تبليغاتX
ملاّ

 

آن نور چشم اهل نظر، آن دوستدار سير و سفر، آن پدرخوانده مردمان سودانى، آن لله پناهندگان افغانى، آن مظهر تدبير و با كفايتى، خضرالوزرا "على اكبر ولايتى" از ياران شفيق و از ثابتان طريق بود.

 

گويند: پيوسته طى طريق كردى، از ولايتى به ولايت ديگر رفتى و به هر كجا كه رسيدى فرمودى: "خوب جايى است اين ولايت!" "ولايتى"اش گفتند.

 

 "مولانا حكيم لاريجانى" گفت: روزى از او پرسيدم، "سبب طول وزارت تو چيست؛ كه چندين كابينه آمده‏اند و رفته‏اند و تو همچنانى كه هستى؟!" گفت: "از مدت وزارت، آن به حساب آيد كه در داخل گذرد. بنگر تا چه سهم از وزارتم در اين ملك سپرى گشته است!" دانستم كه به اين زودى‏ها رفتنى نيست!

 

    نقل است كه چون به سفر رفتى، سفرنامه نويسان به همراه بردى تا شرح كراماتش بنگارند. "مولانا جلال...يع" گفت: روزى در اجلاس عمومى خميازه‏اى كشيد. دست در دامنش زدم كه: "چه حكمت در اين بود؟" گفت: "اى جلال! آن جا كه چاره‏اى جز شنيدن نباشد، خميازه فريادرس مردان خداست و هفتاد مرض را بكشد كه همنشين "آدمى" اولين آنهاست!"

 

"مولانا بشارتى" گفت: "سيزده هزار سفر با او برفتم و كرامت‏ها از او بديدم. يكى آن كه در بلاد "افريقيه" در او نظر كردم؛ از همه سپيدروتر بود و من به تعجب مى‏نگريستم." گفت: "يا بشارتى! اين كرامت ما با كسى مگوى." گفتم: "چشم!"

 

    نقل است كه پيوسته گريان بودى و مريدان خاص را گفتى: "چه خوب بودى اگر اين سالى پنج روز را هم به ايران نيامدمى!" و "خواجه حسن شفتى" كه از مشايخ طريقه هوا نورديه بود، در حق او گفت: "خدا او را رحمت كناد كه تا بود، پا در هوا بود"

 

اگر اشتباه نکنم اوایل دهه ی هفتاد بود که برادر این تذکره را نوشت و همزمان بود با سفرهای ولایتی به کشورهای آفریقایی ، البته  همزمان با یک دوره از سفرهای ایشان!

 

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386محمد |

Balatarin

 

 

 

آن شيفته صفات الهى، آن واله مقام لايتناهى، آن مختار رد و قبول، آن داناى فقه و اصول، آن صاحب كرامات ربوبى، صدرالوكلا، شيخ «مهدى كروبى» -دامت افاضاته - از رجال بنام بود و از كرامات او، اين كه تا بود، غم مردمان خوردى و اصحاب را وصيت كردى به غم خوردن و گفتى: «خوش چيزى است غم كه خواص بسيار دارد!» و آن روز كه هيچ غم نداشتى، از ديگران قرض كردى و خوردى و هم از اين جهت، او را «مولانا شيخ الرئيس غمخوار» گفتندى!

 

از خصايص وى، آن بود كه گويند: «راست مى گفت و چپ مى زد

 

مصراع:

 

چپ آوازه افكند و از راست شد

 

گويند: اصحاب از او پرسيدند كه: «چرا نطق پيش از دستور نمايندگان به تمامى نشنوى؟» گفت: «نتوانم ديد كه نماينده اى، خداى بگذارد و با خلق پردازد. پس چون حمد خداى به پايان آرد و خواهد كه از مردمان سخن گويد، سخنش قطع كنم تا در معصيتى نيفتد

 

او را گفتند كه: «پول بهتر است يا ثروت؟» گفت: «بنياد شهيد

 

نقل است كه همسرى فاضله داشت و رياست بيمارستانهاى بنياد شهيد با او بود. شيخ ما - حفظه الله با همسر گفت كه: «اگر چهار تا چون تو داشتيم، هيچ غم نداشتيم!» گويند از اين گفته بسيار برنجيد، ليكن دانست كه گفته شيخ ما -كثرالله امثاله بى حكمتى نيست.

 

روزى ديدندش كه مى گريست. گفتند: «علت چيست؟» گفت: «ترسم كه در آن دنيا از من پرسند كه مقام تو در آن جهان چه مايه طول كشيد؟ و من پيش دوستان سرافكنده باشم؛ از كوتاهى زمان رياست!» مولانا «محمديزدى» آنجا بود. گفت: «اندوه بيهوده به دل راه مده كه آن سان كه من مى بينم، ديگر دوستان، پيش تو شرمنده خواهند بود

 

مولانا «هاشميان» نايب الرئيس گويد: در پايان جلسهاى، از من پرسيد: «هيچ دانستى كه امروز در مجلس چه مى گفتند؟» گفتم: «اى مولاى ما، امروز، ما را چُرت - لعنةالله عَلَيه درگرفته بود و ندانستيم كه در مجلس چه گذشت.» گفت: «هاشمي انا! «چُرت» را چه مقدار باشد؟ آن سان كه من از فراز صندلى رياست درمى نگريستم، بسيارى ديدم كه قيلوله مى كردند!
سه شنبه سی ام مرداد 1386محمد |

Balatarin
 
پشتیبان بلاگفا -