يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
روزى روزگارى در ولايت غربت يك پيرزنى بود به نام «ننه قمر» و اين ننه قمر از مال دنيا فقط يك دختر داشت كه اسمش «دلربا» بود و اين دلربا در هفت اقليم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس كه زشت و بدتركيب و بدادا و بى كمالات بود.
يك روز كه اين دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن هايش حنا مى گذاشت، آهى كشيد و رو كرد به مادرش و گفت: «اى ننه، مى گويند «بهار عمر باشد تا چهل سال. با اين حساب، توپ سال نو را كه در كنند، دختر يكى يك دانه ات، پايش را مى گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش كه من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه شوهر سپرى كنم و من شنيده ام كه يك دستگاهى هست كه به آن مى گويند «كامپيوتر» و در اين كامپيوتر همه جور شوهر وجود دارد. يكى از اين دستگاه ها برايم مى خرى يا اين كه چى؟»
ننه قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا كرد به نصيحت كه: مردى كه توى دستگاه عمل بيايد، شوهر بشو و مرد زندگى نيست. تازه بچه دار هم كه بشوى لابد يا دارا و سارا مى زايى يا از اين آدم آهنى هاى بدتركيب يا چه مى دانم پينوكيو...
وقتى ننه قمر دهانش كف كرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع كرد به تعريف از كامپيوتر و اينترنت و چت و اين كه شوهر كامپيوترى هم مثل شوهر راست راستكى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خيرى دخترش، سينه ريز و النگوهاى طلايش را بفروشد و براى دلربا كامپيوتر مجهز به فكس مودم اكسترنال و كارت اينترنت پرسرعت و هدست و كلى لوازم جانبى ديگر بخرد.
بارى اى برادر بدنديده و اى خواهر نورديده، دستگاه را خريدند و آوردند گذاشتند روى كرسى و زدندش به برق و روشنش كردند. دلربا گفت: «اى مادر، در اين وقت روز، فقط بچه هاى مدرسه اى و كارمندهاى زن و بچه دار توى ادارات، مى روند در چت و تا نيمه شب خبرى از شوهر نيست.» به همين خاطر، از همان كله ظهر تا نيمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جديت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپايدر پرداخت.
نيمه شب دلربا دستگاه را تحويل گرفت و وصل شد به اينترنت و يك «آى دى» به نام «دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷» براى خود ثبت كرد و رفت توى يكى از اتاق هاى «يارو مسنجر». به محض ورود، زنگ ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبيد، متوجه شد كه چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته اند. دلربا كه ديد حريف اين همه خواستگار مشتاق و دلداده نيست، همه پيغام ها را خواند و سر آخر از نام يكى از آنها خوشش آمد و با ناكام گذاشتن خيل خواستگاران سمج، با همان يكى گرم صحبت شد. در زير متن مكالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:
پژمان آندرلاين توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زيباى شيرين كار، خوبيد؟
دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷: سلام. مرسى. يو خوبى؟
پژمان: مرسى + هفتاد. سين، جيم، جيم پليز. [سين، جيم، جيم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ يعنى: سن؟ جنسيت؟ جا و مكان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [يعنى هجده ساله ام، دخترم و در بالاى ولايت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسير از بنده نگارنده] يو چى؟
پژمان: من بيست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [يعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [يعنى حسابى لول و كيفورم. همان LOL] پس همسايه ايم.
پژمان: بله ولى من براى ادامه تحصيل دارم ويزا مى گيرم كه بروم در جابلقا چون كه هم در آنجا آزادى مى باشد و هم سى دى با كيفيت آينه آنجا هست و من همه كس و كارم (يعنى دخترخاله پسر عمه دايى مامانم) در آنجا زندگى مى كنند.
دلربا: اوكى، درك مى كنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شكلى هستى؟
پژمان: قد ،۱۸۵ وزن ،۸۰ موخرمايى روشن و بلند، پوست سفيد، چشم آبى.
دلربا: من قدم ،۱۷۴ وزن ،۶۰ رنگ چشمم هم يك چيزى بين آبى و سبز.
پژمان: واى خداى من... راست مى گويى؟
دلربا: وا... يعنى خيلى زشتم؟
پژمان: نه... اتفاقاً بى نظيرى. راستش نمى دانم چطور شد كه همين الان، يك دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمين است و يك قشنگ نازنين است...
دلربا: اى واى خدا مرا بكشد كه با بيان حقيقتى ناخواسته، تير عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حيران من و تو، زار و گريان من و تو...
پژمان: اى نازنين، بدجورى من خاطرخواه توام آيا حاليت مى باشد؟ تكه تكه كردى دل من را، بيا بيا بيا كه خيلى مى خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاكى به سر بريزم با اين عشق پاك و معصوم؟ من مى خواهم ايوان رويا را آب پاشى كنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عكس تو را نقاشى كنم. اما تو را چه جورى بكشم چرا كه وسايل نقاشى ام كم و كسر دارد و من مداد مخملى ندارم.
پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنين من، بيا تا برويم از اين ولايت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صيغه عقد. يادآورى از بنده نگارنده] بگير و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضايت زوجه و خانواده او و همچنين طى مراحل قانونى. ايضاً يادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگيرم. كاش هم اكنون در كنارم بودى تا... اصلاً ولش كن، الان هر چه بگوييم اين يارو «بنده نگارنده» مى خواهد وسطش پيام اخلاقى بدهد. بيا شماره تلفن مرا بنويس و تماس بگير تا بدون مزاحم حرف هاى مان را بزنيم...
ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه اگر جوانان را نصيحت كنيم، رازشان را به ما نمى گويند!
قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد!
يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.
روزى، روزگارى در ولايت غربت، مردم براى شتر خيلى ارزش و احترام قائل بودند و مى گفتند هيچ كس حق ندارد به شتر، حرفى نازك تر از گل بگويد. آنها معتقد بودند كه آه شتر، گيرا است و هر كسى را كه شتر نفرين كند، پيسى و برص و قولنج و درد لاعلاج مى گيرد.
اما بشنو از مردم ولايت جابلقا كه به هيچ چيزى اعتقاد درست و درمان نداشتند تا چه رسد به شتر.
در يك همچين عصر و زمانه اى، در ولايت غربت يك مردى بود به نام «مش كرم» و اين مش كرم از مال دنيا فقط يك شتر داشت كه از قضاى روزگار خيلى هم به او علاقه مند بود. مش كرم روزها مى رفت روى زمين مردم كار مى كرد و تنگ غروب كه حقوقش را مى گرفت، مى رفت در بازار و از براى خودش يك قرص نان و يك كاسه ماست و از براى شترش هفت من موز و توت فرنگى و آناناس و دو بسته آدامس نعنايى مى خريد و مى آمد به خانه. بعضى روزها هم كه مى ديد شترش دل و دماغ درست و حسابى ندارد، شتر را كول مى كرد و مى برد توى بازار و كوچه و خيابان مى گرداند تا كمى تغيير آب و هوا بدهد و حالش خوب بشود.
يك شب كه مش كرم براى شترش اسفند دود كرده بود و داشت يك ريز قربان صدقه پر و پاچه و لب و لوچه شترش مى رفت، شتر سرش را پايين انداخت و آهى كشيد و گفت: «مش كرم!» مش كرم گفت: «جان مش كرم.» شتر گفت: «جانت بى بلا. راستش دلم سياه شد توى اين خانه.» مش كرم گفت: «الهى بميرم. مى خواهى كولت كنم، برويم سر پل برايت هويج بستنى و شير بلال و كاهو سكنجبين بخرم؟» شتر گفت: «آنجا كه ديشب رفتيم؛ نه آنجا نه. مثلاً كاش مى شد يك تك پا مى رفتيم سفر دور جابلقا.»
مش كرم فورى يك حساب سرانگشتى كرد و شبانه از همسايه ها مبلغى قرض گرفت و بار سفر بست و كله سحر، شتر بر دوش راهى ولايت جابلقا شد. در بين راه مش كرم به شتر تفهيم كرد كه مردم جابلقا عقل و ادب راست و درستى ندارند و ممكن است با مشاهده شتر روى دوش مش كرم آنها را مسخره كنند و متلك بگويند. شتر هم گفت كه جواب ابلهان خاموشى است و او سعى مى كند با خويشتندارى و حفظ ديسيپلين سكوت اختيار كند و با مردم بى فرهنگ و نديد بديد جابلقا دهن به دهن نشود. توجيه به موقع شتر و بى دل و دماغى اهالى جابلقا و بى توجهى رهگذران موجب شد تا اقامت ۱۰روزه مش كرم و شترش [و به تعبير درست تر شتر و مش كرمش. توضيح از بنده نگارنده] به خير و خوشى تمام شود.
يك شب بعد از آنكه مش كرم در التزام شترش به ولايت غربت بازگشتند، مش كرم كه هم از كت و كول افتاده بود و هم نگران بازپرداخت قرض همسايگان بود، اصلاً حال خوشى نداشت. در همين اوضاع و احوال شتر رو كرد به مش كرم و گفت: «اى مش كرم!» مش كرم با ناراحتى گفت: «جان اى مش كرم.» شتر گفت: «همانا كه تو حق دوستى و برادرى را به جا آوردى و در طول اين چند سال به اندازه سر سوزنى در حق من كوتاهى نكردى. حالا وقت آن است كه من آن همه خوبى را جبران كنم و كارى كنم كه تو از عالم و آدم بى نياز شوى.» مش كرم گفت: «اى رفيق شفيق و اى دوست گرامى، آنچه من در حق تو كرده ام، در حكم انجام وظيفه بوده است و روسياه و شرمنده ام كه از فرط فقر و ندارى، دو سال است كه حتى هزينه مانيكور و پديكور تو را هم نداشته ام. وانگهى تو چگونه مى خواهى مرا به مال و منال و مكنت برسانى؟» شتر گفت: «شما كاريت نباشد، فقط از فردا هر جا رفتى و با هر كه نشستى، بگو كه شتر من بدقدم و بدخبر شده است و در طول سفر به هر جا وارد شد، صاحب آنجا بدرود حيات گفت و...» از مش كرم انكار و از شتر اصرار تا سرآخر مش كرم پذيرفت كه به حرف شتر عمل كند.
بارى از فرداى آن روز مش كرم راه افتاد توى ولايت غربت و با هر كس نشست از نحوست و بدقدمى شترش گفت و گفت كه تازه فهميده است كه بدبختى و بيچارگى خود او هم در طول اين همه سال به خاطر وجود همين شتر در خانه و زندگى اش بوده است.
بعد از دو روز، ديگر تقريباً همه اهل ولايت غربت خبردار شده بودند كه شتر مش كرم بدقدم است. صبح روز سوم هم مش كرم به پيشنهاد و اصرار شتر، شتر را كول كرد و برد گذاشت وسط ميدان ولايت و فرياد زد كه: «اى اهل ولايت، هر كس مى داند كه مى داند و هر كس نمى داند، بداند كه اين شتر بدقدم و اهل نفرين ديگر از امروز شتر من نيست. از آنجا كه شتر در اين ولايت خيلى حرمت و احترام دارد، من او را همين جا رها مى كنم، هر جا رفت و هر جا وارد شد، اين شتر متعلق به صاحب آنجا است.» بعد هم شتر را همان جا گذاشت و رفت.
نيم ساعتى كه گذشت، شتر از جايش بلند شد و خرامان خرامان رفت در دكان زرگرباشى و همان جا زانو زد و خوابيد. زرگرباشى با دست و پاى لرزان بيرون آمد و گفت: «آخر زبان بسته، اينجا چه جاى خوابيدن است؟» شتر گفت: «دوست دارم اينجا بخوابم. مگر ايرادى دارد؟» بعد هم با اخم به زرگرباشى خيره شد. زرگرباشى با تته پته گفت: «ببينم، نكند دارى نفرينم مى كنى؟ هان؟» بعد هم به گريه افتاد و گفت: «تو را به جان هر كه دوست دارى، هر چه بخواهى مى دهم، فقط نفرين نكن و از اينجا برو.»
شتر ۱۰ كيسه اشرفى از زرگرباشى گرفت تا راضى شد، بلند شود و برود، در حجره ملك التجار بخوابد.
بعد از يك هفته شتر تقريباً دم در تمام خانه ها و دكان هاى ولايت غربت خوابيده بود و روز هفتم مش كرم پنجاه تا خمره پر از سكه هاى طلا و نقره داشت.
مش كرم با پول پنج شش تا از آن خمره ها براى خودش يك قصر درندشت ساخت و كلى كلفت و نوكر استخدام كرد تا كارهاى قصر را انجام بدهند و شترش را كول كنند ببرند گردش. با مابقى پول ها هم تا آخر عمر با خوبى و خوشى زندگى كرد.
ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه شتر يك حيوان بدقدم و درآمدزا است. قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونش نرسيد.
يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.
روزى روزگارى در ولايت غربت، يك پيرمردى بود كه هفت پسر داشت. اين پسرها بزرگ شده بودند و يكى پس از ديگرى زن گرفته بودند و خانه و زندگى مستقل داشتند. پيرمرد كه عمر و دارايى اش را وقف پرورش و سامان گرفتن فرزندانش كرده بود، در ايام كهولت، آه نداشت كه با ناله سودا كند. همين مسئله باعث شد كه او در سال هاى پايانى عمرش محتاج فرزندان شود.
پيرمرد بار و بنديلش را بست و راه افتاد به طرف خانه بزرگ ترين پسرش. وقتى به آنجا رسيد و پسر و عروسش را از تصميم خود با خبر كرد، آن دو لب ورچيدند و آن قدر از مشكلات زندگى و قسط و قرض و نادارى و گرانى و اجاره بها و هزينه تحصيل فرزندان شان ناليدند كه پيرمرد بيچاره از آمدن پشيمان شد و بساطش را جمع كرد و راه افتاد به طرف خانه پسر دوم.
در خانه پسر دوم هم همين حرف ها تكرار شد و سرانجام، پس از دو روز، وقتى پيرمرد از خانه پسر هفتم بيرون آمد، به اين يقين رسيده بود كه از پسرهايش آبى گرم نمى شود. [روش معمول در افسانه ها اين است كه كوچك ترين پسر به دستاويز عواملى چون تريپ معرفت، حلال زادگى، شير پاك خوردگى، عاطفه يا به تعبير امروزى تر: خامى و نفهمى، تمشيت امور پدر (و چه بسا: مادر) را برعهده مى گيرد و دامن همت به كمر مى زند و در نهايت به واسطه دعاى خير والدين، پيازش ريشه مى كند و عاقبت به خير مى شود. مع الوصف چون هيچ يك از فرزندان پيرمرد ياد شده، به نگهدارى پدر تن در نداده اند، بنده نگارنده حاضر نيست به خاطر صنار- سى شاهى حق التحرير، از الكى و دروغكى براى اين فرزندان بى مرام، گواهى حلال زادگى و رحمت به شير پاك خوردگى صادر نمايد. والسلام. تمام شد توضيح اين بنده نگارنده.]
بارى، پيرمرد بيچاره كه نه راه پس داشت و نه راه پيش، چاره اى نديد جز اين كه عصا زنان، سر به كوه و بيابان بگذارد و دست بر قضا همين كار را هم كرد.
او رفت و رفت تا هنگام غروب، وسط بيابان رسيد به يك چاه آب. از آنجا كه تشنه بود، دلو را با طناب فرستاد ته چاه و با سختى فراوان، دلو پر آب را بالا كشيد. وقتى دلو به لبه چاه رسيد، پيرمرد چيزى ديد كه نزديك بود از وحشت، قالب تهى كند. يك مار سياه نفرت انگيز به اين كلفتى و به اين هوا بلندى، توى سطل چنبره زده بود. قبل از اين كه دست و پاى پيرمرد شل شود و طناب را رها كند، مار جستى زد و از دلو بيرون پريد و از چاه بيرون افتاد.
پيرمرد كه از ترس و تعجب شوكه شده بود، توان و جرات تكان خوردن نداشت. در همين وقت مار سياه به سخن درآمد و گفت: «اى بزرگمرد و اى نجات دهنده من، آرام باش و هيچ ترس و بيمى به دل راه نده. بدان و آگاه باش كه من پسر شاه پريانم و پادشاه ديوان مرا طلسم كرده و در اين چاه انداخته و من چهار هزار و سيصد سال است كه در اين چاهم تا امروز كه به دست تو از اين زندان رهايى يافتم. حال بگو تو كه هستى؟» پيرمرد كه قدرى از ترسش كاسته شده بود خود را معرفى كرد و ماجراى بى مهرى فرزندان و آوارگى اش را باز گفت.
مار گفت: «اى مرد، اگر لطف كنى و با من بيايى غبار كدورت و ملال را از وجودت پاك مى كنم. بيا نزديكتر دم مرا بگير و چشمانت را ببند.» پيرمرد كه از نزديك شدن به مار مى ترسيد، از لطف مار تشكر كرد و گفت كه كار قابل تقديرى نكرده و ترجيح مى دهد همان جا بماند ولى اصرار و پافشارى مار موجب شد تا در نهايت پيرمرد ترسان و لرزان دم مار را بگيرد و چشمش را ببندد. بعد از چند لحظه كه به اشاره مار چشم هايش را باز كرد، خود را در قصرى بلورين و جواهرنشان ديد كه گرداگرد تالار آن زيبارويانى از زن و مرد ايستاده بودند و در صدر مجلس شاه پريان با جلال و جبروت بر تخت نشسته بود.
مار سياه پيش خزيد و خود را به پدر معرفى كرد. شاه پريان هم طلسم ديو را شكست و در چشم برهم زدنى جوانى رعنا و فوق العاده زيبا از پوست مار سر به درآورد. پدر و پسر هم را در آغوش كشيدند و در قصر ولوله افتاد و همه به جشن و پايكوبى مشغول شدند.
پسر شاه پريان، پيرمرد را پيش پدر برد و ماجراى نجاتش را به تفصيل و با آب و تاب شرح داد. شاه پريان پيرمرد را بوسيد و او را كنار خود بر تخت نشاند و گفت: «اى مرد، اگر مى دانى كه مى دانى و اگر نمى دانى، بدان و آگاه باش كه دوام و بقاى سلطنت به داشتن فرزند ذكور است و اين پسر تنها فرزند ذكور من است. به پاداش اين خدمت بزرگ، هر چه بخواهى، به تو خواهم بخشيد. از آنها كه حتى برايم عزيزند، بگو تا بگويم به پايت بريزند.» بگو.
پيرمرد تشكر كرد و گفت: «همين كه شادى شما را مى بينم برايم كافى است.» پادشاه گفت: «آيا همسر دارى؟» پير مرد گفت: «داشتم ولى سال ها پيش به رحمت خدا رفت.» پادشاه گفت: «آيا مايلى با يكى از دختران من ازدواج كنى؟» پيرمرد پوزخندى زد و گفت: «فرمايش ها مى فرماييد ها... من و ازدواج؟ سن من از هفتاد سال گذشته است.»
پادشاه گفت: «همه اش هفتاد سال؟ اين يكى دخترم را كه آنجا ايستاده مى بينى؟ او كوچك ترين دختر من است و چهارده هزار و هفتصد و سى سال سن دارد.» و سپس به يكى از پيشخدمت ها گفت: «معجون جوانى بياور.» معجون را آوردند و پيرمرد خورد و به جوانى بيست ساله بدل شد.
همان شب هم پادشاه يكى از زيباترين دخترانش را به عقد او درآورد و پس از هفت روز و هفت شب جشن عروسى، پيرمرد كه جوان شده بود، همراه با چهل صندوق جواهر كه شاه پريان به او هديه كرده بود، با همسرش توى كالسكه پادشاهى نشست و برگشت به ولايت غربت.
داماد شاه پريان توى ولايت قصرى ساخت و كلفت و نوكر و برو و بيايى پيدا كرد كه بيا و ببين.
وقتى پسران پيرمرد خبردار شدند كه جوان ثروتمند تازه وارد پدر خود آنها است دست زن هايشان را گرفتند و جى جى باجى كردند و رفتند خدمت پدر. بعد از اينكه چند دقيقه نشستند و پدر جوان و عروس زيبا را تماشا كردند، طاقت نياوردند و پرسيدند: «پدرجان چه كار كرديد كه اين طور جوان و پولدار و خوشبخت شديد؟» پدر كه حوصله شرح و تفصيل نداشت، گفت: «هيچى، رفتم توى بيابان، دم مار سياه را گرفتم.»
پسرها و عروس هاى حريص و بدجنس كه بى صبر و طاقت بودند، پا شدند و بيرون آمدند و سريع رفتند توى بيابان تا مار سياه پيدا كنند و دمش را بگيرند.
وقتى هم كه پيدايش كردند و دمش را گرفتند مار سياه آنها را نيش زد!
قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد.
يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.روزى، روزگارى در ولايت غربت يك زن و مردى زندگى مى كردند كه فرزندى نداشتند و از اين بابت كلى غصه مى خوردند.
سال ها گذشت تا يك روز كه زن و مرد بيچاره توى خانه شان نشسته بودند و هى آه هاى سوزناك مى كشيدند، يك مرتبه فرشته مهربان ظاهر شد. مرد و زن كه از ديدن فرشته مهربان ذوق زده شده بودند، به پايش افتادند و گفتند: «اى فرشته مهربان، دستمان به دامنت، ما را بچه دار كن.» فرشته مهربان با هزار ضرب و زور و بدبختى، دامنش را از چنگ آنها درآورد و رفت سه كنج سقف اتاق، معلق ايستاد و گفت: «اى بابا، چه خبرتان است؟ من كه متخصص زنان و زايمان نيستم. بدانيد و آگاه باشيد كه اين جانبه؛ يك فرشته مهربانى مى باشم كه آمده ام در اينجا به دنبال پينوكيو و تخصص اين جانبه بيشتر درخصوص اعمال زيبايى و پلاستيك، از قبيل كوچك كردن دماغ و غيره است. بياييد، اين موى دخترخاله من است. آن را آتش بزنيد تا خودش ظاهر شود و مشكلتان را حل كند.»فرشته مهربان يك تار مو به زن و مرد داد و غيب شد. زن و مرد باعجله، مو را آتش زدند و بلافاصله دختر شاه پريان ظاهر شد. آنها مشكل شان را با او در ميان گذاشتند و از او كمك خواستند. مخصوصاً زن بيچاره بنا كرد به گريه كردن و گفت: «اين قدر اعصابم از اين بابت ناراحت است كه روزى ۱۰ تا از اين قرص ها مى خورم.»
دختر شاه پريان با تعجب پرسيد: «همين قرص ها كه سر تاقچه است و پشتشان نوشته: شنبه، يكشنبه، دوشنبه...؟!» زن گفت: «بله» دختر شاه پريان سرى به تاسف تكان داد و گفت: «با خوردن روزى ۱۰ تا قرص ضدباردارى، توقع دارى بچه دار هم بشوى؟ اينها را ببر بريز توى جوى آب.»زن قرص ها را برد ريخت توى جوى آب و بعد از ۹ماه و ۹روز و ۹ساعت و ۹دقيقه و ۹ثانيه، يك پسر زاييد به اندازه فندق. اسم بچه را گذاشتند «رستم قلى خان». سال ها گذشت و در طول اين سال ها رستم قلى خان حسابى رشد كرد و شد اندازه گردو.يك روز كه رستم قلى خان روى دسته چپق پدرش نشسته بود و داشت سبيل هايش را تاب مى داد، مادرش آهى كشيد و گفت: «اى پادشاه ظالم، خدا از تو نگذرد كه شانه چوبى ما را گرفتى و بردى گذاشتى توى خزانه ات.» پدر رستم قلى خان هم كه مى ديد پسرش براى خودش مردى شده و حسابى كيفور بود گفت: «بعله... اگر شانه را نبرده بودند، الان مى داديمش به رستم قلى خان تا سبيلش را با آن شانه كند.»رستم قلى خان گفت: «شانه چوبى؟ كدام شانه چوبى؟»مادر رستم قلى خان گفت: «بله مادر، شانه چوبى. وقتى با پدرت عروسى كردم يك شانه چوبى سرجهازم بود كه در هفت اقليم عالم مثل آن پيدا نمى شد و پدرم آن را به دو قران و نيم از بنگاله خريده بود. پادشاه جابلقا كه حكايت آن شانه را شنيده بود، به ولايت ما لشكر كشيد و شانه را از ما گرفت و برد گذاشت توى خزانه اش.»رستم قلى خان كه خون جلو چشمش را گرفته بود، از دسته چپق پريد پايين و درحالى كه بقچه سفرش را سر چوب مى زد، گفت: «اى پدر و اى مادر گرامى، من همين الان مى روم در ولايت جابلقا تا شانه را از پادشاه ظالم پس بگيرم.» هرقدر پدر و مادر رستم قلى خان خواستند مانع رفتن او شوند، حريفش نشدند. سرآخر بر سر و روى او بوسه دادند و روانه اش كردند.رستم قلى خان همين طور رفت و رفت تا رسيد به يك غول بى شاخ و دم. غول گفت: «آهاى رستم قلى خان كجا مى روى؟» رستم قلى خان گفت: «مى روم در ولايت جابلقا تا شانه چوبى مادرم را از پادشاه ظالم پس بگيرم.» غول گفت: «مى شود من هم بيايم؟» رستم قلى خان گفت: «ايرادى ندارد. بيا برو توى بقچه من.» غول رفت توى بقچه و رستم قلى خان به راه افتاد.رستم قلى خان همين طور رفت و رفت تا در پاى كوهى، رسيد به يك مار آرزومند. مار آرزومند گفت: «رستم قلى خان كجا مى روى؟» رستم قلى خان گفت: «مى روم در ولايت جابلقا تا شانه چوبى مادرم را از پادشاه ظالم بگيرم و بياورم سبيلم را با آن شانه كنم.» مار آرزومند گفت: «مى شود من هم بيايم؟» رستم قلى خان گفت: «چرا نمى شود؟ بيا برو توى بقچه من.» مار آرزومند رفت توى بقچه و رستم قلى خان به راه افتاد.رستم قلى خان باز هم رفت و رفت تا رسيد به يك نسيم.
«به كجا چنين شتابان؟» نسيم از رستم قلى خان پرسيد. رستم قلى خان گفت: «مى روم در ولايت جابلقا...» نسيم چشمكى زد و پشت چشمى نازك كرد و گفت: «اى شيطان، پس تو هم مثل من فرارى هستى. جا دارى يا نه؟» رستم قلى خان گفت: «بله، بيا برو توى بقچه من.» نسيم هم رفت توى بقچه و رستم قلى خان به راه افتاد.باز هم رستم قلى خان رفت و رفت تا رسيد به يك دايناسور. دايناسور گفت: «فوف ايس ايس اوغ غ غ غ هايس خود خ خ خ خ» رستم قلى خان دايناسور را هم كرد توى بقچه و راه افتاد.رستم قلى خان آنقدر رفت و رفت تا رسيد به ولايت جابلقا و يك سره رفت دم در قصر پادشاه. دست بر قضا پادشاه ولايت جابلقا روى بالكن قصر نشسته بود و بيرون را تماشا مى كرد. رستم قلى خان سينه اش را صاف كرد و داد زد: «آهاى پادشاه ظالم، اگر نمى دانى بدان كه به من مى گويند رستم قلى خان غربتى. اين همه راه را كوبيده ام و آمده ام تا شانه چوبى مادرم را پس بگيرم. اگر پس دادى كه پس دادى وگرنه مى زنم اين ولايت را با خاك يكى مى كنم.»پادشاه جابلقا كه اتفاقاً خيلى هم اهل تساهل و تسامح بود، با تعجب پرسيد: «كدام شانه؟» در همين وقت يكى از نوكرهاى قصر، امان خواست و گفت: «قربانت گردم، ۲۰سال پيش در ولايت غربت اين بنده يك شانه چوبى به قيمت ۵۰ قران از يك زن و مرد كه فرزندى هم نداشتند خريدم. شايد آمده اند همان را پس بگيرند.» پادشاه گفت: «مى گويم آن ۵۰ قران را به تو بدهند، شانه را پرت كن پيش اين يارو تا برود و اين قدر غربتى بازى درنياورد.» نوكر قصر شانه چوبى چركى را از بغل بيرون آورد و پرت كرد پيش پاى رستم قلى خان.رستم قلى خان كه ديد پادشاه ظالم، حسابى از جبروت و زور بازوى او ترسيده شانه را برداشت و برگشت به سمت ولايت غربت.
رستم قلى خان بين راه زير يك درختى نشست و بقچه اش را باز كرد. نسيم از بقچه بيرون آمد. رستم قلى خان گفت: «سلام نسيم خانم» نسيم گفت: «اولاً سلام، ثانياً اسم من نسيم نيست اسم اصلى ام يك چيز ديگرى است ولى سه- چهار سالى است كه هر روز يك اسمى دارم. پس هر اسمى دوست داشتى صدايم كن.» رستم قلى خان گفت: «جل الخالق و بلكه هم جل المخلوق، خب آن سه تاى ديگر كجا هستند، آن غول و مار آرزومند و دايناسور؟» نسيم گفت:«نمى دانم توى راه يك مرضى گرفتند و منقرض شدند. حيف شدند طفلى ها.»رستم قلى خان آهى كشيد و گفت: «خدا بيامرزدشان. خوب بيا يك چيزى بخوريم. من يك مقدارى نان و پنير دارم، تو چى دارى؟» نسيم عشوه اى آمد و گفت: «من اچ آى وى دارم.» رستم قلى خان گفت: «پس خودت بخور، من از اين غذاهاى خارجكى دوست ندارم.» رستم قلى خان غذايش را خورد و بقچه اش را بست و با دخترك خداحافظى كرد و به راه افتاد.اما بشنو از شش ماه بعد كه سبيل هاى رستم قلى خان به كل ريخت و پدر و مادرش هم كچل شدند و معلوم شد كه نوكر پادشاه ولايت جابلقا كچلى داشته است.ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه رستم قلى خان جوان عفيف و پاكدامنى بوده است. قصه ما به سر رسيد؛ غلاغه به خونه ش نرسيد.
در ضمن امروز سالروز میلاد با سعادت برادر هم هست!
تولدت مبارک ای برادر!
يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.
روزى روزگارى در ولايت غربت يك مردى بود به نام «آقاملول» و اين آقاملول از صبح كه پا مى شد، مى رفت براى مردم كار مى كرد و شب خسته و كوفته برمى گشت به خانه.
تنها دارايى آقاملول از مال دنيا يك درازگوش پير و از كار افتاده بود و چهار تا سيخ و سه پايه و طاس و دوليچه. با اينكه سنش از چهل سال گذشته بود، هنوز بضاعتى نداشت كه زن بگيرد. اين بود كه شب ها كه تنها توى اتاقكش مى نشست، از زور غصه هى چپق مى كشيد و هى حسرت مى خورد.
گذشت و گذشت تا اينكه يك روز پسرخاله ملول كه سال ها پيش به ولايت جابلقا مهاجرت كرده بود، به او نامه نوشت و از احوالاتش پرسيد. ملول پاسخ نوشت كه: «اى جان پسرخاله، در اين ولايت، احوالات سگ و گربه از اينجانب بهتر است.»
بيست روز بعد يك دعوتنامه از طرف پسرخاله به دست ملول رسيد. ملول هم كه ديد فصل پاييز است و كارى ندارد، طاس و دوليچه و سيخ و سه پايه اش را بار درازگوش پيرش كرد و راه افتاد به طرف جابلقا.
به جابلقا كه رسيد، يك راست رفت به خانه پسرخاله و كلى مورد استقبال واقع شد. فرداى آن روز هم پسرخاله دست ملول را گرفت و برد جا هاى ديدنى ولايت جابلقا را نشانش داد و بعد رفتند توى يك پارك نشستند. ملول چپقش را چاق كرد و هر دو پسرخاله از حال و روزشان گفتند. وقتى پسرخاله ملول از وضع پريشان او با خبر شد، گفت: «چرا توى همين ولايت جابلقا نمى مانى؟ مهار كارت را بده دست من، خودم ظرف يكماه همين جا برايت خانه و زندگى درست مى كنم.» ملول بيچاره پوزخندى زد و گفت: «يك چيزى مى گويى ها... آخر چطورى؟» پسرخاله گفت: «اين جورى. چپق ات را بده به من.» بعد چپق را از ملول گرفت و رفت بالاى نيمكت پارك و دست برهم كوبيد و خطاب به انبوه مردم گفت: «هموطنان عزيز... بشتابيد... يك حراج استثنايى... اين كه مى بينيد، نمونه اى نادر از نسل چپق هاى اوليه است [و بود. توضيح از بنده نگارنده]... آزمايش دى ان اى لوله اين چپق نشان مى دهد كه چنگيز خان اولين بار آن را چاق كرده است [و كرده بود. مجدداً توضيح از بنده نگارنده] قيمت پايه را با پنج هزار يورو شروع مى كنيم...»
يك ساعت بعد كه ملول با يك چك هجده هزار يورويى همراه پسرخاله اش به بانك مى رفت، از او پرسيد: «حالا اين چك به پول ما چقدر مى شود؟» پسرخاله گفت: «مى شود حدود هجده چمدان پول.»
بارى اى جان برادر، آن شب وقتى ملول از اورژانس بيمارستان قلب به خانه پسرخاله اش برگشت، پيپ دانهيل اش را روشن كرد و گفت: «پسرخاله جان فكر مى كنى براى اين خرت و پرت هاى ديگرم هم اين جا مشترى پيدا شود؟» پسرخاله ابرو بالا انداخت و گفت: «نوچ.» ملول سرى به تاسف تكان داد و گفت: «مى دانستم آن چپق را هم شانسى ازمان خريدند.» پسرخاله گفت: «اى بابا... منظورم اين نبود. اينجا براى شورت و پيژامه و شپش هاى سرت هم خريدار هست. ولى مردم اين ولايت ارزش كالاى فرهنگى را نمى فهمند. مابقى وسايلت را همين جا به ثبت مى رسانيم و بيمه مى كنيم بعد مى فرستيم به ولايت بريتانى. آنجا يك جايى هست به اسم حراج كريستى در لندن. چك اولى كه رسيد، دومى را مى فرستيم، بعد سومى...»
فرداى آن روز اول از همه آفتابه مسى را فرستادند. با پولى كه از فروش آن به دست شان رسيد، ملول خانه خريد و زن گرفت. با پول مابقى وسايل هم توانست كشتى تفريحى و هليكوپتر شخصى و يك جزيره نقلى بخرد و سه دانگ «جاسا» (سازمان فضايى ولايت جابلقا) را شريك شود. ضمناً براى قدردانى از زحمات و راهنمايى هاى پسرخاله اش يك فروشگاه زنجيره اى هم خريد و به نام او كرد.
وقتى تمام وسايل ملول به فروش رفت يك روز يكى از خانزاد ه هاى ولايت غربت كه آمده بود در ولايت جابلقا خواننده شود، آمد پيش او و گفت: «اگر اجازه بدهيد، آمده ام يك چيزى از شما بخرم...» ملول گفت: «شرمنده ام جوان. من ديگر چيزى براى فروش ندارم.» جوانك گفت: «اختيار داريد. شكسته نفسى مى فرماييد، اسم داريد به اين قشنگى.» ملول گفت: «يعنى كه چى؟ نكند آمده اى اسم مرا بخرى؟» جوانك گفت: «راستش را بخواهيد، بله. آخر همه اسم ها تكرارى شده، اسم شما تك است، توى ذهن هم خوب مى ماند. هنرى هم هست. براى شما كه فرقى نمى كند اسم تان ملول باشد يا بيل يا جك يا جفرى. چكش را بنويسم؟»
ملول اسمش را هم به قيمت خوبى فروخت و اسم جديدى براى خودش انتخاب كرد: خوان خورخه جوليانو گومز!
خوان خورخه جوليانو گومز، اين مرد وطن فروش خودفروخته، ساليان سال در ولايت جابلقا با رفاه و آرامش زيست و حاصل ازدواج ننگين او يك فرزند پسر و يك دختر بود كه اولى پس از سال ها تحصيل با عنوان پوچ استادى به تدريس آموزه هاى غلط و غيراخلاقى جابلقايى مشغول شد و دومى با طى مدارجى بى ارزش به ابتذال تصويرى روى آورد و داغ ننگ عكاسى خبرى را بر پيشانى خود و خانواده بى آبروى خود گذاشت.
خوان خورخه جوليانو گومز كه با قدرى تحمل و پايمردى مى توانست تا پيش از پنجاه سالگى با نامى نيك روى در نقاب خاك كشد، سرانجام در سن ۹۶ سالگى از پس بيش از نيم قرن دست و پا زدن در منجلاب رفاه و تجمل در جابلقا مرد.
ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه:
نه در غربت دلم شاد و نه رويى در وطن دارم
الهى بخت برگردد از اين طالع كه من دارم!
قصه ما به سر رسيد؛ غلاغه به خونه اش نرسيد.
يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
اي برادر، يك پسر پادشاهي بود در ولايت غربت. يك روز كه داشت از كنگرهء قصر بيرون را تماشا مي كرد، كنار يك جوي آب، دختري را ديد مثل پنجهء آفتاب كه داشت رخت مي شست. پسر پادشاه يك دل نه، صد دل عاشق او شد. با خود گفت چه بكنم، چه نكنم. آخر سر يك لباس كهنه پيدا كرد و پوشيد و آمد بيرون لب جوي آب. دختر هم كه پسر را ديد، يك دل نه، صد دل عاشق او شد.
پسر پادشاه گفت: (اي دختر، بدان كه من يك آدم رهگذري هستم و پدرم يك گدايي است در ولايت جابلقا و حالا من بر تو عاشق شده ام. بيا برويم عروسي كنيم.) دختر گفت: (شرط دارد و آن اين كه مرا ببري در خيابان ولي عصر و هفت دست لباس و هفت دست چاقچور و هفت دست دامن و هفت سرويس لوازم آرايش و هفت رقم ادوكلن برايم بخري، با مرغ سوخاري و پيتزا و سيب زميني سرخ كرده با سالاد و نوشابه و شيريني ونان خامه اي!)
پسر پادشاه گفت: (باشد. پس قرار ما فردا همين ساعت، همين جا!)
صبح فردا پسر پادشاه، دزدانه هرچه طلا و نقره خزانه ء پدرش بود، برداشت و بار شتر كرد و آمد بيرون لب جوي آب. دختر را هم نشاند ترك شتر و رفتند در خيابان ولي عصر.
آنجا كه رفتند، هر چه كه دختر خواسته بود، خريدند. دست آخر هم شتر را فروختند و پولش را برداشتند و رفتند در پيتزا فروشي.
اما بشنويد از پادشاه كه وقتي پا شد و ديد پسرش گم شده و طلا و جواهرات خزانه هم به سرقت رفته، از زور ناراحتي ديوانه شد و سر به كوه و بيابان گذاشت و رفت در ولايت جابقا و گدا شد. پادشاه را همين جا داشته باشيد تا ببينيم قضيهء پسر پادشاه و دختر به كجا رسيد.
پسر پادشاه و دختر كه غذا و شيريني شان را خوردند و آمدند بيرون، يك مأموري آمد و گفت : (برادر، اين خواهر، خانم شماست؟) گفت: (نه) گفت :(خواهر شماست؟) گفت: (نه) گفت: (دختر خاله اي، دختر عمه اي؟) گفت: (نه.) گفت: (پس بي خود در خيابان چرا با هم مي رويد؟) پسر گفت: (اي برادر، بدان كه اين خواهر، همكلاس بنده است در دانشگاه و ما با هم شيريني خورده ايم.) آن مرد عذر خواست و رفت.
دختر گفت: ( اي پسر، اين ولايت جاي ماندن نيست .بيا تا برويم در همان ولايت جابلقا.)
اين دو تا رفتند و رفتند تا رسيدند در ولايت جابلقا. آنجا رفتند به محضر و صيغهء عقد جاري كردند و آمدند بيرون. دم در محضر يك گدايي آمد و گفت :( به شكرانهء عروسي، به من بدبخت درمانده كمك كنيد.) پسر، خوب كه دقت كرد، فهميد اين گدا همان پدر خودش است. پادشاه هم پسر را شناخت. دست در گردن هم انداختند و بنا كردند به هاي هاي گريه كردن. گريه شان كه تمام شد، پادشاه چشمش افتاد به دختر. كمي چشمهايش را ماليد و بعد با فرياد و هيجان دست انداخت در گردن دختر و گفت : (سلام مادربزرگ ! شما كجا ، ولايت جابلقا كجا.) دختر هم بنا كرد به گريه كردن و اشك شوق ريختن. پسر گفت:( اي پدر! مادربزرگ كدام است؟ اين دختر خانم ، عيال من است.) پادشاه گفت :(خجالت بكش، دختر خانم كجا بود؟ اين مادر بزرگ من است كه ما او رادر سال وبايي گم كرده بوديم .) بعد دست برده كلاه گيس و دندان مصنوعي دختر را بيرون آورد. آرايش صورتش را هم پاك كرد.
پسر كه چشمش به مادر بزرگ پدرش افتاد، آهي كشيد و نمي دانم از ناراحتي يا خوشحالي دق كرد ومرد.
پادشاه هم كه مادربزرگش را پيدا كرده بود، گدايي را ول كرد و دست مادربزرگش را گرفت و رفت به همان ولايت غربت و مشغول پادشاهي شد.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه ازدواج فاميلي خيلي بد است!
قصه ء ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد!
يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود.
يك پيرمرد مفلسي بود در ولايت غربت كه روزها مي رفت در بيابان از براي گوسفندچراني. يك روز همين طور كه داشت براي خودش چوپاني مي كرد، يك دفعه چشمش افتاد به يك شيشه خالي كه روي زمين افتاده بود. حالا نگو كه آن شيشه، شيشه عمر يك غول بي شاخ و دمي بود.
پيرمرد بينوا كه از اين قضيه خبر نداشت، شيشه را برداشت و تنگ غروب آن را با خودش برد به خانه. زن پيرمرد هم كه از همه جا بي خبر بود، آن شيشه را شست و تويش آبغوره ريخت و گذاشتش توي گنجه.
فرداي آن روز كه پيرمرد رفت به صحرا، ديد كه زير يك درختي، يك غول زبان بسته اي نشسته و دارد گريه مي كند. پيرمرد دلش به حال غول بيچاره سوخت و رفت جلو، قدري قوزك پاي غول را نوازش كرد. (مشخص مي شود كه قد پيرمرد در نهايت به قوزك پاي غول مي رسيده. توضيح واضحات از نگارنده.) غول گفت: «چه كار داري عمو؟» پيرمرد گفت: «هيچي، فقط مي خواستم بپرسم كه براي چي نشسته اي داري آبغوره مي گيري؟» غول گفت: «چرا كه نگيرم؟ يك نفر آمده شيشه عمر مرا برداشته برده خانه، تويش آبغوره ريخته . ديگر اين عمر آبكي به چه درد من مي خورد؟» غول اين را گفت و هق هق كنان پا شد رفت پي كار و زندگي اش.
اما بشنو از زن پيرمرد كه از همه جا بي خبر، رفت سر وقت گنجه و براي رفع خستگي يك كمي از آن آبغوله خورد. ( آبغوله: آبغوره اي است كه در شيشه عمر غول ريخته باشند. توضيح از نگارنده.)
عصر كه پيرمرد آمد به خانه، ديد زنش دست به كمر زده و وسط درگاه ايستاده است. زن با عصبانيت گفت: «فلان فلان شده، كجا بودي صبح تا حالا ؟ زود بيا دستم را ماچ كن تا نيامده ام بزنم لت و پارت كنم.» پيرمرد كه شصتش خبردار شده بود كه زنش از آن آبغوله خورده، با ترس و لرز رفت جلو. وقتي خوب زنش را نگاه كرد با تعجب گفت : اِاِاِ… زن خجالت بكش. اين سرخاب و سفيداب چيست كه به صورتت ماليده اي؟ قباحت دارد. از من و تو گذشته.» پيرزن غرشي كرد و گفت: «چشم و دلم روشن! زانو بزن ببينم.» پيرمرد بيچاره از ترس زانو زد. زن گفت: «حالا بگو ببينم بهتر از من چه كسي؟ خوشگلتر از من چه كسي؟» پيرمرد با ترس و لرز گفت: «هيچ كسي. در ره عشق تو ديوونه تر از من چه كسي؟»
پيرزن گفت: «حالا خوب شد پاشو برو توي سرداب. آنجا كلي برايت خوراكي گذاشته ام. بخور تا چاق شوي.» پيرمرد بيچاره رفت توي سرداب و پيرزن در را پشت سرش بست.
پيرمرد كه مي دانست اين تغيير حال پيرزن به خاطر آبغوله است، مستقيم رفت سر وقت گنجه و دو سه جرعه از آبغوله سر كشيد. همين كه آبغوله از گلويش پايين رفت، زورش زياد شد. در سرداب را از جا كند و از خانه زد بيرون.
اما بشنو از دربار حاكم كه يك هفته بعد از اين ماجرا، مردم جمع شدند در دارالحكومه و گفتند: «اي جناب حاكم، امر بفرماييد يك نفر بيايد جلو اين پيرمرد چوپان و زنش را بگيرد.» حاكم گفت: «مگر اين دو نفر چه كار كرده اند؟» غلغله از جمعيت بلند شد. يكي گفت: «پيرمرد آمده سر جاليز من، هشت من خيار و خربزه چيده، بعد هم مرا مجبور كرده او را تا خانه اش كول كنم. پول خيار و خربزه را هم نداده.» ديگري گفت: «پيرزن رفته به خانه من، سر زنم را از ته تراشيده، روي كله اش به زور عكس يك قورباغه را خالكوبي كرده. آخر زن كچل به چه درد من مي خورد؟» يكي ديگر گفت: «اين دو نفر نصف شبي آمده اند سر وقت مرغ هاي من. تخم هايشان را برداشته اند. زرده هاي تخم مرغها را خورده اند، سفيده ها را هم ريخته اند توي كفش من و خانواده ام.» ديگري گفت: «جناب حاكم، من در اين ولايت يك حمام عمومي دارم. پيرمرد دو سه روز پيش، پنجاه شصت تا موش آورده ول كرده توي حمام زنانه، ديگر از آن روز هيچ زني به حمام نمي آيد.»
خلاصه هر كدام چيزي گفتند . حاكم دستور داد بروند پيرزن و پيرمرد را كت بسته و تحت الحفظ بياورند. وقتي چشم حاكم به وضع و حال زار و نزار چوپان و زنش افتاد خنده اش گرفت و گفت: «يعني اين دو تا آدم مافنگي اين همه آتش در اين ولايت سوزانده اند؟» مردم گفتند: «بله قربان.»
حاكم از پيرمرد و پيرزن علت اين ياغي گري ها را پرسيد و آن دو نفر هم از سر ناچاري از سير تا پياز قضيه ي آبغوله را تعريف كردند. حاكم دستور داد آن شيشه را توقيف كردند و از آن به بعد، شهر امن و امان شد. ( شيشه آبغوله فوق در حال حاضر، در اختيار اين بنده ي نگارنده است. متقاضيان محترم در صورت تمايل به خريد هر مقدار از آن، مي توانند در ساعات اداري با بنده ي نگارنده تماس بگيرند. متشكرم.)
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه غولها گناه دارند و آدم نبايد توي شيشه عمرشان آبغوره بريزد.
قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد.
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود .
سه تا شپش بودند در ولايت جابلقا كه با فلاكت و بدبختي زندگي مي كردند . يك روز يك جلسهي مشورتي گذاشتند كه با هم مشورت كنند، ببينند چطور مي توانند از اين وضعيت خلاص شوند.
شپش اول گفت : «همه ي بدبختي ما از اين است كه حوزه ي فعاليتمان مشخص نيست. بايد از هم جدا شويم، هر كداممان برويم سر وقت يك گروه خاصي.» دو شپش ديگر هم گفتند : «درستش همين است.» بعد تصميم گرفتند هر كدام حوزه ي كارشان را مشخص كنند.
شپش اول گفت: «من ميروم سر وقت ملك التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته اند.»
شپش دوم گفت: «من هم مي روم به خانه ي مش حسن بيل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نيست.»
شپش سوم گفت: «من هم مي روم به ولايت غربت پيش فك و فاميل هاي خودم.»
باري سه شپش جوانمردانه بر سر و روي هم بوسه زدند و خداحافظي كردند و از هم جدا شدند.
شپش اول مستقيما رفت به خانه ي ملك التجار. شب بود و ملك التجار در پشه بند خوابيده بود. شپش بينوا تا صبح منتظر نشست تا ملك التجار از خواب بيدار شد و از پشه بند آمد بيرون. وقتي چشم ملك التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من كاري داري، حالا فرصت نيست، ظهر بيا دم حجره.» شپش بيچاره تا ظهر گرسنگي كشيد و بعد رفت به حجره.
ملك التجار به شپش گفت : «چه مي خواهي پدر جان؟» شپش كه نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست كرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به يك مريضي صعب العلاجي دچار شده ام. حكيم گفته دواي درد من دو قورت و نيم از خون حضرت عالي است لذا جهت خون خوري استعلاجي خدمت رسيدم.» ملك التجار سري از روي تاثر و تاسف تكان داد و گفت: «آخيش، حيوونكي، پس تو هم با من همدردي . اتفاقا من هم كم خوني دارم و به همين خاطر مجبورم با اين حال مريض بنشينم دم در حجره و با هزار بدبختي خون مردم را توي شيشه كنم. لذا متاسفم. خدا روزي ات را جاي ديگري حواله كند.»
شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بيرون و از ناراحتي رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توي جوي آب.
شپش دوم رفت سر وقت ميرزا مش حسن بيل زن. مش حسن نگاهي از سر اوقات تلخي به او كرد. شپش با شرمندگي گفت: «مشدي، رويم سياه، آمده ام براي صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز كرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روي دست مش حسن و رگ را پيدا كرد و بنا كرد به مكيدن. قدري تقلا كرد و وقتي ديد از خون خبري نيست با عصبانيت از دست مش حسن پريد پايين و گفت: «مرد حسابي! تو كه خون نداري چرا بي خود بفرما مي زني؟» بعد هم از زور غصه رفت مركز بازپروري و در حال حاضر مشغول ترك است.
شپش سوم رفت به ولايت غربت پيش فك و فاميل هايش. اهل فاميل از او استقبال كردند و گفتند: «جايي آمده اي كه وفور رزق و روزي است. در وسط شهر، يك پايگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم مي رويم آنجا، خون كساني را كه آمده اند براي اهداي خون، با خيال راحت نوش جان مي كنيم.»
شپش سوم كه عاقبت به خير شده بود هر روز با فك و فاميل هايش مي رفت به پايگاه انتقال خون.
آخرين خبر
با كمال تاسف و تحسر درگذشت زنده ياد روان شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع كليه دوستان و آشنايان مي رساند. آخرين بيت شعري از آن زنده ياد كه در واپسين لحظات سروده (معلوم مي شود كه آن خدابيامرز طبع شعري هم داشته ـ توضيح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاريخ چاپ مي شود:
بيهده گشتيم در جهان و به نوبت
«ايدز» گرفتيم در ولايت غربت!
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم اگر عاقل باشد، نمي نشيند درباره شپش ها افسانه بنويسد.
قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد .
يكى بود يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.روزى روزگارى در ولايت غربت يك مرد بازرگانى بود كه مى رفت در ساير ولايات و از آنجاها چيزهايى جالب و تحفه و نوبرانه مى آورد و مى فروخت، مثلاً يك بار پاپ كورن مى آورد، يك بار دمپايى لاانگشتى، يك بار يخچال سايدباى سايد، يك بار بادكنك هاى چرب و چيل با طعم ميوه كه وقت باد كردنشان لب و لوچه آدم بى حس مى شد، يك بار سوزن گرامافون و...اين بازرگان وقتى از سفر تجارتى برمى گشت، مال التجاره اش را مى برد در ميدان ولايت غربت و مردم، دسته دسته مى آمدند و كالاهايش را مى خريدند.يكى از همين روزها، تنگ غروب، بازرگان ديد كه تمامى اجناسش به فروش رفته ولى هنوز براى يك دانه شترمرغ كه از ولايت جابلقا آورده بود، خريدارى پيدا نشده است. هر قدر دست به هم كوبيد و با صداى بلند از شترمرغ و خاصيت هايش گفت كسى حاضر نشد شترمرغش را حتى زير قيمت تمام شده يعنى پنجاه تومان بخرد. بازرگان با خودش حساب كرد و ديد برگرداندن شترمرغ به ولايت جابلقا و پس دادنش مقرون به صرفه نيست و از طرفى چون دائم در سفر است، امكان نگهدارى شترمرغ را هم ندارد. كم كم داشت از فروش شترمرغ نااميد مى شد كه سر و كله مردى روستايى پيدا شد. مرد روستايى جلو آمد و نگاهى به حيوان انداخت و قدرى حيرت كرد و پس از چند بار «هى هى» و «نوچ نوچ»، از بازرگان پرسيد: «اسم اين جانور چيست؟» بازرگان گفت: «اسم اين جانور، شترمرغ است و اصالتاً اهل ولايت جابلقاست. اسم شما چيست؟» مرد روستايى گفت: «اسم من هم صفرقلى است و اصالتاً اهل همين ولايت غربت هستم. قيمتش چند است؟» بازرگان گفت: «قابل شما را ندارد. خودم سى تومان خريده ام.» صفرقلى گفت: «صاحبش قابل است. گران خريده اى پنج تومان بدهم؟» بازرگان كه خون خونش را مى خورد و از طرفى هم چاره نداشت، گفت: «چه كارت كنم؟ بده، خيرش را ببينى.» صفرقلى دستى به پك و پهلوى شترمرغ كشيد و گفت: «گوشتى هم كه به تنش نيست زبان بسته، نميرد بين راه؟ حالا اين يك مشت پر و استخوان چه كار بلد است بكند.» بازرگان كه كاردش مى زدى خونش نمى آمد، جلو خشمش را گرفت و گفت: «همه كار بلد است، نان مى پزد، نخ مى ريسد، گوسفند مى چراند...» صفرقلى از توى بقچه اش دو تومان درآورد و داد به بازرگان و گفت: «يك وقت نگويى اين صفرقلى ساده بود، نفهميد... اين پول ها خوردن ندارد. ولى بيا بگير برو صفا كن.» بعد هم افسار شترمرغ را گرفت و برد به خانه. حيوان را بست توى طويله و يك مشت جو ريخت توى آخورش، خودش هم رفت توى اتاق، تخت خوابيد.صبح فردا، صفرقلى يك سبد برداشت و رفت تو طويله. شترمرغ را كه نشسته بود، با لگد بلند كرد و نگاهى به زيرش انداخت. بعد، انگار كه چيزى گم كرده باشد، بنا كرد به دست كشيدن توى كاه هاى كف طويله. شترمرغ كه متعجب شده بود، پرسيد: «دنبال چى مى گردى مش صفرقلى؟» صفرقلى بلند شد و گفت: «دنبال تخم هايت. كجاست؟ كجا تخم گذاشته اى؟» شترمرغ گفت: «كدام تخم مشدى؟ آخر كدام شترمرغ نرى تخم گذاشته كه من دومى اش باشم؟» صفرقلى با ناراحتى و ترديد پس كله اش را خاراند و گفت: «آره جان خودت، تو گفتى و من باور كردم. اگر نر بودى، اسمت شترخروس بود نه شترمرغ. اگر فكر كرده اى من اينجا جو و گندم مجانى خيرات كرده ام، كور خوانده اى. مى روم و تا ظهر برمى گردم، اگر تا ظهر تخم گذاشتى كه هيچ وگرنه قصاب را خبر مى كنم.»وقتى صفرقلى در را با عصبانيت به هم كوفت و رفت، شترمرغ بيچاره بر بخت و اقبال خودش لعنت فرستاد و نشست و بنا كرد به گريه كردن. نزديكى هاى ظهر به ياد تهديد صفرقلى افتاد، شايد به همين خاطر بود كه وقتى سر ظهر، صفرقلى با سبدش به طويله برگشت، ديد كه شترمرغ نر زبان بسته، از ترس قصاب، دو تا تخم گذاشته به چه بزرگى! صفرقلى به شترمرغ بيچاره كه بى حال و خيس عرق كنج طويله ولو شده بود، چپ چپ نگاهى كرد و گفت: «ديدى حالا؟ حتماً بايد زور بالاى سرت باشد كه تخم كنى؟ حالا پاشو خودت را جمع كن، يك ساعت ديگر مى خواهيم برويم سر زمين. د پاشو...»يك ساعت بعد، صفرقلى شترمرغ را برد توى حياط، كنار يك كوه اسباب و وسايل. شترمرغ پرسيد: «اينها چيست مش صفرقلى؟» صفرقلى گفت: «وسايلى است كه بايد ببرم سر زمين. تازه اينها كه چيزى نيست، برگشتنى بايد كلى كاه و گندم از سر زمين بياورم.» شترمرغ با دلسوزى گفت: «آخى... طفلى... خسته مى شويد كه.» صفرقلى گفت: «چرا خسته شوم؟ شترمرغ خريده ام براى چى؟» چشم هاى شترمرغ داشت از تعجب درمى آمد. به همين خاطر، رو كرد به صفرقلى و با چشمانى اشكبار و لحنى ملتمسانه گفت: «آخر انصاف بده مشدى... چطور دلت مى آيد اين همه اسباب و وسيله را بار من كنى؟ من خودم را هم به زور مى كشم. مگر شما اينجا قانون حمايت از حيوانات نداريد؟» صفرقلى با بى اطلاعى سرى تكان داد و پرسيد: «چى چى چى چى از حيوانات؟» شترمرغ كه ديد صفرقلى بالكل پياده است، طبق عرف سريال هاى طنز تلويزيونى، چند لحظه به دوربين خيره شد و بعد گفت: «هيچى مشدى... كارت را بكن.» صفرقلى هم كارش را كرد يعنى تمام وسايلش را بار شترمرغ زبان بسته كرد و با «هين» و «نوچ نوچ» و «خخخخ» كشيدن، حيوان را كه تلوتلو مى خورد و چپ و راست مى رفت، تا سر زمين برد و وقت برگشتن هم كلى كاه و گندم بارش كرد و برش گرداند به خانه.شترمرغ مادرمرده صبح تا شب، تخم مى گذاشت و بار مى برد و چوپانى مى كرد و نان مى پخت و نخ مى رست و رخت مى شست و سر صفرقلى را مى جوريد و مسافركشى مى كرد و زمين شخم مى زد و پاسبانى مى داد و...يك بعدازظهر كه صفرقلى دراز كشيده بود و با سيخ چوبى دندان هايش را پاك مى كرد و شترمرغ، بال مى زد كه صفرقلى عرق نكند، صفرقلى رو به شترمرغ كرد و گفت : «آدميزاد از ديرباز آرزو داشته پرواز كند. ناسلامتى من هم آدميزادم. حالا هم كو تا يك اتو ليلينتال و برادران رايت پيدا شود و هواپيما درست كند. بشكند دست من كه نمك ندارد. اين همه بالايت پول داده ام، دريغ از دو ريال خاصيت. مردم شترمرغ دارند، سوارش مى شوند پرواز مى كنند، حالش را مى برند، من بدبخت هم شترمرغ دارم.» شترمرغ گفت: «تو جان بخواه. پاشو همين الان برويم بالاى كوه. همچين بپرم كه شش ات حال بيايد. دوست دارى؟» صفرقلى گفت: «راست مى گويى؟ جان من؟» شترمرغ گفت: «اى بابا... از تخم گذاشتن كه سخت تر نيست.»صفرقلى با خوشحالى پاشد و سوار شترمرغ شد و رفتند بالاى كوه. شترمرغ دورخيز كرد و دويد و دويد و سرعت گرفت و پريد. وقتى خوب اوج گرفت، به صفرقلى كه حسابى كيفور شده بود، گفت: «حال مى دهد، نه؟» صفرقلى گفت: «خيلى» [در جعبه سياه شترمرغ يادشده، مكالمات شترمرغ و مرحوم مغفور زنده ياد صفرقلى، فقط تا همين جا ضبط گرديده و از علت سقوط آن روانشاد اطلاعى در دست نيست. شترمرغ مذكور نيز به علت اوضاع نابسامان جوى در يكى از بلاد راقيه مجبور به فرود اضطرارى گرديده و طبق شواهد و قرائن به تبعيت آن بلاد درآمده است. توضيح از بنده نگارنده]از اين داستان نتيجه مى گيريم كه شترمرغ از شتر هم كينه اى تر است.قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد!
يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.
روزى روزگارى در ولايت غربت يك پيرزنى به نام «ننه مُراد» بود و اين ننه مراد يك پسرى داشت كه اسمش «مُراد» بود. [محض توضيح عرض مى شود كه در زمان وقوع اين افسانه در ولايت غربت هجده تا ننه مراد ديگر هم وجود داشت. چرا؟ از براى اين كه در آن روزگاران پرهام، پژمان، كامبيز و... در ولايت غربت عمل نمى آمد لذا شيرزنان آن ولايت عمده همت خود را مصرف توليد رجب، صفر، مراد و... مى نمودند. توضيح از بنده نگارنده]
اين مراد صبح ها پا مى شد و مى رفت در كوه و كمر از براى خودش نى مى زد و در آن كوه و كمر يك شغالى بود كه با او دوست بود. وقتى مراد نى مى زد، اين شغال مى رفت و از براى او يك پشته هيزم جمع مى كرد و تنگ غروب مراد آن پشته هيزم را مى برد در شهر و مى فروخت و پولش را مى برد مى داد به ننه مراد تا از برايش كلوچه زنجفيلى درست كند. ننه مراد هم هر شب براى او دو تا گرده كلوچه زنجفيلى مى پخت. مراد يكى از كلوچه ها را خودش مى خورد، يكى اش را هم مى برد مى داد به آن شغال.
بارى اى برادر بد نديده و اى خواهر نور ديده يك روز كه اين مراد توى كوه نشسته بود و با شغال اختلاط مى كرد، رو كرد به شغال و گفت: «اى يار عزيز و صميمى و اى همراه قديمى، از تو سئوالى دارم و آن اينكه عشق و عاشقى چه جور چيزى است؟» شغال جهانديده و سرد و گرم روزگار چشيده با تعجب گفت: «اى مراد چطور معنى عشق را نمى دانى؟ به قول شاعر عشق شادى مى باشد و عشق آزادى مى باشد و عشق آغاز آدميزادى مى باشد.» مراد گفت: «اى شغال عزيز مشكل شد دو تا. اينها كه گفتى يعنى چى؟» شغال گفت: «صاف و ساده اش يعنى اينكه يك كسى را آن قدر دوست داشته باشى كه جانت برايش درآيد و هر كارى برايش بكنى.»
مراد گفت: «آها... يعنى عين من و تو...» شغال گفت: «نخير... يعنى همين تو با يك دختر خانم.»
مراد كه حسابى خجالت كشيده بود، موضوع صحبت را عوض كرد.
روزها گذشت و گذشت تا اينكه يك روز وقتى مراد از كوه برمى گشت در دامنه كوه دختركى را ديد كه انگشتش توى بينى اش بود و داشت گوسفند مى چرانيد.
وقتى چشم مراد به دخترك افتاد، يك مرتبه قلبش بنا كرد به تند زدن و دست و پايش شل شد. [اين بنده نگارنده نيز در عنفوان جوانى چنان كه افتد و دانى بارها به اين حالت دچار گرديده و هم در همان ايام اين بيت را سروده است: وقتى كه اعوجاج به من دست مى دهد/ احساس ازدواج به من دست مى دهد! تمام شد توضيح اين بنده نگارنده]
بارى مراد كه از خود بى خود گرديده بود، مدتى مبهوت دخترك ماند كه با تلاشى پيگير و خستگى ناپذير به كند و كاو بينى مشغول بود.وقتى دخترك رفت، مراد هم با چشم گريان رفت به خانه و نشست ور دل ننه مراد و بنا كرد به شعر هاى سوزناك گفتن كه:
الا اى دختر انگشت به بينى
الهى مادرت داغت نبينى
چقدر خوبه كه پاى سفره ی عقد
بگه آبجيت كه رفتى گل بچينى!
خلاصه اين قدر نى زد و شعر هاى سوزناك اين جورى گفت كه ننه مراد حتم كرد كه پسرش عاشق شده. اين شد كه دستش را گرفت روى نبض دست مراد و بنا كرد به نام بردن كوچه پس كوچه هاى ولايت غربت تا هر جا نبض مراد تند زد، بفهمد كه دختر مال كدام محله است. مراد كه از قضيه بو برده بود، گفت: «ننه، بى خودى به خودت زحمت نده من كه نمى دانم اين دختر مال كدام كوچه و محله است.» ننه مراد گفت: «خبر مرگت پس چطورى عاشق شدى؟»
مراد كل ماجراى آن روز را براى ننه مراد تعريف كرد و قول داد فردا برود نشانى دختر را پيدا كند.
فرداى آن روز مراد دخترك را از پاى كوه تا در خانه شان تعقيب كرد و راه خانه شان را بلد شد و رفت به ننه اش گفت. همان شب، ننه مراد يك كله قند و يك قواره دبيت گلدار برداشت و همراه پسرش رفت به خانه دخترك براى خواستگارى. آنجا كه رسيدند چاى و شربتى خوردند و پدر دخترك از گرماى هوا شكايت كرد و گفت: «گرما هم گرما هاى قديم.» و بحث سياسى گل انداخت. اواخر شب ننه مراد كه پك و پهلويش از سقلمه هاى مراد ناسور شده بود، حرف خواستگارى را پيش كشيد و گفت: «پسر دسته گلم را آورده ام كه غلام شما بشود.» پدر دخترك بادى به غبغب انداخت و گفت: «البته ايشان كه تاج سر است مع الوصف ما هم يك دخترى داريم كه شاه ندارد و صورتى دارد كه ماه ندارد و در خوشگلى تا و همتا ندارد و اگر شاه ولايت غربت هم با لشكرش بيايد و شاهزاده هايش دور و برش باشند و بخواهد صبيه را براى پسر كوچك ترش بگيرد، آيا بدهيم ، آيا ندهيم. مع هذا به قسمت و تقدير هم معتقديم. اگر اين گلدسته شما بتواند سه خواسته دختر ما را برآورده كند، دخترمان را مى دهيم به شما.» ننه مراد گفت: «آن سه تا خواسته چيست؟» پدر دخترك گفت: «خواسته اول شاخ غول است. هر وقت آورد، خواسته هاى بعدى اش را هم مى گوييم.»مراد و مادرش خداحافظى كردند و بيرون آمدند. صبح فردا مراد رفت پيش شغال و شرح ماوقع را گفت و گفت: «حالا شاخ غول از كجا پيدا كنم؟» و بنا كرد به گريه كردن. شغال كه دلش به رحم آمده بود، گفت: «اى مراد من يك غولى را مى شناسم كه در همين نزديكى است و از قضا دست و بالش هم تنگ است. بيا برويم پيش او بلكه راضى شود شاخش را به تو بفروشد.» مراد و شغال رفتند پيش غول و بعد از كلى چانه زدن غول راضى شد شاخ هايش را مايه كارى از قرار جفتى هفت قران به آنها بفروشد. مراد پول را داد و بر شغال آفرين گفت و شاخ ها را برداشت و برد و داد به پدر دخترك. پدر دخترك پس از حصول اطمينان از اوريجينال بودن شاخ ها گفت: «احسنت و اينك خواسته دوم: آوردن شغالى كه بتواند حرف بزند و از كوه و كمر هيزم جمع كند.»
صبح فردا مراد با شرمندگى رفت و شغال صميمى و دوست قديمى اش را انداخت توى گونى و آورد به پدر دخترك تحويل داد. پدر دخترك گفت: «مرحبا! و اينك خواسته سوم و آخرين خواسته: چشم پوشى داماد از حق توليد سوخت هسته اى و تعليق غنى سازى.»
مراد پس كله اش را خاراند و گفت: «يعنى هيچ راه ديگرى ندارد، مثلاً اينكه به جاى اين بروم يك نشانه حيات از مريخ بياورم يا همه مورچه هاى نر و ماده دنيا را تفكيك كنم يا آب يك اقيانوسى را سر بكشم و...» پدر دخترك گفت: «نه.» مراد گفت: «پس دخترتان مال خودتان، من هم همان مى روم با ننه ام زندگى مى كنم.»ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه آن دختر همچين مالى هم نبوده است! قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد.
يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
يك مرد تمبك زني بود در ولايت غربت كه چون مي ديد از راه تمبك زدن نمي تواند رزق و روزي خانواده اش را تأمين كند، كار غريبي مي كرد. صبح ها پا مي شد و مي رفت كنار يك بركه اي دور از آبادي چند تا قورباغة قبراق مي گرفت و مي آورد. دم غروب كه مي شد، تمبك اش را با قورباغه ها برمي داشت مي برد در ميدان آبادي. آن وقت، قدري فلفل مي ماليد به يك جاي آن زبان بسته ها و مي گذاشت شان روي زمين و خودش بنا مي كرد به تمبك زدن. مردم هم دسته دسته مي آمدند و پول مي دادند تا ببينند قورباغه ها چطور با آهنگ تمبك مي رقصند و بالا و پايين مي پرند.
از قضاي روزگار يك روز كه مرد تمبك زن رفته بود كنار بركه، مشغول شكار اولين قورباغه بود كه ناگهان يك قورباغه به چه بزرگي (وزن تقريبي: دو كيلو، توضيح نگارنده!) پريد پيش پاي مرد و گفت: «آهاي! كجا؟ هيچ ميداني من كه هستم؟» مرد كه جا خورده بود، يك قدم عقب رفت و گفت: «نه از كجا بدانم.» قورباغه حالت تهاجمي گرفت و گفت «چطور نمي شناسي؟ من "قور جنگله" هستم. (به نظر اين بندة نگارنده، قورجنگله يك اسم بي نمكي است. احتمالاً اين قورباغه خواسته بزرگي خودش را به رخ بكشد. اگر خوانندگان عزيز مثل بنده ايشان را ديده بودند، تصديق مي كردند كه ايشان قورباغچه هم نبوده چه رسد به قورجنگله.) اگر مردي يك قدم جلو تر بيا تا به حسابت برسم. من روزي دو تا آدم مي خورم. مواظب باش دست از پا خطا نكني.»
مرد كه جا خورده بود گفت: «اي بابا، حالاكه چيزي نشده. اصلاً ما رفتيم.» قورجنگله راه مرد را سد كرد و گفت:«چي چي را ما رفتيم؟ رفتن از اينجا شرط و شروط دارد. بايد براي ما امكانات رفاهي فراهم كني. فكر كرده اي شهر هرت است كه هي بيايي ما را بگيري ببري و فلفل بمالي و برقصاني و از ما استفاده ابزاري كني؟ حالا برو به خانه . به هيچ كس هم چيزي نگو. فردا باران مي آيد پس فردا برف مي آيد. پس پسون فردا هوا آفتابي مي شود. همان روز بايد براي ما اين چيزها را بياوري: عينك آفتابي و پتو (براي موقع آفتاب گرفتن) 50 عدد، قاشق چنگال آدم خوري يك عدد (فقط براي خودم!)، تلويزيون رنگي 29 اينچ، نوشيدني خنك به مقدار كافي. حالا هرچه زودتر از پيش چشمم دور شو. ولي اگر در روز مقرر نيامدي، هر چه ديدي از چشم خودت ديدي.»
مرد با ترس و لرز به خانه برگشت وشب تا صبح از ناراحتي و ترس خوابش نبرد. روز اول باران آمد. روز دوم برف آمد و روز سوم آفتابي شد. (قابل توجه دست اندر كاران سازمان هواشناسي جهت عبرت گيري و تقدير از قورباغه فوق الذكر.)
مرد كه ديد پيشگويي قورباغه به واقعيت پيوسته از ترس آن كه مبادا «قورجنگله» تهديدش را عملي كند، وسايل سفارشي قورجنگله را تهيه كرد و برد كنار بركه. قور جنگله وسايل را تحويل گرفت و يك ليست جديد داد به مرد تمبك زن وگفت: «تا همين فردا بايد اينها را تهيه كني و بياوري و گرنه مي آيم جلو در و همسايه با دندان تكه پاره ات مي كنم.»
مرد بيچاره باز با ترس به خانه برگشت و صبح فردا موارد درخواستي را با هزار بدبختي تهيه كرد و مقداري ميوة نوبرانه هم خريد و محض خود شيريني، ضميمة موارد درخواستي كرد و رفت كنار بركه.
قورجنگله بعد از اين كه وسايل را تحويل گرفت، چشمش افتاد به ميوه ها. به مرد گفت: «اينها ديگر چيست؟» مرد گفت: «اينها ميوة نوبرانه است. آورده ام ميل بفرماييد.»
قورجنگله نگاه عاقل اندر سفيهي به مرد تمبك زن انداخت و گفت: « آخر مرد حسابي، من دندان دارم كه ميوه بخورم؟» مرد قدري جا خورد و فكري كرد و گفت:«تو كه دندان نداري چطور روزي دو تا آدم مي خوري و مي خواهي مرا هم با دندان تكه پاره كني؟» قور جنگله به تته پته افتاد و گفت: «راستش چيز است، دندان كه دارم ولي ميداني، يعني، فقط مال آدم خوري است.» مرد سري تكان داد و گفت: «كه اين طور» بعد هم قورجنگله را برداشت و انداخت توي يك كيسه و با خودش برد به ولايت غربت.
كساني كه به ولايت غربت رفته اند مي گويند، هر روز تنگ غروب وقتي مرد تمبك زن، تمبك مي زند و قورباغه ها مي رقصند، قورجنگله را هم مي شود ديد كه كنار دست مرد نشسته و با دو دانگ صدايي كه دارد گاهي درماية ابو عطا چيزهايي مي خواند.
ما از اين داستان نتيچه مي گيريم كه:
1ـ آدم فلفل به اين گراني را نبايد بمالد به قورباغه!
2ـ قبل از ترسيدن از قورباغه، آدم بايد مطمئن شود كه قورباغة مورد نظر دندان دارد!
قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد!
يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچكس نبود.
روزى، روزگاري، يك گرگى بود در ولايت غربت كه به مرور زمان دندانهايش ريخته بود و رغبتي هم به شكار نداشت.
اين گرگ زبان بسته، روزها ميرفت مينشست بالاي كوه و رفت و آمد گوسفندها را تماشا ميكرد و به ياد ايّام جواني، آههاى سوزناك ميكشيد.
يك روز، همين طور كه داشت از بالاى كوه، عبور گلّه را تماشا مىكرد، وقتي تمام گوسفندها از ميان درّه گذشتند، متوجه شد كه يك برّه كوچك نازنيني، پايش لاي شكاف سنگ گير كرده و از بقيه جا مانده. گرگ دلش به حال برّه به رحم آمد و از كوه سرازير شد پايين و رسيد پيش برّه. برّه كه از ديدن گرگ، حسابى ترسيده بود، رو كرد به گرگ و گفت: "تو را به خدا مرا نخور." گرگ با حسرت سرى تكان داد و با پوزخند گفت: "نترس پدر جان، من كه گرگ راست راستكى نيستم.
من يك گرگ بىآزارى هستم كه نمىتوانم برّه بخورم."
بره گفت: "پس چى مىخورى؟"
گرگ گفت: "هر چى گيرم بيايد. يك روز علف مىخورم، يك روز هويج، يك روز چغندر. خيلى هم كه هوس كنم، مىروم در شهر، يك پُرس چلو كباب مىخورم." گرگ اين را گفت و كمك كرد تا پاى بره از لاى شكاف سنگ آمد بيرون.
بره با تعجب نگاهى به گرگ انداخت و گفت: "چرا مرا نخوردى؟" گرگ گفت: "يا للعجب! چه دوره و زمانهاى شده. اگر بخوريم، مىگويند چرا خوردى؟ اگر نخوريم، مىگويند چرا نخوردى؟! ببين عزيز دلم، من اصلاً دندان ندارم. تازه آن روزى هم كه دندان داشتم، خيلى رمانتيك و حساس بودم. به همين خاطر، همان وقت هم كسى مرا به گرگ بودن قبول نداشت." [بنده نگارنده ضمن تأييد اظهارات گرگ، به عرض مىرساند كه گرگ مذكور در گفتارش كاملاً صادق است.
بره حرفهاى گرگ را شنيد و گفت: "تو كه دندان ندارى، اگر يك روزى، روزگارى، يك سگ گله به تو حمله كند، چه كار مىكنى؟" گرگ گفت: "فرار مىكنم، گرچه مىدانم كه ديگر در اين سن و سال، حال فرار هم ندارم."
بره سرى تكان داد و بنا كرد به گريه كردن.
گرگ گفت: "بميرم الهى، براى من گريه مىكنى؟"
بره گفت: "نه براى خودم گريه مىكنم. چون تا حالا ديگر حتماً گله ما به مرتع رسيده و حسابى چريده است. تا من به آنجا برسم، ديگر چيزى نمانده تا من بخورم."
گرگ گفت: "اين كه ناراحتى ندارد. بيا دنبال من، يك جايى سراغ دارم كه يونجه تر و تازهاى دارد.
بره دنبال گرگ به راه افتاد و گرگ او را برد به يك جايى كه هيچ كس از وجودش خبر نداشت. بره با خوشحالى، تمام يونجههاى تر و تازه را خورد. وقتى چريدنش تمام كرد، گرگ او را از يك راه ميان بُر، رساند به گلهاش.
فرداى آن روز، گرگ در حال چُرت نيم روزى بود كه بره آمد سروقتش. گرگ با خوشحالى از بره استقبال كرد و گفت: "سلام، چه عجب از اين طرفها؟" بره گفت: "آمدهام تا مرا ببرى به يك جايى كه يونجه تر و تازه داشته باشد."
گرگ گفت: "راستش را بخواهى ،من فقط همان جاى ديروزى را مىشناختم كه تو را بردم. اگر چند روزى مهلت بدهى، مىروم مىگردم يك جاى خوب ديگر برايت پيدا مىكنم." بره گفت: "چى چى را چند روز مهلت بدهم؟ همين امروز بايد مرا ببرى به يك يونجهزار خيلى خوب." گرگ گفت: "متأسفم. من امروز خيلى خستهام. باشد براى يك روز ديگر." بره گفت: "باشد، خودت خواستى. من هم متأسفم چون مىخواهم بروم جاى تو را به سگهاى گله اطلاع بدهم."
گرگ با ناراحتى سرى تكان داد و گفت: "كه اين طور، پس مىخواهى حق السكوت بگيرى." بره گفت: "تو اسمش را بگذار حقالسكوت. من به اين مىگويم: درك متقابل."
گرگ آهى كشيد و راه افتاد بره را برد به يك جايى كه يونجههاى تر و تازه داشت.
از آن روز به بعد، هر روز بره مىآمد و گرگ را مجبور مىكرد كه يك يونجهزار جديد به او نشان بدهد.
گرگ بيچاره كه از دست اذيت و آزار بره كلافه شده بود، يك روز فكر بكرى به نظرش رسيد. يك روز كه رفته بود به شهر تا چلوكباب بخورد، داد برايش يك دست دندان مصنوعى ساختند.
فرداى آن روز، دوباره سر و كلّه بره پيدا شد. به محض رسيدن، رو كرد به گرگ و گفت: "آهاى، پاشو مرا ببر به يونجهزار."
گرگ گفت: "باشد ولى صبر كن اول دندانهايم را مسواك برنم."
بره گفت: "چاخان. تو كه دندان ندارى." گرگ گفت: "چرا ندارم. پس اين چيه؟" و غرشى كرد و دندانهايش را نشان داد. بره تا چشمش به غرش گرگ و دندانهاى تيزش افتاد، پا به فرار گذاشت و ديگر آن طرفها پيدايش نشد.
ما از اين داستان نتيجه مىگيريم كه گرگ حيوان نجيبى است!
قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونهش نرسيد!
يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
آورده اند كه روزى روزگارى در ولايت غربت يك پادشاهى بود كه هفت پسر داشت. اين هفت پسر بزرگ شده بودند و به سن ازدواج رسيده بودند ولى امكان ازدواج نداشتند. چرا؟ از براى اين كه در آن سال ها هيچ كس دختردار نمى شد و در سرتاسر ولايت غربت، محض نمونه، حتى يك دختر كور و كچل هم به هم نمى رسيد. هر قدر جارچيان پادشاه توى شهر و دهات ولايت غربت جار زدند تا هفت تا دختر براى هفت پسر پادشاه پيدا كنند، چيزى پيدا نشد. اين بود كه دست از پا درازتر برگشتند و گفتند: اعليحضرتا، نسل دختر در اين ولايت به كلى منقرض گرديده و نيست و نابود شده است. پادشاه كه بسيار افسرده شده بود، جارچى ها را مرخص كرد و نشست به فكر كردن. هى فكر كرد و فكر كرد اما عقلش به جايى قد نداد. اين شد كه دستور داد هر چه سريع تر، مشاورانش بيايند براى جلسه مشورتى. مشاوران آمدند و پادشاه بعد از بيان مشكل نبود دختر در كشور، عواقب ناشى از مجرد ماندن هفت شاهزاده و معطل ماندن چرخه توليد وليعهد و ابتر ماندن سلسله پادشاهى را خاطرنشان كرد و گفت: «حال از شما مى خواهم كه در اين موقعيت سرنوشت ساز فكرهاى تان را روى هم بريزيد و بگوييد براى حل اين مشكل چه بايد كرد؟» مشاور اول گفت: «حضرت پادشاه خود بر اين نكته واقفند كه بسيارى از كشورها در توليد بخش مهمى از اقلام مصرفى شان عاجزند و در چنين شرايطى به واردات متوسل مى شوند. چنانچه صلاح بدانيد و واردات دختر را آزاد بفرماييد، اين مشكل در سراسر كشور برطرف خواهد شد.»
صداى «احسنت، آفرين، مرحبا» از جانب مشاوران بلند شد و برخى مشاوران عمل گرا خواستار آن شدند كه براى اجرايى شدن هر چه سريع تر طرح، كشورهاى صادركننده و طرف قرارداد سريعاً مشخص شوند. بحث ميان طرفداران واردات دختران سبزه چشم و ابرو مشكى و دوستداران ورود دختران سفيد بلوند چشم آبى داشت بالا مى گرفت كه مشاور دوم كه پيرى جهان ديده و سرد و گرم روزگار كشيده بود، دستى به ريشش كشيد و گفت: «اى بزرگان و اى برادران، آرام باشيد. پس چه شد آن عزت نفس و خوداتكايى؟ ما كه ترجيح داده ايم مردم از بى دوايى بميرند و از گرسنگى سنگ به شكم ببندند ولى براى دوا و غذا دست پيش اجنبى دراز نكنيم، حالا براى حوايج نفسانى پيش بيگانگان سرخم كنيم؟» صداى «نوچ نوچ» از مشاوران بلند شد. مشاور سوم گفت: «بله، فرمايشات جناب مشاور دوم متين است ولى بقاى سلطنت هم براى خودش يك امر مهمى است. در صورت عدم موافقت با واردات دختر، زبانم لال زبانم لال، راهى جز اين باقى نمى ماند كه مثل برخى بلاد كفار، ازدواج مردان با يكديگر را به رسميت بشناسيم.» مشاوران «لاحول» گفتند و به مشاور سوم چپ چپ نگاه كردند. مشاور چهارم گفت: «اين حقير كه در جوانى براى كسب علوم و فنون به فرنگستان رفته بودم، در آن جا عجايب و غرايب بسيار ديدم. يكى آن كه در آن جا يك نوع دختران بادكنكى هست كه رجال، آن را خريده، يك عمر با آن زندگانى مى نمايند و از محاسن آن ضعيفه، اين كه نه چيزى مى خورد و نه حرفى مى زند و از براى خودش يك زن خوب فرمانبر پارسايى مى باشد.» مشاوران محض محكم كارى و به جهت انجام مطالعات علمى، نشانى فروشگاه ضعيفه هاى فوق الذكر را هم از مشاور چهارم گرفتند. پادشاه داشت كم كم نااميد مى شد كه مشاور بعدى شروع به صحبت كرد: «اعليحضرتا!» خاقان چين و ماچين، شش تا دختر دارد و به تازگى خبردار شده ام كه هيچ كدام شان هنوز ازدواج نكرده اند. اگر صلاح بدانيد، مى توانيم دختران خاقان را براى شش تا از شاهزاده ها خواستگارى كنيم. براى شاهزاده هفتم هم بعدها فكرى خواهيم كرد.»
مشاوران برهوش و درايت اين مشاور آفرين گفتند و پادشاه دستور داد تا هم وزن او به او طلا و جواهر بدهند. صبح فردا، پادشاه ولايت غربت به همراه شش تن از شاهزاده ها و هيات همراه عازم چين و ماچين شد. آنها رفتند و رفتند و از هفت صحرا و هفت دريا گذشتند تا به چين و ماچين رسيدند. [خوانندگان عزيز و فهيمى كه مسير ميان ولايت غربت و چين و ماچين را طى كرده اند، به خوبى واقفند كه گذشتن از اين هفت صحرا و هفت دريا به اين سادگى ها نيست. در ميانه همين راه هجده تا غول، هفت تا عفريته جادو، پانزده (و بلكه شانزده، درست خاطرم نيست) تا نهنگ آدمخوار، سه تا اژدها (يكى در صحراى دوم و دو تا در صحراى پنجم) و مقدار متنابهى جك و جانور و هيولاهاى ديگر وجود دارد. اما دريغا دريغ كه تنگناى اين ستون، مانع از آن است كه بنده نگارنده، با ذكر دقايق و ظرايف اين سفر پرمخاطره، شما خواننده عزيز را در جريان ريز به ريز حوادث مهيج و پرشور اين افسانه قرار دهد. قدر مسلم آن است كه در حال حاضر، شما خواهيد گفت و بعدها آيندگان خواهند گفت كه: «طفلكى اين بنده نگارنده، مى خواسته بگه، اما نذاشتن بگه.» و همين براى بنده كافى است. تمام شد توضيحات بنده نگارنده.]
بارى وقتى پادشاه ولايت غربت با پسران و هيات همراهش به چين و ماچين رسيدند، يك راست رفتند به كاخ خاقان چين و ماچين و از دخترانش خواستگارى كردند. خاقان چين با تقاضاى آنها موافقت كرد و همان جا براى شش پسر و شش دختر، هفت روز و هفت شب عروسى گرفتند.
بعد از تمام شدن جشن هاى عروسى، پادشاه با پسرها و عروس هايش بار سفر بست و حركت كرد به سوى ولايت غربت. آنها دوباره از هفت دريا و هفت صحرا گذشتند تا رسيدند به پشت دروازه هاى ولايت غربت. وقتى در زدند، دربان آمد بالاى دروازه قلعه و گفت: «به فرمان پادشاه، اجازه ندارم شما را به ولايت راه بدهم.» پادشاه گفت: «كدام پادشاه؟ پادشاه كه منم.» دربان گفت: «شما پادشاه بوديد. اما الان پادشاه پسر كوچك شما است.»
حالا نگو كه وقتى پسر كوچك پادشاه از خواب بيدار شده و ديده كه پدر و برادرانش او را قال گذاشته اند و رفته اند خواستگارى، او هم لجش گرفته و رفته روى تخت نشسته و پادشاه شده. خلاصه، وقتى ديدند اصرار فايده ندارد و در به روى شان باز نمى شود، شش پسر پادشاه برگشتند به چين و ماچين و شدند داماد سرخانه خاقان. پادشاه هم رفت در ولايت جابلقا به بادكنك فروشى!
ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه شاهزادگان دو دسته اند: ۱- آنان كه زن مى گيرند. ۲- آنان كه سلطنت مى كنند! قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونش نرسيد.
يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.
روزى روزگارى در ولايت غربت يك جوانى بود كه خيلى نيكوكار و مهربان بود. صبح كه از خانه بيرون مى رفت، به همه كمك مى كرد؛ زمين مردم را بيل مى زد، جاليزشان را آب مى داد، توى صف مى ايستاد و براى شان نان مى گرفت، پيرزن هاى ولايت را از خيابان رد مى كرد، ...خلاصه همه اش مشغول كمك به مردم بود. يك روز كه جوان نيكوكار سرپا ايستاده بود و همين طور براى خودش داشت زمين مردم را آب مى داد، يك نفر دوان دوان و نفس زنان و بر سر زنان آمد و گفت: اى جوان نيكوكار، چه نشسته اى؟ [ميزان هول شدگى و دستپاچگى فرد موردنظر، از همين جمله، كاملاً پيدا است چرا كه بنا به تصريح نگارنده، جوان نيكوكار در اينجاى افسانه، سرپا ايستاده بوده. لذا فرد مذكور على القاعده مى بايست بگويد: «اى جوان نيكوكار، چه ايستاده اى؟» نگارنده بر خود لازم مى داند كه به سبب اين لغزش از طرف فرد موصوف، از عموم اهل ادب، به ويژه جناب آقاى «پنج استاد» نويسنده اديب و دانشمند كتاب «دستور زبان فارسى» عذرخواهى كند و پوزش بطلبد. مرسى.] بارى، گفت: «اى جوان نيكوكار، چه نشسته اى يا به قول نگارنده محترم اين افسانه: چه ايستاده اى كه خاك عالم به سرمان شد.» جوان گفت: «مگر چه شده؟» مرد گفت: «مى خواستى چه شود؟ درازگوش ننه ليلا داشته بيرون ولايت مى چريده كه ناغافل رفته توى گل و لاى گيركرده.» جوان گفت: «خوب برويد بيرونش بكشيد.» مرد گفت: «اتفاقاً رفتيم و دمبش را گرفتيم كه بيرونش بكشيم، بيرون هم آمد، مع الوصف در حين كشاكش، دمب خر مذكور كنده گرديده، اگر ننه ليلا، نامبرده را با اين شكل و شمايل ببيند، همه را نفرين مى كند.» جوان نيكوكار كه مى دانست نفرين ننه ليلا ردخور ندارد و از طرفى به ميزان عشق و علاقه ننه ليلا به درازگوش فوق الذكر آگاه بود، حتم كرد كه عن قريب كل ولايت غربت، كن فيكون مى شود، لذا فوراً خودش را به صحنه وقوع جرم رساند. طبيب ولايت غربت كه آنجا حاضر بود، نبض و نوارقلبى حيوان زبان بسته را گرفت و گفت: «حال عمومى اش خوب است ولى يك نفر بايد برود به ولايت جابلقا و از آنجا چسب مخصوص «دم چسبان» بگيرد و بياورد. تا رسيدن چسب، اين زبان بسته را يك جايى قايم كنيد و به ننه ليلا هم بگوييد خرش گم شده.» جوان نيكوكار كه ديد از اين جماعت آبى گرم نمى شود، گفت: «باشد، من مى روم به خانه تا خرجى و توشه سفر بردارم و صبح فردا بروم به سمت جابلقا.» مردم ولايت از ترس اينكه مبادا تا صبح فردا، جوان از فكر سفر منصرف شود، اهميت موضوع و ارزش وقت را به او يادآور شدند و همان جا برايش بار سفر بستند و مبلغى هم بابت خرج سفر و خريد چسب به او پرداختند و راهى اش كردند. جوان راه افتاد و رفت و رفت تا شب شد. همان جا وسط بيابان آتشى روشن كرد و شامش را خورد و خوابيد. اواسط شب بود كه احساس كرد يك نفر دارد كف پايش را قلقلك مى دهد. بيدار شد و چه ديد؟ ديد كه اى بخت نامراد، يك غول بى شاخ ودمى دارد كف پايش را مى ليسد. جوان نيكوكار گفت: «چه مى كنى اى غول گرامى؟» غول كه جاخورده بود، گفت: «هيچ.» جوان گفت: «به قول مرحوم شاعر: معنى هيچ كنون فهميدم. همين طورى پيش مى رفتى كه هيچى هيچى، جان بنده درآمده بود رفته بود پى كارش. حالا بگو كيستى و چه مى كنى؟» غول با شرمندگى سرش را پائين انداخت و گفت: «اى جوان، بدان و آگاه باش كه من از نوادگان اكوان ديوم و اسمم «ساليوان» است و من در آن شركت هيولاها كار مى كردم و برق سه فاز از بچه مردم مى پراندم و گفتند مازادى و تعديل شدم و آن مايك زاروسكى نام كه با من بود به رياست غولان رسيد و گفتند او از همه بهتر است از براى آنكه همه را به يك چشم مى بيند و من حاليه بيكار و گرسنه ام.» جوان گفت: «آرى، راست گفتى و من كارتون تو را ديده ام.» [اى بر دروغگو لعنت! بنا به تحقيقات بنده، در زمان وقوع اين افسانه، كارتون و سينما اختراع نشده بوده. لذا اين مورد همچون لكه اى سياه در پرونده جوان درج خواهد شد. توضيح از بنده نگارنده] جوان نيكوكار كه دلش به حال ديو سوخته بود، يك پرس غذا كه از رستوران بين راه گرفته بود، به غول داد. غول غذا را خورد و گفت: «ما غول ها غذاى چرك و زشت و بدمزه را خيلى دوست مى داريم و اين غذا چرك ترين و زشت ترين و بهترين غذايى بود كه در ايام عمرم خورده بودم.» جوان گفت: «اگر آدم شوى، مى توانى روزى سه وعده از اين غذاها بخورى. در همين حوالى دست كم سى-چهل غذاخورى هست كه غذاهاى خيلى چرك تر از اين هم دارند.» غول دست جوان را بوسيد و آدم شد و رفت. چون صبح شده بود، جوان هم راه افتاد و رفت ورفت تا بعد از چند روز رسيد به ولايت جابلقا. آنجا كه رسيد، سريعاً رفت به مغازه چسب فروشى و چسب دم چسبان مرغوب خارجى با كاتالوگ و ضمانت نامه رسمى سه زبانه و سى دى آموزشى و كارت اقامت دائم به انضمام دو سيم كارت تلفن ماهواره اى و دو گرم اورانيوم غنى شده، خريد و برگشت به سمت ولايت غربت. وقتى جوان به ولايت غربت بازگشت، مستقيماً رفت به خانه طبيب. طبيب هم دم درازگوش را با چسب دم چسبان، چسباند و شد مثل روز اولش و بلكه هم بهتر. افسار حيوان را دادند به جوان نيكوكار تا آن را به صاحبش ننه ليلا برساند. اما بشنو از ننه ليلا كه از وقتى به او گفتند: «خرت گم شده» يك چشمش اشك بود و يك چشمش خون. خواب و خوراك نداشت. دايم مى رفت توى طويله و براى خر گم شده اش گريه مى كرد. اين بود كه وقتى جوان نيكوكار در خانه ننه ليلا را زد و گفت كه خرش را پيدا كرده، ننه ليلا با عجله در را باز كرد و بعد از آنكه كلى قربان صدقه درازگوش رفت، روبه جوان نيكوكار كرد و گفت: «اى جوان، همان طور كه نفرينم گيراست، دعايم هم ردخور ندارد. بگو چه آرزويى دارى تا دعا كنم به آرزويت برسى.» جوان نيكوكار اول كمى تعارف كرد ولى وقتى اصرار ننه ليلا را ديد، گفت: «آرزو دارم كه هر روز دو تا تخم طلايى داشته باشم كه مجبور نشوم بروم كار كنم.» ننه ليلا براى جوان نيكوكار دعا كرد و جوان رفت به خانه اش، شامش را خورد و خوابيد. نزديكى هاى صبح بود كه جوان احساس كرد پاها و دل وكمرش درد مى كند. كلى از درد به خودش پيچيد و وقتى از خواب بيدار شد، ديد كه اى دل غافل، دردهاى ديشب براى آن بوده كه داشته تخم مى گذاشته. جوان كه رويش نمى شد به كسى چيزى بگويد تخم هاى طلايش را قايم كرد. شب بعد و شب هاى بعد از آن هم، آن ماجرا تكرار شد و جوان نيكوكار بيچاره با مشقت و رنج فراوان، شبى دوتا تخم گذاشت. فشار حاصله از تخم گذارى موجب شد تا جوان نيكوكار به «هموروئيد» دچار شود. جوان بينوا تا آخر عمر شبى دوتا تخم مى گذاشت و مى برد در بازار مى فروخت و خرج دوا و درمانش مى كرد. ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه براى بيرون آوردن خر از گل و لاى، نبايد دمش را كشيد چون كنده مى شود و آدم هموروئيد مى گيرد. قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد.
يكى بود يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
ناقلان آثار و راويان اخبار و طوطيان شكرشكن شيرين گفتار چنين حكايت كرده اند كه روزى روزگارى در ولايت غربت پيرمردى بود حكيم و دانشمند كه سه پسر داشت. يك روز پيرمرد، هر سه پسر را پيش خود نشاند و گفت: «اى فرزندان من و اى عزيزان من و اى نور چشمان من و اى ميوه هاى دل من و اى نتايج عمر من و اى... [بنا به ضرورت ايجاز، سى و دو سطر از بخش خطاب كلام پيرمرد فرزانه حذف به قرينه شد. توضيح از نگارنده] بارى اى عزيزان پدر، بدانيد و آگاه باشيد كه سفر فوايد بسيار دارد و آدمى در سفر پخته مى شود و بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى. اكنون كه شما هر كدام براى خودتان مردى شده ايد، بهتر است بار سفر ببنديد و هر يك به راهى برويد تا هم تلخ و شيرين سفر را بچشيد، هم تجربه بيندوزيد. دعاى خير من هم بدرقه راهتان.»
صبح فردا هر سه پسر بر دست و روى پدر بوسه دادند و راهى شدند.
آنها رفتند و رفتند تا به يك سه راهى رسيدند [محض توضيح عرض مى شود كه در قديم الايام تعداد انشعاب راه ها به اندازه تعداد مسافران يا برادران بود. فى المثل اگر به جاى اين سه برادر قرار بود دو يا پنج برادر سفر كنند، على القاعده اين جاى داستان به يك دوراهى يا پنج راهى مى رسيدند. به پايان رسيد توضيح لازم نگارنده].
وقتى برادران به سه راهى رسيدند بر سر و روى هم بوسه دادند و از هم جدا شدند.
اما بشنويد از برادر اول كه راه افتاد و رفت و رفت تا رسيد به يك درخت و چشمه اى. آن جا زير درخت نشست و سفره اش را باز كرد و نان و پنيرش را خورد و براى استراحت دراز كشيد. همين كه چشمانش را بست، دو تا كفتر پروازكنان آمدند بر شاخه اى از درخت، بالاى سرش نشستند. كفتر اولى گفت: خواهر جان(!) كفتر دومى گفت: «جان خواهر» كفتر اولى گفت: «مى دانى اين جوان كيست و از كجا آمده است و مقصودش از سفر چيست؟» كفتر دومى گفت: «نه». كفتر اولى گفت: «اين جوان از ولايت غربت آمده و مى خواهد به پختگى برسد.» كفتر دومى گفت: «پس اگر مى خواهد به اين مقصود برسد، بايد از راه سمت چپ برود، آنجا در جنگل به منظور خود خواهد رسيد.»
وقتى كفترها پر زدند و رفتند، برادر اول كه خود را الكى به خواب زده بود، بلند شد و از راه سمت چپ رفت تا به جنگل رسيد. توى جنگل چند آدمخوار او را گرفتند و توى ديگ گذاشتند و وقتى به پختگى كامل رسيد، او را خوردند!
اما بشنويد از برادر دوم كه رفت و رفت تا رسيد به يك خليج هميشه فارس. آنجا كه رسيد رفت در يك قهوه خانه. قهوه چى گفت: «اينجا به چه منظور آمده اى؟» گفت: «به منظور چاى خوردن و كسب تجربه و پختگى.» قهوه چى گفت: «كار و پيشه ات چيست؟» گفت: «هيچ.» قهوه چى گفت: «دوست دارى در نيروى هوايى استخدام شوى؟» گفت: «بله.»
پس قهوه چى او را در قايق نشاند و به كيش برد و در آنجا به او چتربازى آموخت و به گفته شاهدان عينى در اين حرفه به درجه اى از پختگى رسيد كه ته گرفت و در همان ولايت ماندگار شد.
و اما اى جان خواهر و اى عزيز برادر بشنويد از برادر سوم كه رفت و رفت تا رسيد به يك مدرسه غيرانتفاعى. گفتند: «دوست دارى سواد ياد بگيرى؟» گفت: «بله.» گفتند: «فلان مبلغ شهريه به اين حساب بريز و بيا.» ريخت و آمد و بعد از چهارده سال ديپلم گرفت. [معلوم مى شود كه برادر فوق الذكر به علت ضعف در رياضيات، در سال هاى پنجم ابتدايى و سوم راهنمايى مردود شده است. توضيح از بنده نگارنده]. پس از گرفتن ديپلم به او گفتند: «ليسانس دوست دارى؟» گفت: «چى هست؟» گفتند: «مدركى است كه دلالت دارد بر فضل و دانش و برترى تو بر ديگران و اگر داشته باشى، هماى دولت و سعادت بر سرت مى نشيند و پشت ميز مى نشينى و...» گفت: «بله، دوست دارم.» پس كنكور دانشگاه شركت كرد و شهريه داد تا چهار سال و ليسانس گرفت. گفتند: «اگر همتى كنى و شهريه اى بدهى و چهار سال دندان بر جگر بگذارى، دكترا هم مى توانى گرفت.» كرد و داد و گذاشت و گرفت.
بعد از اخذ دكترا با هزار منت كشى به واسطه پارتى و با اثبات توانمندى علمى و عملى، به عنوان معلم به استخدام دانشگاه پودمانى صفرآباد عليا درآمد. نامبرده در حال حاضر به تدريس «خام بدم، پخته شدم، سوختم» مشغول است و با شندر غاز حقوق معلمى مى سوزد و مى سازد.
ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه پشت سر مسافر گريه شگون نداره! قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد.