.)
پادشاه گفت:( من هم دلم مي خواهد كه خدا هرچي دلتان مي خواهد، به شما بدهد.)
حوالي صبح كه شد، پادشاه از درويش ها خداحافظي كرد و مخفيانه برگشت به قصر پادشاهي خودش. صبح كه شد، چند تا ا ز مأمورهاي خودش را فرستاد به نشاني همان كلبه و گفت:( مي رويد به اين نشاني، سه تا درويش توي كلبه نشسته اند ، برشان مي داريد، مي آوريدشان به حضور ما. )
مأمورها رفتند و بعد از يك ساعت، سه درويش را آوردند به خدمت پادشاه در قصر. سه درويش وقتي چشمشان به شاه افتاد، فهميدند كه اي دل غافل، اين پادشاه، همان درويش ديشبي است.
پادشاه گفت كه درويش اولي را بردند به مطبخ شاهي. به نوكرها هم گفت كه هر وقت اين درويش، بگويد (يا هو) يك قاب چلو خورش بگذارند جلوش.
درويش اولي رفت به مطبخ. هر از چند دقيقه اي، يك صداي (يا هو ) از مطبخ مي آمد. بعد از سه ساعت، يكي از نوكرها آمد و گفت: (قربان درويش اولي تركيد.)
دو درويش، آب دهانشان را از ترس قورت دادند. شاه به درويش دوم گفت:( چند تا زن مي خواستي پدر جان؟) درويش دوم گفت :( سه تا.) پادشاه او را در بغل گرفت و قدري اشك حسرت ريخت و گفت سه تا زن را به عقد او درآورند و راهي اش كرند. بعد از سه ساعت، نگهبان هاي قصر آمدند و گفتند:( قربان، درويش دوم، همان دم در قصر، از خوشحالي دق كرد و رفت به رحمت خدا.)
پادشاه به درويش سوم گفت: (حالا نوبت توست. بيا با ما در گوشي صحبت كن.) درويش سوم رفت جلو و دهانش را گذاشت در گوش پادشاه و گفت:( اي پادشاه ، بدان و آگاه باش كه من خودم پادشاه ولايت جابلقا هستم و ديشب آمده بودم با لباس درويشي در ولايت غربت تا ببينم وضع رعيت شما چطور است و بدان كه من هم قصه هاي شاه عباس را خوانده ام . آن درويش اولي پادشاه ولايت جابلسا بود و دومي پادشاه كابلسا. خدا را شكر كه در ولايت شما هيچ آدم فقيري پيدا نمي شود.)
پادشاه از خوشحالي درويش سوم را در آغوش كشيد و گفت:( اي برادر، فقير و درويش، نمك مملكت است. حالا كه هيچ فقيري در اين مملكت نيست، بيا تا من و تو از براي خالي نبودن عريضه با هم برويم به گدايي.) پادشاه جابلقا قبول كرد و اين دو با هم رفتند به گدايي.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه هر جا گدايي ديديم، اول تحقيق كنيم، ببينيم نكند براي خودش پادشاه يك ولايتي باشد.
قصهء ما به سر رسيد ، غلاغه به خونه ش نرسيد.

شنبه هفدهم آذر 1386محمد
|
جان بابا، مدير اگرچه سر است
از معاون كجا عزيزتر است؟
گر مدير تو اهل حال بود
هرچه كردي تو، بي خيال بود
نم نمك با كمي خريد و فروخت
مي شود زين نمد كلاهي دوخت
گر زني حق اين و آن را دست
خوردني نيست حق بالادست
اكتفا كن، ولو به نان و پنير
دست اصلاً نزن به حق مدير
بر حريفان بخند چون پسته
بار خود را ببند آهسته
همچنين با ورود در بازار
می توان شد شريك پيمانكار
به تو خواهد رسيد فايده ها
گر بري دست در مزايده ها
ور نداري هنر، هم از آغاز
با حقوق بخور-نمير، بساز
چون كه قانع به دستمزد شدن
بهتر از آفتابه دزد شدن
اكتفا كن به كفش و رخت خودت
تا نكوبي لگد به بخت خودت
شيوه را مثل كار با مته
ياد بايد گرفت البته

چهارشنبه چهاردهم آذر 1386محمد
|
يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
يك جوانمردي بود در ولايت غربت به نام خواجه الماس. اين خواجه الماس يك برادري هم داشت كه اسمش خواجه مراد بود و مرد خيلي خوب و باخدايي بود.
يك روزي اين خواجه الماس رفت پيش برادرش و گفت :( اي برادر، مي داني كه من از دار دنيا فقط سه تا شتر دارم. دوتا شان را مي سپارم به تو و خودم دارم مي روم در ولايت جابلقا از براي پيدا كردن يك لقمه نان حلال.)
خواجه مراد گفت:( اي برادر، تو برو و خيالت راحت باشد كه من مثل تخم چشمم از اينها مواظبت مي كنم.) وقتي خواجه الماس خيالش از بابت شترها راحت شد، راه افتاد و رفت به طرف ولايت جابلقا.
حالا بشنو از خواجه مراد كه وقتي برادرش رفت، شترها را برد و بست در طويله. شب كه شد، شتر اولي به شتر دومي گفت: ( اي رفيق شفيق و اي يار گرامي، بدان و آگاه باش كه خواجه الماس به سفر رفته و ما را به دست خواجه مراد سپرده و عروسي پسر خواجه مراد نزديك است. من در فكرم كه نكند اين خواجه مراد شير خام خورده دربارهء ما خيالاتي بكند و ما را بسپارد به دست قصاب.) شتر دوم گفت:( من هم در همين فكرم و مصلحت اين است كه ما كاري كنيم كه اين بلا به سرمان نيايد.)
دو شتر نشستند و نقشه كشيدند و آخر سر به اين نتيجه رسيدند كه همان شبانه بروند پناهنده بشوند به سفارت جابلقا. اين شد كه طناب هاي شان را پاره كردند و زدند بيرون و رفتند به طرف قنسولگري.
شترها را همين جا داشته باشيد تا ببينيم خواجه مراد چه كرد. خواجه مراد صبح كه از خواب پا شد، رفت به طرف طويله كه آنها را بر دارد ببرد به طرف بازار و برايشان دمپايي ابري و سينه ريز طلا بخرد. وقتي وارد شد، ديد اي دل غافل، جا تر است و شترها نيستند. اين شد كه از ناراحتي پاشد رفت به خانه و رختخوابش را پهن كرد و افتاد در بستر بيماري.
اما بشنويد از شترها كه همين طور رفتند و رفتند تا رسيدند به سفارت جابلقا. آنجا كه رسيدند، يك دعوتنامه از طرف خواجه الماس جعل كردند و ويزا گرفتند و رفتند به جابلقا.
در ولايت جابلقا براي اينكه كسي آنها را نشناسد ، دو تا عينك دودي خريدند و زدند به چشمشان و بعدش يك شركت باربري تأسيس كردند و پس از چندي كار و بارشان سكه شد.
حالا بشنويد از خواجه الماس كه بعد از مدتي يك تلگراف فرستاد از براي برادرش خواجه مراد كه: (سين. شتر چطور؟) از آن طرف تلگراف به دستش آمد كه: (و عليك سين، شتر بي شتر.) خواجه الماس از غصه و ناراحتي نشست دم در تلگرافخانه و بنا كرد به گريه كردن.
در همين حال دو شتر كه براي هواخوري آمده بودند بيرون، يك دفعه صاحبشان را ديدند و شناختند. آمدند جلو و با خواجه الماس روبوسي كردند و آنچه بر سرشان آمده بود، بازگفتند. خواجه الماس كه از ديدار شترانش كلي خوشحال شده بود گفت:( اي شتران عزيز من، بدانيد كه من در اينجا پول و پله اي به هم زده ام و قصد دارم برگردم به ولايت غربت . بياييد با هم برويم.) شترها قبول كردند و بار و بنديل سفر بستند و با خواجه الماس برگشتند به ولايت خودشان.
اما بشنويد از خواجه مراد كه وقتي شنيد برادرش دارد مي آيد، با همان حال زار و نزار آمد دم در دروازهء شهر به استقبال. دو برادر و دو شتر همديگر را در آغوش گرفتند و شادي ها كردند و بخصوص وقتي خواجه مراد قضيهء دمپايي و سينه ريز طلا را گفت، بكلي رفع سوء تفاهم شد و همگي شاد و خندان با هم به خانهء خواجه مراد رفتند.
خواجه مراد گفت:( اي برادر، حالا كه آمده اي بيا به خاطر بازگشت تو و ازدواج پسرم جشن مفصلي بگيريم.) اين شد كه شهر را هفت روز و هفت شب چراغان كردند و شترها را به خوشي و خرمي خوردند.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه شتر حيوان نجيبي است.
قصهء ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد.

دوشنبه دوازدهم آذر 1386محمد
|
هوا سرد است!
به روى بينىام از سقف منزل مىچكد باران،
زمين يخ، دست يخ، پا يخ، كمر يخ، سينه يخ، دل يخ
غلط كردم اگر هنگام گرما "اوخ و اَخ" كردم
خدايا!
پاك، يخ كردم!
×××
چراغى دارم اى ياران
كه هر سالى در اين ايام بارانى
زمن چيزى عجايبناك و هشت الهفت! مىخواهد
چراغم، "نفت" مىخواهد!
چراغى مانده از اجداد من باقى
- الا يا ايها الساقى! -
دمش سرد است و آهش گرم
اما حيف، خاموش است!
×××
الا اى مرد نفتى، مرد روغنمال چركين جامه، در بگشا!
منم، من! مرد سرما خورده بىحال
منم، من! مرد هالوى كوپندار مشنگ بيخودى خوشحال!
نباشد بشكهات خالى، زبانم لال!
×××
هوا سرد است و جانسوز است
يكى مىگفت:
"روز اول هر سال
نوروز است
- و گرما مىرسد از راه..."
صد و سى روز و اندى مانده تا نوروز
صد و سى روز طاقت سوز
به فكر نفت بايد بود - از امروز!
×××
على از من كتاب و كيف مىخواهد
حسن كفش و ثريا دامن و مهرى جهاز و اصغرى قاقا!
زنم از من لباس پشمى و زربفت مىخواهد
در اين احوال وانفسا
چراغم نفت مىخواهد!
×××
ستايش باد خياطان ايران را
كه ارزانى به ما بيچارگان كردند
تنبان را
مربا، لوله قورى، صنوبر، طبل تو خالى
الك، دفتر، سماور، اشك!
يعنى كشك!
خداوندا!
دلم، غمگين و لرزان است و پر درد است
وزير نفت و بنزينا!
هوا سرد است!

سه شنبه ششم آذر 1386محمد
|
ابوالفضل زرويي نصرآباد:
بانك جامع اطلاعاتي طنزپردازان ايران مراحل پاياني تدوين را مي گذراند

ابوالفضل زرويي نصر آباد، مدير دفتر طنز كانون ادبيات ايران، از مراحل پاياني تدوين بانك جامع اطلاعاتي طنزپردازان ايران از آغاز تا امروز، در دفتر مذكور خبر داد.
اين طنزپرداز با تأكيد بر لزوم تدوين بانك اطلاعاتي طنزپردازان گفت: متأسفانه برخلاف وجود نهادهاي متعددي كه متصدي ثبت و اجراي فعاليتهاي طنز هستند، هنوز مرجع و منبع قابل اعتنا و اعتمادي براي شناخت طنزپردازان ايران فراهم نيامده است.
به گفته ي نويسنده تذكره المقامات، بانك جامع اطلاعاتي طنزپردازان ايران در بردارنده اطلاعات اوليه و مهم و نمونه هايي از آثار طنزآوران ايران، از آغاز تا امروز است.
زرويي نصرآباد در بخش ديگري از سخنان خود، به برگزاري كارگاههاي بازخواني و نقد آثار طنزپردازان در دفتر طنز كانون ادبيات ايران اشاره كرد و در اين باره گفت: با توجه به اين كه طنز امروز ايران مبتني بر منابع كهن ادبيات پارسي است، اين دفتر قصد دارد براي آشنايي بيشتر علاقمندان و طنزپردازان جوان، دوره هاي بازخواني و تحليل متون كهن طنز را در اولويت برنامه هاي خود قرار دهد.
اين روزنامه نگار، همچنين بر عدم انجام كار موازي با نهادهاي مرتبط ديگر تأكيد كرد و اظهار داشت: دفتر طنز كانون ادبيات ايران علاوه بر پرهيز از دامن زدن به حركت هاي موازي با فعاليت هاي مراكز طنز ديگر مصمم است كه بيشترين تلاش خود را به آموزش ، پژوهش و همايش هاي صرفاً ادبي معطوف كند.
اين مدرس دانشگاه در پايان يادآوري كرد از آن جا كه فعاليت هاي كانون تنها بر ادبيات ايران متمركز است طبيعتاً دفتر طنز نيز تمام و كمال به حوزه طنز مكتوب در دو بخش نظم و نثر اختصاص خواهد داشت.
این خبر را در سایت ها و خبرگزاری های لینک شده ببینید:
ایرنا مهر فارس جام جم آنلاین کانون ادبیات ایران
ایسکانیوز حیات تقریب میراث فرهنگی شبستان
ایبنا امید شهر
برای دیدن عکس بزرگتر اینجا کلیک کنید!

پنجشنبه یکم آذر 1386محمد
|