آن نور چشم اهل نظر، آن دوستدار سير و سفر، آن پدرخوانده مردمان سودانى، آن لله پناهندگان افغانى، آن مظهر تدبير و با كفايتى، خضرالوزرا "على اكبر ولايتى" از ياران شفيق و از ثابتان طريق بود.
"مولانا حكيم لاريجانى" گفت: روزى از او پرسيدم، "سبب طول وزارت تو چيست؛ كه چندين كابينه آمدهاند و رفتهاند و تو همچنانى كه هستى؟!" گفت: "از مدت وزارت، آن به حساب آيد كه در داخل گذرد. بنگر تا چه سهم از وزارتم در اين ملك سپرى گشته است!" دانستم كه به اين زودىها رفتنى نيست!
نقل است كه چون به سفر رفتى، سفرنامه نويسان به همراه بردى تا شرح كراماتش بنگارند. "مولانا جلال...يع" گفت: روزى در اجلاس عمومى خميازهاى كشيد. دست در دامنش زدم كه: "چه حكمت در اين بود؟" گفت: "اى جلال! آن جا كه چارهاى جز شنيدن نباشد، خميازه فريادرس مردان خداست و هفتاد مرض را بكشد كه همنشين "آدمى" اولين آنهاست!"
"مولانا بشارتى" گفت: "سيزده هزار سفر با او برفتم و كرامتها از او بديدم. يكى آن كه در بلاد "افريقيه" در او نظر كردم؛ از همه سپيدروتر بود و من به تعجب مىنگريستم." گفت: "يا بشارتى! اين كرامت ما با كسى مگوى." گفتم: "چشم!"
نقل است كه پيوسته گريان بودى و مريدان خاص را گفتى: "چه خوب بودى اگر اين سالى پنج روز را هم به ايران نيامدمى!" و "خواجه حسن شفتى" كه از مشايخ طريقه هوا نورديه بود، در حق او گفت: "خدا او را رحمت كناد كه تا بود، پا در هوا بود"
اگر اشتباه نکنم اوایل دهه ی هفتاد بود که برادر این تذکره را نوشت و همزمان بود با سفرهای ولایتی به کشورهای آفریقایی ، البته همزمان با یک دوره از سفرهای ایشان!
آن شيفته صفات الهى، آن واله مقام لايتناهى، آن مختار رد و قبول، آن داناى فقه و اصول، آن صاحب كرامات ربوبى، صدرالوكلا، شيخ «مهدى كروبى» -دامت افاضاته - از رجال بنام بود و از كرامات او، اين كه تا بود، غم مردمان خوردى و اصحاب را وصيت كردى به غم خوردن و گفتى: «خوش چيزى است غم كه خواص بسيار دارد!» و آن روز كه هيچ غم نداشتى، از ديگران قرض كردى و خوردى و هم از اين جهت، او را «مولانا شيخ الرئيس غمخوار» گفتندى!
از خصايص وى، آن بود كه گويند: «راست مى گفت و چپ مى زد!»
مصراع:
چپ آوازه افكند و از راست شد
گويند: اصحاب از او پرسيدند كه: «چرا نطق پيش از دستور نمايندگان به تمامى نشنوى؟» گفت: «نتوانم ديد كه نماينده اى، خداى بگذارد و با خلق پردازد. پس چون حمد خداى به پايان آرد و خواهد كه از مردمان سخن گويد، سخنش قطع كنم تا در معصيتى نيفتد!»
او را گفتند كه: «پول بهتر است يا ثروت؟» گفت: «بنياد شهيد.»
نقل است كه همسرى فاضله داشت و رياست بيمارستانهاى بنياد شهيد با او بود. شيخ ما - حفظه الله با همسر گفت كه: «اگر چهار تا چون تو داشتيم، هيچ غم نداشتيم!» گويند از اين گفته بسيار برنجيد، ليكن دانست كه گفته شيخ ما -كثرالله امثاله بى حكمتى نيست.
روزى ديدندش كه مى گريست. گفتند: «علت چيست؟» گفت: «ترسم كه در آن دنيا از من پرسند كه مقام تو در آن جهان چه مايه طول كشيد؟ و من پيش دوستان سرافكنده باشم؛ از كوتاهى زمان رياست!» مولانا «محمديزدى» آنجا بود. گفت: «اندوه بيهوده به دل راه مده كه آن سان كه من مى بينم، ديگر دوستان، پيش تو شرمنده خواهند بود!»