تبليغاتX
ملاّ
هست پست و مقام، خواب و خيال
اندر اين روزگار قحط رجال
اين مديران كه صاحب كلهند
به تو پست معاونت ندهند
نرسد هر كسي به حد نصاب
دارد اين پست ها حساب كتاب
بايد البته بود بايسته
وانگهي كاردان و شايسته
با مدير آشنا، به ضرس يقين
اهل يك فرقه ای، مضاف بر اين
مدتی پيشتر، گرفته ژتون
نام فاميلی اش دهان پر كن
نيست در انتخاب آدم پاك
ابدا مدرك و سواد، ملاك
بعد سالی كه پايه اش شد سفت
می شود دكترا براش گرفت
شصت تا دستيار خواهد داشت
به تخصص چه كار خواهد داشت
پست هاي كليدی مرسوم
هست مخصوص عده ای معلوم
بعضا اين پست ها كه مرغوب است
می شود جابه جا و دست به دست
ليكن اين پست ها، به شكل عجيب
نرسد مطلقا به غير و غريب
مثل ما را فرا نمي خوانند
چون ز ما بهتران فراوانند
آن كه رم زين رسوم نغز كند
بايد اصلا فرار مغز كند!
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388محمد |

Balatarin

در عمل، گرچه جز محاوره نيست
منصبی خوشتر از مشاوره نيست
به تو فرضا فلان مدير ستاد
چه بسا منصب مشاوره داد
مشورت شيوه اعاظم نيست
پس وجود تو، هيچ لازم نيست
نيستی در امور دنيايی
صاحب اختيار اجرايی
پس نيايی به كار در عرصات
جز برای حضور در جلسات
رؤسا بهتر از تو آگاهند
از تو هرگز نظر نمی خواهند
نرسان جهل خويش را به ثبوت
كه تو سنگين تری به وقت سكوت
پس می آيد وجود تو، به شمار
قسمتی از فضا و اكسسوار
وقت تصميم و در عمل، روراست
چه نيازی به عز و جز شماست؟ 
چون كه تصميم نيست دست تو نيز
به چه كار آيد آن وجود عزيز؟ 
بعد يك عمر آبروداری
می شوی چرخ پنجم گاری!

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388محمد |

Balatarin

كس نيارد مگر به مجبوری 
روز روشن، چراغ زنبوری
در ادارات ما كه گلبيزی است
مشورت نيز يك چنين چيزی است
چون مديران خبير و هشيارند
چه نيازی به مشورت دارند
ليك در چارتها، بدون نياز
جا برای مشاوران شده باز
گرچه اين امر، خواه ناخواهی
باعث خير می شود گاهی
گر رفيقی كند مراجعه دير
يا سفارش شود كسی به مدير
در همان دفتر مجاور او
لااقل می شود مشاور او
ابدا توی منصبی كه گماشت
اطلاعی اگر نداشت، نداشت
آدم مطلع، شود گستاخ
يا برای مدير، گردد شاخ
خامشی گر تواند او، بهتر
هر چه كمتر بداند او، بهتر
نظری هم اگر رساند به عرض
يا كه جدی گرفت اگر كه به فرض،
عرض او را توان گرفت نديد
خوش خوشك، می توان نوكش را چيد
تا به تدريج، كور و لال شود
حرف اگر داشت، بی خيال شود
گر مشاور شدی تو ای فرزند
تا توانی دهان خويش ببند
نكن اظهار فضل، پيش مدير
كه كند كم محلی و تحقير
گر نظر داشتی، نكن نقلش
چون خودش می رسد به آن عقلش!
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388محمد |

Balatarin
اي لبت مثل خنده ات نمكين
جان شيرين من، حسام الدين
هر مقامي فوائدي دارد
مشورت هم قواعدي دارد
خاصه چون گاه گاه و دير به دير
مشورت خواهد از تو شخص مدير
يعني آن وقتها كه سفت و قشنگ
سر شخص رئيس، خورده به سنگ
در سئوالات چندمجهولی
مانده در گل، چهارچنگولي
(مشكلي گر از اين قبيل نداشت
مشورت خواستن دليل نداشت)
سرزنش كردنش كرامت نيست
وقت سركوفت يا ملامت نيست
گر كني در مصيبتش تشريك
مي شوي بيشتر به او نزديك
ابتدا صحبت از اداره بكن
محض يادآوري، اشاره بكن
كه شما ناخداي توفانيد
اوستاد مهار بحرانيد
فتنه ها ديده ايد از اين بدتر
چه كسي از شما سرآمدتر؟
بگذارش چنين به مكر و دغل
چند تا هندوانه زير بغل
هرچه خواهي به هم بدوز و ببر
باورش مي شود، تو غصه نخور
بعد از آن هم به او بگو: «فعلاً
فرصتي مرحمت كنيد كه من
روي موضوع، خوب فكر كنم
آنچه ديدم صلاح، ذكر كنم»

شنبه سی ام آذر 1387محمد |

Balatarin

هست پست و مقام، خواب و خيال
اندر اين روزگار قحط رجال
اين مديران كه صاحب كلهند
به تو پست معاونت ندهند
نرسد هر كسي به حد نصاب
دارد اين پست ها حساب كتاب
بايد البته بود بايسته
وانگهي كاردان و شايسته
با مدير آشنا، به ضرس يقين
اهل يك فرقه ای، مضاف بر اين
مدتی پيشتر، گرفته ژتون
نام فاميلی اش دهان پر كن
نيست در انتخاب آدم پاك
ابدا مدرك و سواد، ملاك
بعد سالی كه پايه اش شد سفت
می شود دكترا براش گرفت
شصت تا دستيار خواهد داشت
به تخصص چه كار خواهد داشت
پست هاي كليدی مرسوم
هست مخصوص عده ای معلوم
بعضا اين پست ها كه مرغوب است
می شود جابه جا و دست به دست
ليكن اين پست ها، به شكل عجيب
نرسد مطلقا به غير و غريب
مثل ما را فرا نمي خوانند
چون ز ما بهتران فراوانند
آن كه رم زين رسوم نغز كند
بايد اصلا فرار مغز كند!
دوشنبه هجدهم شهریور 1387محمد |

Balatarin

در عمل، گرچه جز محاوره نيست
منصبی خوشتر از مشاوره نيست
به تو فرضا فلان مدير ستاد
چه بسا منصب مشاوره داد
مشورت شيوه اعاظم نيست
پس وجود تو، هيچ لازم نيست
نيستی در امور دنيايی
صاحب اختيار اجرايی
پس نيايی به كار در عرصات
جز برای حضور در جلسات
رؤسا بهتر از تو آگاهند
از تو هرگز نظر نمی خواهند
نرسان جهل خويش را به ثبوت
كه تو سنگين تری به وقت سكوت
پس می آيد وجود تو، به شمار
قسمتی از فضا و اكسسوار
وقت تصميم و در عمل، روراست
چه نيازی به عز و جز شماست؟ 
چون كه تصميم نيست دست تو نيز
به چه كار آيد آن وجود عزيز؟ 
بعد يك عمر آبروداری
می شوی چرخ پنجم گاری!
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387محمد |

Balatarin

گر زد و روزگاری ای فرزند
به تو حكم معاونت دادند
شغل خود را بكوش تا آسان
نكنی پيش اين و آن عنوان
جز به معدودی از فك و فاميل
شغل خود را مگو، به چند دليل
اولا روزگار، ناجور است
عده اي چشم و چارشان شور است
محو و پوشيده باش از نظرات
نظرت مي زنند، اين حضرات
ثانيا عده ای گرفتارند
قرض دارند يا بدهكارند
علم، پيدا ز منصبت چو كنند
طلب پول دستی از تو كنند
ثالثا هست هر كسی، ناچار
يا خودش يا برادرش بيكار
متوقع شود به او، باری
بدهی شغل آب و نان داری
رابعاً، آن كسی كه دشمن توست
واي اگر باخبر شود، زين پست
گويد: اين رفت تا رئيس شود
قسمتش بود كاسه ليس شود
يا: فلانی، شرف به مزد شده
رفته آن جا، شريك دزد شده
تا كه در دزدی تو شك نشود
عضو حساس او خنك نشود
شرح اين نكته نيز، بي ضرر است
عضو حساس دشمنان، جگر است!
خامساً شصت علت ديگر
سادساً، سابعاً، الی آخر!
پسرم مردمی كه مرموزند
بيشتر نيكبخت و بهروزند
دوشنبه بیستم خرداد 1387محمد |

Balatarin

جان بابا، مدير اگرچه سر است

از معاون كجا عزيزتر است؟
گر مدير تو اهل حال بود 

هرچه كردي تو، بي خيال بود
نم نمك با كمي خريد و فروخت

مي شود زين نمد كلاهي دوخت
گر زني حق اين و آن را دست

خوردني نيست حق بالادست
اكتفا كن، ولو به نان و پنير

دست اصلاً نزن به حق مدير
بر حريفان بخند چون پسته

بار خود را ببند آهسته
همچنين با ورود در بازار

می توان شد شريك پيمانكار
به تو خواهد رسيد فايده ها

گر بري دست در مزايده ها
ور نداري هنر، هم از آغاز

با حقوق بخور-نمير، بساز
چون كه قانع به دستمزد شدن

بهتر از آفتابه دزد شدن
اكتفا كن به كفش و رخت خودت

تا نكوبي لگد به بخت خودت
شيوه را مثل كار با مته

ياد بايد گرفت البته

چهارشنبه چهاردهم آذر 1386محمد |

Balatarin
اي خدا، اي بزرگ بي همتا / اين دل پاك را نگير از ما
اين تنعم براي من كافي است / كه برون و درون بنده يكي است
پسرم، اي بسا به كسب سمت / از توگردد دريغ، اين نعمت
ور نخواهي، به نحو جوراجور / تو به اين كار، مي شوي مجبور
بعضاً از اين و آن شنيده شده / يا بسا بوده است و ديده شده
كه مديري به عشوه يا ترفند / شده سرمايه  دار و دولتمند
با كمي چشم پوشي از قانون / برده نزديك چند صد ميليون
با پس انداز كارمند فقير / كرده ويلاي خويش را تعمير
بعد از آن، دم به انتقاد زده / بر سر كارمند، داد زده
كه چرا با مداد بيت المال / روي كاغذ كشيده عكس بلال
آبرو برده از فقير كذا / كه چرا از اداره برده غذا
يا چرا كرده اشتباه لپی / يا چرا بي جهت گرفته كپي
بعد ابلاغ صرفه جويي ها / كارمند است و بازجويي ها
واي اگر دل شكسته اي، گاهی / كشد از دل شكستگي، آهي
پسرم، آبروي خلق، نريز / بكن از آه بي كسان، پرهيز

چهارشنبه دوم آبان 1386محمد |

Balatarin

چانه ام تازه گرم شد همچين / در نرو، گوش كن حسام الدين
دست از اين قورباغگي بردار / بازي و ورجه ورجه هم شد كار؟
به كه تجديد ارتباط كنيم / بنشين با هم اختلاط كنيم
ننشين پاي كارتون، پسرم / من كه از كارتون قشنگترم!
من نه حرف جفنگ خواهم زد / حرفهاي قشنگ خواهم زد
وقت را جاي اين كه حيف كني / صحبتي مي كنم كه كيف كني
هر كسي كار داشت، رد كردم / اين همه كاهگل لگد كردم
مي كند خنده، هر كه رد مي شه / گر تو هم نشنوي كه... بد مي شه
من كه بي مال و ثروتم، روراست / ارثت از من، همين نصيحت هاست
ارث بابا كه اين نواله بود / عينهو آش كشك خاله بود
فارغ از ملك و مال و دولت و جاه / بنده قابوسم و تو گيلانشاه
بنده با هر طبيب گفتم درد / جاي درمان، مرا نصيحت كرد
ور كشيدم ز بي كسي فرياد / جز نصيحت، كسي به بنده نداد
از ابوحفص سغدي و نيما / تا فلان مجري صدا _ سيما
عاقبت در رگم به ناچاري / شد نصيحت به جاي خون، جاري
مثل ويروس، حاليا پندم / منتقل مي شود به فرزندم

 

چهارشنبه هجدهم مهر 1386محمد |

Balatarin

 

 

پسرم، گاه مي شود كه بشر / مي رود از فرشته بالاتر 
همچنين، مي شود كه از انسان / به خدا شكوه مي برد شيطان  
از خدا، گر نباشد اصلاً ترس / آدمي، مي دهد به شيطان، درس 
گر به قدرت رسد، چنان و چنين / كارها مي كند بيا و ببين 
من نديدم به وقت ظلم و ستم / از خدا بي خبرتر از آدم  
با طرب، خانه مي كند خناس / خاصه در سينه خدانشناس  
خواب قدرت كه خواب خرگوشي است / اولين مشكلش، فراموشي است 
آن سؤال و صراط و آن سر پل / رود از ياد آدمي، بالكل  
وضع ديروز و بخت خاموشش / همچنين مي شود فراموشش 
نكند اعتنا به كس، جايی / غافل از اين كه هست فردايي   
به كسان، لطف او شود شامل / شود از ياد بي كسان، غافل  
نكند وقت طرح لايحه ای / يادي از رفته اي، به فاتحه اي 
دل آدم كه سرد و سخت شود / ديگر آدم، سياه بخت شود   
در نهايت، سلوك و سيري نيست / پشت آدم، دعاي خيري نيست  
آن رياست كه خير از آن پر زد / به خدا يك قران نمي ارزد  
پيش ما، نام نيك و نان و تره / خوشتر از لعنت و كباب بره  
پس حساب و كتاب، با خود تو ‌/ پسرم، انتخاب، با خود تو  

                                                                              

 

دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386محمد |

Balatarin

چندروزی را سفری پیش آمد به لرستان از برای راپورت دادن پروگرام جشنواره پویانمایی "حرکت" !

مصطفی خلجی نیز از همراهانمان بود که خیلی هم خوش سفر است ناقلا ! عکسی هم از ما در این سفر اوفتاده شد که در وبلاگش انداخته است و نظرات پی در پی به زیرش می گذارند.

باری سخن دراز نکنم که امروزم مزاج خوش نباشد.

فقط منظور عرض تقصیر دردیربه روزکردن بود که انشاء الله حاصل شد.

در همین راستا شعری از برادر گذاشتیم که بی مناسبت هم نبوده باشد!

 

 

 چه به هم ريخت، كاسه كوزه من / در همين غيبت دوروزه من
نم نمك جزو ضايعات شدم / نقطه ثقل شايعات شدم
عده اي گفته اند: «بي ترديد / چشمه ذوق طفلكي خشكيد
يا نوكش را يواشكي چيدند / كله اش را به طاق كوبيدند»
گفته آن ديگري، بدون دليل: / «به خدا، رفته اين به اسراييل!»
كرده شيمون پرز به او تلفن / رفته تشييع آريل شارون!
ديگري گفته است:« نشنيدم / بلكه با چشمهاي خود ديدم
كه زرويي ز فرط استيصال / مي فروشد كنار كوچه بلال»
آن يكي، شنبه شب تلكس زده / كه شنيديم قرص اكس زده
جمعه شب، رد شد از شكاف ازن / هست الان حوالي پلوتون !
عده اي با جفا و كين توزی / عده اي هم ز روي دلسوزي
حرفها گفته اند پشت سرم / كه خود بنده نيز بي خبرم
آدم از شايعه به هر نيت / مي شود واجد اهميت
صاحب احترام خواهد شد / شهره خاص و عام خواهد شد
غير بعضي كه سخت و سنگين اند / برخي از شايعات، شيرين اند
مثلاً اين كه:«آن مدير خدوم / شده از حق عادي اش محروم»
يا: «فلان شخص روزنامه نگار / شده هفتاد و پنج بار احضار»
يا: «سخنران زبده چك خورده / وسط حرف حق، كتك خورده»
[اين خبرها كه چون نبات بود / كاش در حد شايعات بود]
با همين شايعات جور واجور / آدم البته مي شود مشهور
                                   
                           ***
باز هم عرض احترام و سلام / به تو خواننده عزيز و گرام
بابت انقطاع كوتاهم / از شما بنده عذر مي خواهم
به اميد خدا، به شرط بقا / مي رسم خدمت شما، فردا

 

یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386محمد |

Balatarin

ثروت و فقر و بخت و زور و ادب / ربط دارد مسلماً به نسب
حكمت و دانش خردمندان / منتقل مي شود به فرزندان
همچناني كه هوش دولتمند / هست از آغاز نطفه، در فرزند
مي شود بچه خسيس، خسيس / مي شود بچه رئيس، رئيس

نتوان چيد از چنار، خيار / ندهد بوته خيار، انار
خوي اجداد ما، چه زشت چه نيك / منتقل مي شود به ما ژنتيك
آن  كه محكوم بي كياستي است / طفلكي مشكلش وراثتي است
نسل «اسپايس گرلز» يا «بكهام» / از همان بچگي است شهره عام
و آن گدازاده، كاسه ليس شود / گرچه ارباب يا رئيس شود
آدم بي ثبات بي تدبير / نشود با« صدور حكم» مدير
مرد فرماندهي كه وامانده است / گرچه وامانده است، فرمانده است
وقت پيري، هنوز شير بود / «شير، شير است اگرچه پير بود»
«عاقبت گرگ زاده گرگ شود / گرچه با آدمي بزرگ شود»
پسرم، اين گليم بخت خفن / به شما ارث مي رسد از من!
پدرم هم گرفته از پدرش / تا نهد توي بقچه پسرش
چه كنم، شرمسار تقديرم / من خودم هم بدون تقصيرم!

چهارشنبه دهم مرداد 1386محمد |

Balatarin

لازم می دانم در اینجا توضیحی بیاورم که این مطالب جمع شده در پست "اصل مطلب" ،گوشه‌ای از اشعار برادر است و در فاصله زمانی حدودا شش ماهه (اواخر پاییز 85 تا اوایل تابستان 86) به صورت روزانه  درنشریه "همشهری" چاپ می شده وصد البته همین روزانه نویسی وسفارشی بودن  کار‌‌ ، رنگ و کیفیت اثر وی‌را تحت تاثیرقرار داده است.

به تازگی نیز مجموعه اشعار طنز "اصل مطلب" با مقدمه ای از استاد "سید علی موسوی گرمارودی" توسط انتشارات همشهری به زیور طبع آراسته شده وتمامی اشعار چاپ شده و نشده! وی در این کتاب گردآوری شده است.

این هم نمایی از کتاب برای جلوگیری از راست شدن قسم دوستانی که می خواهند بگویند:کتاب را تا به حال ندیده ایم! 

 

مجموعه اشعار طنز"اصل مطلب"

 

این هم از پشت جلدش:

 

يك سلام بلند و گرم و لطيف
به تو خواننده عزيز و شريف
تو كه البته بين برنامه
مي‌نوشتي براي من ، نامه
كه چه خوب است اين مطالب تاپ
همه در يك كتاب گردد چاپ
پس به حرف تو گوش كردم من
شعرها را رتوش كردم من
حاليا بعد مدتي تب و تاب
شده گوساله، گاب و شعر، كتاب
پس بخر اين كتاب را ، باري
جان هر كس كه دوست مي‌داري!
           *
دل‌تون شاد و سفره‌هاتون پر
تن‌تون بي‌نياز از دكتر
بچه‌هاتون سلامت و دانا
اهل بالوالدين احسانا
خنده بادا هميشه بر لب‌تان
اين شما، اين هم اصل مطلب‌تان!

یکشنبه سی و یکم تیر 1386محمد |

Balatarin

پسرم، گرچه دلخوري و پكر / پدري داري از همه بهتر 
پدري در بيان حق چالاك / پدري مثل شير نر، بي باك 
از وبا يا بلا نمي ترسد / از كسي جز خدا نمي ترسد 
از سياست اگر نمي گويم / نه تصور كني كه ترسويم 
تو زبان مرا بيا گز كن / همچو افشاگري كنم، حظ كن! 
في المثل: هيچ با خبر شده ای / كه ................... ؟ 

يا شنيدي كه ............ برده / ......................خورده؟ 
كرده البته .......... / حرف آقاي ......... را تكذيب 
خانم ............... / ..........خريده توي دبي 
يا به نقل از صداي «بي بي سي» / بعد از آن ماجراي
۱۳۰-
C
....................................... / ..................................
جمع كرده «الف» دكانش را  / بسته آقاي «نون» زبانش را 
................. در ليست / ......... تازه اين كه چيزي نيست 
....................................... / ..................................  
پسرم، خوب شد، بيا، ديدي؟ / اصلاً اين ترس داشت؟ ترسيدي؟  
جاي اين حرف هاي كهنه و زشت / مي شود چيزهاي خوب نوشت  
بحث ما غير «خودشناسي» نيست / كار ما مطلقاً سياسي نيست   
مي كنيم آن قدر كه هست مجاز / پا به اندازه گليم، دراز!  

یکشنبه سی و یکم تیر 1386محمد |

Balatarin

 در بد عهدي سپهر غدار و ناسازگاري روزگار نابكار و انرژی هسته اي  كه حق  مسلم ماست و در باب هولوكاست و غير آن فرمايد:

عالم از اتفاق، حامله است / پسرم، زندگي معامله است
در فروش و خريد، شر ديدم / من كه از هر دو سو، ضرر ديدم
نيست ديگر خيال آدم، تخت / شده تشخيص حق و باطل، سخت
گوييا واجب است و اجباری / حقه بازي، كلاهبرداري
نيست پيدا كه چيست اوج و حضيض / كه جهان، در هم است و ضد و نقيض
يك طرف، كوفتن به سندان مشت / يك طرف دشمنان ريز و درشت
بازي حزب و دسته اي، يك سو / بحث نيروي هسته اي، يك سو
اين طرف، انحراف و لرزشها / آن طرف، انحطاط ارزشها
مي كند آن يك از زياده روی / هتك حرمت به ساحت نبوي(ص)
وان يكي، ظاهراً به نام رسول(ص) / مي كند كارهاي نامعقول
اين يكي گفته است بي كم و كاست / كه دروغ است قصه «هولوكاست»
ديگري مي گزد به دندان، دست: / توي «فهرست شيندلر» اين هست
كه فلان جا به دست مأموره / پدر بنده سوخت در كوره
هم گواهي دهد برادر من / كه پدرسوخته است، همسر من!

مرحوم ايرج فرمايد _ رحمه الله...

«آب حيات است، پدرسوخته / حبّ نبات است، پدرسوخته
با همه ناراستي و بد دلی / خوش حركات است، پدرسوخته...»

                              
 

                                  ***
پسرم، بهتر است اگر مرديم / به سر بحث خويش برگرديم

 

پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386محمد |

Balatarin

در آموزش شیوه تذکر به اناث و کنترل احساس و شکایت از وسواس الخناس و لزوم پرهیز از فشار بر مردم روزگار فرماید

 

 

به به ای خانم قشنگ و ملوس

که قدم می‌زنی به مثل عروس

ای که در پیش آینه با تاپ

کرده‌ای یک دو ساعتی میک آپ

روی اجزای صورتت یک یک

ریمل وسایه و رژ و پن‌کک

شده‌ای – چشم خواهری ! – خوشگل

می‌بری از بزرگ و کوچک دل

می شود بند عفت از این ناز

چون کمربند سبز تهران باز!

نگو اصلا که: "ذاتا این مدلم"

خودم این‌کاره‌ام عزیز دلم

من که این قدر خویشتن دارم

باز، دیوانه می‌شوم دارم!

که اگر موجبات ننگی تو

پس چرا این قدر قشنگی تو؟!

خواهرم توی این بریز و بپاش

تا حدودی به فکر ما هم باش

پیش خود فکر کن که مرد غریب

گر ببیند تو را به این ترتیب

از لبش آب راه می‌افتد

طفلکی در گناه می‌افتد

من خودم بی خیال دنیاشم

نه که منظور من خودم باشم

مشکل از سوی جوجه کفترهاست

غصه‌ام معضل جوانترهاست

که به یک جلوه زن از مریخ

خل و دیوانه می‌شوند از بیخ

رشته را می‌کنند هی پنبه

بس که ناواردند و بی جنبه

ما که داریم خانه‌ای در بست

تازه ویلای دوستان هم هست

غالبا عصرها همانجایم

هفته‌ای یک دو روز تنهایم

الغرض این از این همین دیگر

روسری را جلو بکش خواهر!

 

چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386محمد |

Balatarin

                     

پسرم، در مراودات مدير/ نقش منشي، اساسي است و خطير
منشي ات گوشواره تو بود / ويترين اداره تو بود
ويژگي هاي منحصر دارد / دم در، نقش فيلتر دارد
منشي از حالت نگاه رييس / از سر صبح، مي دهد تشخيص
كه جناب رييس، شنگول است / يا بداخلاق، طبق معمول است
به كسي، بي كه هيچ بر بخورد / مي تواند به پنبه سر ببرد
گربگويي: «شب است» گويد: «آه / آري، اين هم ستاره، اين هم ماه!»
مي كند هرچه داشت، صرف رئيس / نزند حرف، روي حرف رئيس
نشنوي وقت خواب و وقت عمل / داد و فريادش از اتاق بغل
نكند هرگز از نجابت اصل / تلفن هاي بي خودي را وصل
پاي اغيار اگر كه وا گردد / دفترت كاروانسرا گردد
منشي ات گر دهد به مردم رو / هركس و ناكسي مي آيد تو
چاك چرت تو پاره خواهد ماند / جدولت نيمه كاره خواهد ماند
بهر آن كس كه حيثيت دارد / جنس منشي اهميت دارد 
گيرم آيينه ايد و پاك و مصون / منشي ات «رابعه» ، خودت «ذوالنون»
وقتي آن بدزبان توهم كرد / چه توان با زبان مردم كرد؟
گر به شيرين و نرگس و ليلا / همسرت شك كند، كه واويلا!
مي شود در نجابتت ترديد / بعد از آن، روز خوش نخواهي ديد
من كه گويم بگير، تلويحا / منشي پيرمرد، ترجيحا 
زشت و بدخلق و بد ادا، بهتر / ناخوش آواز و بدصدا، بهتر 
تا تو با يك چنين كسي طرفی / نخورد بر تو انگ بي شرفي 
منشي خوب، كيمياست، پسر / چون جواهر، گرانبهاست، پسر 

                                                                        

سه شنبه بیست و ششم تیر 1386محمد |

Balatarin

مايه رنج و سختي است و عذاب / بچه ديرخواب زودنخواب!
خواب اصلاً نمي زند به سرش / تا نخوابند مادر و پدرش
من به اجبار كار و هنجارم / غالباً تا به صبح، بيدارم
شب كه شد، بي خيال دير و كنشت / مي شود بي عذاب، خواند و نوشت
نه روم در پي وصول كوپن / نه كسي مي زند به من تلفن
الغرض، شب كه وقت كار من است / پسر بنده هم كنار من است
هرچه گويم به التماس و عقاب / كه پسرجان، برو بگير بخواب
مي كند بر و بر به بنده نگاه / بچه، جن است و خواب، بسم الله!
بارها حقه در جواب زدم / الكي خويش را به خواب زدم
ابتدا اره بر عصب سابيد / بعدش آمد كنار من خوابيد
صبر كردم كه مست خواب شود / نكند حقه ام خراب شود
بعدش آرام و نرم و پاورچين / نم نم از تخت، آمدم پايين
تا بيايم از آن محل، بيرون / بچه فرياد مي زند: «آخ جون!»
توي اين سالها نشد يك شب / بنويسم بدون او مطلب
شيطنت گرچه در اساسش هست / زير چشمي به من حواسش هست
راست گفت آن حكيم دانشمند / كه بدين شيوه، بچه ها شده اند
باعث حفظ صلح و امنيت / مانع ازدياد جمعيت!

                                                                    

دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386محمد |

Balatarin

پسرم، جمع كن كه طبق روال / چشم بر هم زديم و شد سر سال
آمد از نو، عزاگرفتن ها / هي به دنبال خانه رفتن ها

از فلان دره تا بلندي ها / جست وجو در نيازمندي ها
شرح دادن، مدام و راه به راه / هي به اين شخص و هي به آن بنگاه

ماتم قبض و فيش، از يك سو / مشكل پول پيش، از يك سو
گفتن از خويش و خواه ناخواهی / طعن و تحقير مرد بنگاهي
گيرم اين روزها فرار كنم / ماه اسفند را چه كار كنم؟
روي انگشت پاي من، امروز / تاول از سال پيش، مانده هنوز
نه مرا مايه تا كنم تمديد / نه شرايط براي پيش خريد
نه مرا بخت و فال، تا پرشی / ببرم خانه، توي قرعه كشي
چاره اي نيست، غير لنگيدن / كارتن، روي كارتن چيدن

باز هم دوره فشار و تكان / باز هم مشكلات نقل مكان
باز هم خانه هاي كم متراژ / جنب شوفاژخانه يا گاراژ
خانه هاي قناس ناهنجار / خانه هاي كلنگي و نم دار
خانه هايي كه دل، ملول كنند / - تازه آن هم اگر قبول كنند -
بعد عمري اميد و دلتنگی / اين هم از مزد كار فرهنگي
!

یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386محمد |

Balatarin
 
پشتیبان بلاگفا -