حكايت سه شپش !

 

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود .

سه تا شپش بودند در ولايت جابلقا كه با فلاكت و بدبختي زندگي مي كردند . يك روز يك جلسه‌ي مشورتي گذاشتند كه با هم مشورت كنند، ببينند چطور مي توانند از اين وضعيت خلاص شوند.

شپش اول گفت : «همه ي بدبختي ما از اين است كه حوزه ي فعاليتمان مشخص نيست. بايد از هم جدا شويم، هر كداممان برويم سر وقت يك گروه خاصي.» دو شپش ديگر هم گفتند : «درستش همين است.» بعد تصميم گرفتند هر كدام حوزه ي كارشان را مشخص كنند.

شپش اول گفت: «من مي‌روم سر وقت ملك التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته اند.»

شپش دوم گفت: «من هم مي روم به خانه ي مش حسن بيل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نيست.»

شپش سوم گفت: «من هم مي روم به ولايت غربت پيش فك و فاميل هاي خودم.»

باري سه شپش جوانمردانه بر سر و روي هم بوسه زدند و خداحافظي كردند و از هم جدا شدند.

شپش اول مستقيما رفت به خانه ي ملك التجار. شب بود و ملك التجار در پشه بند خوابيده بود. شپش بينوا تا صبح منتظر نشست تا ملك التجار از خواب بيدار شد و از پشه بند آمد بيرون. وقتي چشم ملك التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من كاري داري، حالا فرصت نيست، ظهر بيا دم حجره.» شپش بيچاره تا ظهر گرسنگي كشيد و بعد رفت به حجره.

ملك التجار به شپش گفت : «چه مي خواهي پدر جان؟» شپش كه نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست كرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به يك مريضي صعب العلاجي دچار شده ام. حكيم گفته دواي درد من دو قورت و نيم از خون حضرت عالي است لذا جهت خون خوري استعلاجي خدمت رسيدم.» ملك التجار سري از روي تاثر و تاسف تكان داد و گفت: «آخيش، حيوونكي، پس تو هم با من همدردي . اتفاقا من هم كم خوني دارم و به همين خاطر مجبورم با اين حال مريض بنشينم دم در حجره و با هزار بدبختي خون مردم را توي شيشه كنم. لذا متاسفم. خدا روزي ات را جاي ديگري حواله كند.»

شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بيرون و از ناراحتي رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توي جوي آب.

شپش دوم رفت سر وقت ميرزا مش حسن بيل زن. مش حسن نگاهي از سر اوقات تلخي به او كرد. شپش با شرمندگي گفت: «مشدي، رويم سياه، آمده ام براي صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز كرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روي دست مش حسن و رگ را پيدا كرد و بنا كرد به مكيدن. قدري تقلا كرد و وقتي ديد از خون خبري نيست با عصبانيت از دست مش حسن پريد پايين و گفت: «مرد حسابي! تو كه خون نداري چرا بي خود بفرما مي زني؟» بعد هم از زور غصه رفت مركز بازپروري و در حال حاضر مشغول ترك است.

شپش سوم رفت به ولايت غربت پيش فك و فاميل هايش. اهل فاميل از او استقبال كردند و گفتند: «جايي آمده اي كه وفور رزق و روزي است. در وسط شهر، يك پايگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم مي رويم آنجا، خون كساني را كه آمده اند براي اهداي خون، با خيال راحت نوش جان مي كنيم.»

شپش سوم كه عاقبت به خير شده بود هر روز با فك و فاميل هايش مي رفت به پايگاه انتقال خون.

آخرين خبر
با كمال تاسف و تحسر درگذشت زنده ياد روان شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع كليه دوستان و آشنايان مي رساند. آخرين بيت شعري از آن زنده ياد كه در واپسين لحظات سروده (معلوم مي شود كه آن خدابيامرز طبع شعري هم داشته ـ توضيح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاريخ چاپ مي شود:

بيهده گشتيم در جهان و به نوبت
«ايدز» گرفتيم در ولايت غربت!

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم اگر عاقل باشد، نمي نشيند درباره شپش ها افسانه بنويسد.

قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد .

حكايت شراكتي!

 

 

شيخ اجل «سعدي» + «ملّا نصرالدّين»

 

 

«سگي پاي صحرا نشيني گزيد
به خشمي كه زهرش زدندان چكيد
شب ازدرد بيچاره خوابش نبرد
به خيل اندرش دختري بود خرد
پدررا جفا كرد و تندي نمود
كه آخر تورا نيز دندان نبود؟»

***

برآشفته شد مرد صحرانشين
بكرد اندر آن دشت، چندي كمين
شد از دورپيدا،سگ سرفراز
به گوشي بلند وبه دمبي دراز
زجا جست و دمب درازش گرفت
دمر كرد سگ را وگازش گرفت
سگ بي نوا با تني زخم وزار
زصحرا نشين كرد آخر فرار
بماليد بر زخم پا ، پوزه اي
كشيد از سر «بي كسي» زوزه اي
بگفتا كه : من اهل يك رنگي ام
خباثت نشد موجب لنگي ام
مرا رنج از اين علت بعدي است
كه پنداشتم دوره ی سعدي است !

 

 

وحشت از سرنوشت یهودا - نامه به ابوالفضل زرویی

در وبلاگ علیرضا روشن برخوردم به نامه ای که سال گذشته برای برادر نوشته بود، حیفم آمد شما را در لذت خواندن نثر علیرضا و  خالصانه نوشتنش شریک نکنم.
پیش از این شعری از او گذاشته بودم به نام
سنگ ِ دریا / به ابوالفضل زرویی نصرآباد  البته. نثر او همانند شعرش آهنگین است و پر از توصیفات و مناظر و کلمات.
من هر وقت این نامه را می خوانم .... اصلا بگذریم خودتان بخوانید ......

بر شما چه رفته است ؟!

ابوالفضل زرویی نصرآباد - عکس از ایسنا

سلام آقای زرویی. این نامه را تنها به جهت عرض تشکر از این که مرحمت کردید کمکم کردید خدمتتان نفرستاده‌ام، که شان شما به خدا اجل این حرف‌هاست و من کسی نیستم اصلا که تشکرم به حساب بیاید. صد البته ما کماکان مریدیم و رشد اگر می‌کنیم، از حق‌ مرشدی است که شما به گردن‌مان دارید و کاش حق‌گذار باشیم.


غرض عرض این نکته بود که برادرانه ازتان می خواهم مراقب خودتان باشید. نه آن زرویی بودید شما که بالا بلند و بشاش بود! بر شما چه رفته است در این چند سال و به سر آن موی و ابرو و سبیل سیاه چه آمده است و این موهای سفید برای چیست؟


آقا ما به خدا قدردانیم. دستمان کوتاه است، چه کنیم؟ باور بفرمایید خواست قلبی ما دور شدن از دنائت است و دعا کنید یاد بگیریم همنشین کردن گشاده دستی را با گشاده دلی- آن سان که شما دارید. چه بسا بارها شده بود که به خلق‌الله از خرده داراکی که داشته بودیم،‌ چیزکی دادیم، اما سعه صدر نداشتیم آنچنان، که تحمل غیر محبت هم بکنیم از دوست.


شما دلتان از دستتان گشاده‌تر است و این دلبازی بود در آن چشم‌های خسته که دلمان را گیراند و دلتنگتان شدیم.


ساده دلانه، پای ماشین، وقتی می‌رفتید بنشینید بروید، عارض شدم "رنگ کنید موهایتان را". یادتان باید مانده باشد. از صمیمیت بود باور کنید نه از حماقت. شما مویتان را در آسیاب رنج‌ها و کلمات شاید سفید کرده باشید، اما یقین دارم استخوان‌تان لای سنگ آسیاب سخت این روزگار که می‌گذرد - و چه بیهوده – خرد شده است. همین دوام که دارید، مایه مباهات است به خدا و کاش ما اهل فکر باشیم.
برادرم خطاب کردید آقا! لایق باشم خدا کند. دعا بفرمایید فرمانفرمای "الرحمن" هیچ بنده‌ای را به وحشت موهن "یهودا" شدن دچار نکنند. کاش درس مریدی بخوانم و رسم اخوت را از جنابتان تلمذ کنم، کاش...

خدا حفظتان کند
علیرضا روشن
روز بیست و هفتم زمستان 1385
پنج و نیم غروب

افسانه خواص جعبه سياه

 

يكى بود يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.روزى روزگارى در ولايت غربت يك مرد بازرگانى بود كه مى رفت در ساير ولايات و از آنجاها چيزهايى جالب و تحفه و نوبرانه مى آورد و مى فروخت، مثلاً يك بار پاپ كورن مى آورد، يك بار دمپايى لاانگشتى، يك بار يخچال سايدباى سايد، يك بار بادكنك هاى چرب و چيل با طعم ميوه كه وقت باد كردنشان لب و لوچه آدم بى حس مى شد، يك بار سوزن گرامافون و...اين بازرگان وقتى از سفر تجارتى برمى گشت، مال التجاره اش را مى برد در ميدان ولايت غربت و مردم، دسته دسته مى آمدند و كالاهايش را مى خريدند.يكى از همين روزها، تنگ غروب، بازرگان ديد كه تمامى اجناسش به فروش رفته ولى هنوز براى يك دانه شترمرغ كه از ولايت جابلقا آورده بود، خريدارى پيدا نشده است. هر قدر دست به هم كوبيد و با صداى بلند از شترمرغ و خاصيت هايش گفت كسى حاضر نشد شترمرغش را حتى زير قيمت تمام شده يعنى پنجاه تومان بخرد. بازرگان با خودش حساب كرد و ديد برگرداندن شترمرغ به ولايت جابلقا و پس دادنش مقرون به صرفه نيست و از طرفى چون دائم در سفر است، امكان نگهدارى شترمرغ را هم ندارد. كم كم داشت از فروش شترمرغ نااميد مى شد كه سر و كله مردى روستايى پيدا شد. مرد روستايى جلو آمد و نگاهى به حيوان انداخت و قدرى حيرت كرد و پس از چند بار «هى هى» و «نوچ نوچ»، از بازرگان پرسيد: «اسم اين جانور چيست؟» بازرگان گفت:  «اسم اين جانور، شترمرغ است و اصالتاً اهل ولايت جابلقاست. اسم شما چيست؟» مرد روستايى گفت: «اسم من هم صفرقلى است و اصالتاً اهل همين ولايت غربت هستم. قيمتش چند است؟» بازرگان گفت: «قابل شما را ندارد. خودم سى تومان خريده ام.» صفرقلى گفت: «صاحبش قابل است. گران خريده اى پنج تومان بدهم؟» بازرگان كه خون خونش را مى خورد و از طرفى هم چاره نداشت، گفت: «چه كارت كنم؟ بده، خيرش را ببينى.» صفرقلى دستى به پك و پهلوى شترمرغ كشيد و گفت:  «گوشتى هم كه به تنش نيست زبان بسته، نميرد بين راه؟ حالا اين يك مشت پر و استخوان چه كار بلد است بكند.» بازرگان كه كاردش مى زدى خونش نمى آمد، جلو خشمش را گرفت و گفت: «همه كار بلد است، نان مى پزد، نخ مى ريسد، گوسفند مى چراند...» صفرقلى از توى بقچه اش دو تومان درآورد و داد به بازرگان و گفت: «يك وقت نگويى اين صفرقلى ساده بود، نفهميد... اين پول ها خوردن ندارد. ولى بيا بگير برو صفا كن.» بعد هم افسار شترمرغ را گرفت و برد به خانه. حيوان را بست توى طويله و يك مشت جو ريخت توى آخورش، خودش هم رفت توى اتاق، تخت خوابيد.صبح فردا، صفرقلى يك سبد برداشت و رفت تو طويله. شترمرغ را كه نشسته بود، با لگد بلند كرد و نگاهى به زيرش انداخت. بعد، انگار كه چيزى گم كرده باشد، بنا كرد به دست كشيدن توى كاه هاى كف طويله. شترمرغ كه متعجب شده بود، پرسيد: «دنبال چى مى گردى مش صفرقلى؟» صفرقلى بلند شد و گفت: «دنبال تخم هايت. كجاست؟ كجا تخم گذاشته اى؟» شترمرغ گفت: «كدام تخم مشدى؟ آخر كدام شترمرغ نرى تخم گذاشته كه من دومى اش باشم؟» صفرقلى با ناراحتى و ترديد پس كله اش را خاراند و گفت: «آره جان خودت، تو گفتى و من باور كردم. اگر نر بودى، اسمت شترخروس  بود نه شترمرغ. اگر فكر كرده اى من اينجا جو و گندم مجانى خيرات كرده ام، كور خوانده اى. مى روم و تا ظهر برمى گردم، اگر تا ظهر تخم گذاشتى كه هيچ وگرنه قصاب را خبر مى كنم.»وقتى صفرقلى در را با عصبانيت به هم كوفت و رفت، شترمرغ بيچاره بر بخت و اقبال خودش لعنت فرستاد و نشست و بنا كرد به گريه كردن. نزديكى هاى ظهر به ياد تهديد صفرقلى افتاد، شايد به همين خاطر بود كه وقتى سر ظهر، صفرقلى با سبدش به طويله برگشت، ديد كه شترمرغ نر زبان بسته، از ترس قصاب، دو تا تخم گذاشته به چه بزرگى! صفرقلى به شترمرغ بيچاره كه بى حال و خيس عرق كنج طويله ولو شده بود، چپ چپ نگاهى كرد و گفت: «ديدى حالا؟ حتماً بايد زور بالاى سرت باشد كه تخم كنى؟ حالا پاشو خودت را جمع كن، يك ساعت ديگر مى خواهيم برويم سر زمين. د پاشو...»يك ساعت بعد، صفرقلى شترمرغ را برد توى حياط، كنار يك كوه اسباب و وسايل. شترمرغ پرسيد: «اينها چيست مش صفرقلى؟» صفرقلى گفت: «وسايلى است كه بايد ببرم سر زمين. تازه اينها كه چيزى نيست، برگشتنى بايد كلى كاه و گندم از سر زمين بياورم.» شترمرغ با دلسوزى گفت: «آخى... طفلى... خسته مى شويد كه.» صفرقلى گفت: «چرا خسته شوم؟ شترمرغ خريده ام براى چى؟» چشم هاى شترمرغ داشت از تعجب درمى آمد. به همين خاطر، رو كرد به صفرقلى و با چشمانى اشكبار و لحنى ملتمسانه گفت: «آخر انصاف بده مشدى... چطور دلت مى آيد اين همه اسباب و وسيله را بار من كنى؟ من خودم را هم به زور مى كشم. مگر شما اينجا قانون حمايت از حيوانات نداريد؟» صفرقلى با بى اطلاعى سرى تكان داد و پرسيد: «چى چى چى چى از حيوانات؟» شترمرغ كه ديد صفرقلى بالكل پياده است، طبق عرف سريال هاى طنز تلويزيونى، چند لحظه به دوربين خيره شد و بعد گفت: «هيچى مشدى... كارت را بكن.» صفرقلى هم كارش را كرد يعنى تمام وسايلش را بار شترمرغ زبان بسته كرد و با «هين» و «نوچ نوچ» و «خخخخ» كشيدن، حيوان را كه تلوتلو مى خورد و چپ و راست مى رفت، تا سر زمين برد و وقت برگشتن هم كلى كاه و گندم بارش كرد و برش گرداند به خانه.شترمرغ مادرمرده صبح تا شب، تخم مى گذاشت و بار مى برد و چوپانى مى كرد و نان مى پخت و نخ مى رست و رخت مى شست و سر صفرقلى را مى جوريد و مسافركشى مى كرد و زمين شخم مى زد و پاسبانى مى داد و...يك بعدازظهر كه صفرقلى دراز كشيده بود و با سيخ چوبى دندان هايش را پاك مى كرد و شترمرغ، بال مى زد كه صفرقلى عرق نكند، صفرقلى رو به شترمرغ كرد و گفت : «آدميزاد از ديرباز آرزو داشته پرواز كند. ناسلامتى من هم آدميزادم. حالا هم كو تا يك اتو ليلينتال و برادران رايت پيدا شود و هواپيما درست كند. بشكند دست من كه نمك ندارد. اين همه بالايت پول داده ام، دريغ از دو ريال خاصيت. مردم شترمرغ دارند، سوارش مى شوند پرواز مى كنند، حالش را مى برند، من بدبخت هم شترمرغ دارم.» شترمرغ گفت: «تو جان بخواه. پاشو همين الان برويم بالاى كوه. همچين بپرم كه شش ات حال بيايد. دوست دارى؟» صفرقلى گفت: «راست مى گويى؟ جان من؟» شترمرغ گفت: «اى بابا... از تخم گذاشتن كه سخت تر نيست.»صفرقلى با خوشحالى پاشد و سوار شترمرغ شد و رفتند بالاى كوه. شترمرغ دورخيز كرد و دويد و دويد و سرعت گرفت و پريد. وقتى خوب اوج گرفت،  به صفرقلى كه حسابى كيفور شده بود، گفت: «حال مى دهد،  نه؟» صفرقلى گفت: «خيلى» [در جعبه سياه شترمرغ يادشده، مكالمات شترمرغ و مرحوم مغفور زنده ياد صفرقلى، فقط تا همين جا ضبط گرديده و از علت سقوط آن روانشاد اطلاعى در دست نيست. شترمرغ مذكور نيز به علت اوضاع نابسامان جوى در يكى از بلاد راقيه مجبور به فرود اضطرارى گرديده و طبق شواهد و قرائن به تبعيت آن بلاد درآمده است. توضيح از بنده نگارنده]از اين داستان نتيجه مى گيريم كه شترمرغ از شتر هم كينه اى تر است.قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد!

در اهميت نصيحت و لزوم دل دادن به فرزند به آن فرمايد

چانه ام تازه گرم شد همچين / در نرو، گوش كن حسام الدين
دست از اين قورباغگي بردار / بازي و ورجه ورجه هم شد كار؟
به كه تجديد ارتباط كنيم / بنشين با هم اختلاط كنيم
ننشين پاي كارتون، پسرم / من كه از كارتون قشنگترم!
من نه حرف جفنگ خواهم زد / حرفهاي قشنگ خواهم زد
وقت را جاي اين كه حيف كني / صحبتي مي كنم كه كيف كني
هر كسي كار داشت، رد كردم / اين همه كاهگل لگد كردم
مي كند خنده، هر كه رد مي شه / گر تو هم نشنوي كه... بد مي شه
من كه بي مال و ثروتم، روراست / ارثت از من، همين نصيحت هاست
ارث بابا كه اين نواله بود / عينهو آش كشك خاله بود
فارغ از ملك و مال و دولت و جاه / بنده قابوسم و تو گيلانشاه
بنده با هر طبيب گفتم درد / جاي درمان، مرا نصيحت كرد
ور كشيدم ز بي كسي فرياد / جز نصيحت، كسي به بنده نداد
از ابوحفص سغدي و نيما / تا فلان مجري صدا _ سيما
عاقبت در رگم به ناچاري / شد نصيحت به جاي خون، جاري
مثل ويروس، حاليا پندم / منتقل مي شود به فرزندم

 

افسانه خواستگارى مراد

 

يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.

روزى روزگارى در ولايت غربت يك پيرزنى به نام «ننه مُراد» بود و اين ننه مراد يك پسرى داشت كه اسمش «مُراد» بود. [محض توضيح عرض مى شود كه در زمان وقوع اين افسانه در ولايت غربت هجده تا ننه مراد ديگر هم وجود داشت. چرا؟ از براى اين كه در آن روزگاران پرهام، پژمان، كامبيز و... در ولايت غربت عمل نمى آمد لذا شيرزنان آن ولايت عمده همت خود را مصرف توليد رجب، صفر، مراد و... مى نمودند. توضيح از بنده نگارنده]

اين مراد صبح ها پا مى شد و مى رفت در كوه و كمر از براى خودش نى مى زد و در آن كوه و كمر يك شغالى بود كه با او دوست بود. وقتى مراد نى  مى زد، اين شغال مى رفت و از براى او يك پشته هيزم جمع مى كرد و تنگ غروب مراد آن پشته هيزم را مى برد در شهر و مى فروخت و پولش را مى برد مى داد به ننه مراد تا از برايش كلوچه زنجفيلى درست كند. ننه مراد هم هر شب براى او دو تا گرده كلوچه زنجفيلى مى پخت. مراد يكى از كلوچه ها را خودش مى خورد، يكى اش را هم مى برد مى داد به آن شغال.

بارى اى برادر بد نديده و اى خواهر نور ديده يك روز كه اين مراد توى كوه نشسته بود و با شغال اختلاط مى كرد، رو كرد به شغال و گفت: «اى يار عزيز و صميمى و اى همراه قديمى، از تو سئوالى دارم و آن اينكه عشق و عاشقى چه جور چيزى است؟» شغال جهانديده و سرد و گرم روزگار چشيده با تعجب گفت: «اى مراد چطور معنى عشق را نمى دانى؟ به قول شاعر عشق شادى مى باشد و عشق آزادى مى باشد و عشق آغاز آدميزادى مى باشد.» مراد گفت: «اى شغال عزيز مشكل شد دو تا. اينها كه گفتى يعنى چى؟» شغال گفت: «صاف و ساده اش يعنى اينكه يك كسى را آن قدر دوست داشته باشى كه جانت برايش درآيد و هر كارى برايش بكنى.»

مراد گفت: «آها... يعنى عين من و تو...» شغال گفت: «نخير... يعنى همين تو با يك دختر خانم.»

مراد كه حسابى خجالت كشيده بود، موضوع صحبت را عوض كرد.

روزها گذشت و گذشت تا اينكه يك روز وقتى مراد از كوه برمى گشت در دامنه كوه دختركى را ديد كه انگشتش توى بينى اش بود و داشت گوسفند مى چرانيد.

وقتى چشم مراد به دخترك افتاد، يك مرتبه قلبش بنا كرد به تند زدن و دست و پايش شل شد. [اين بنده نگارنده نيز در عنفوان جوانى چنان كه افتد و دانى بارها به اين حالت دچار گرديده و هم در همان ايام اين بيت را سروده است: وقتى كه اعوجاج به من دست مى دهد/ احساس ازدواج به من دست مى دهد! تمام شد توضيح اين بنده نگارنده]

بارى مراد كه از خود بى خود گرديده بود، مدتى مبهوت دخترك ماند كه با تلاشى پيگير و خستگى ناپذير به كند و كاو بينى مشغول بود.وقتى دخترك رفت، مراد هم با چشم گريان رفت به خانه و نشست ور دل ننه مراد و بنا كرد به شعر هاى سوزناك گفتن كه:

الا اى دختر انگشت به بينى

الهى مادرت داغت نبينى

چقدر خوبه كه پاى سفره ی عقد

بگه آبجيت كه رفتى گل بچينى!

خلاصه اين قدر نى زد و شعر هاى سوزناك اين جورى گفت كه ننه مراد حتم كرد كه پسرش عاشق شده. اين شد كه دستش را گرفت روى نبض دست مراد و بنا كرد به نام بردن كوچه پس كوچه هاى ولايت غربت تا هر جا نبض مراد تند زد، بفهمد كه دختر مال كدام محله است. مراد كه از قضيه بو برده بود، گفت: «ننه، بى  خودى به خودت زحمت نده من كه نمى دانم اين دختر مال كدام كوچه و محله است.» ننه مراد گفت: «خبر مرگت پس چطورى عاشق شدى؟»

مراد كل ماجراى آن روز را براى ننه مراد تعريف كرد و قول داد فردا برود نشانى دختر را پيدا كند.

فرداى آن روز مراد دخترك را از پاى كوه تا در خانه شان تعقيب كرد و راه خانه شان را بلد شد و رفت به ننه اش گفت. همان شب، ننه مراد يك كله قند و يك قواره دبيت گلدار برداشت و همراه پسرش رفت به خانه دخترك براى خواستگارى. آنجا كه رسيدند چاى و شربتى خوردند و پدر دخترك از گرماى هوا شكايت كرد و گفت: «گرما هم گرما هاى قديم.» و بحث سياسى گل انداخت. اواخر شب ننه  مراد كه پك و پهلويش از سقلمه هاى مراد ناسور شده بود، حرف خواستگارى را پيش كشيد و گفت: «پسر دسته گلم را آورده ام كه غلام شما بشود.» پدر دخترك بادى به غبغب انداخت و گفت: «البته ايشان كه تاج سر است مع الوصف ما هم يك دخترى داريم كه شاه ندارد و صورتى دارد كه ماه ندارد و در خوشگلى تا و همتا ندارد و اگر شاه ولايت غربت هم با لشكرش بيايد و شاهزاده هايش دور و برش باشند و بخواهد صبيه را براى پسر كوچك ترش بگيرد، آيا بدهيم ، آيا ندهيم. مع هذا به قسمت و تقدير هم معتقديم. اگر اين گلدسته شما بتواند سه خواسته دختر ما را برآورده كند، دخترمان را مى دهيم به شما.» ننه مراد گفت: «آن سه تا خواسته چيست؟» پدر دخترك گفت: «خواسته اول شاخ غول است. هر وقت آورد، خواسته هاى بعدى اش را هم مى گوييم.»مراد و مادرش خداحافظى كردند و بيرون آمدند. صبح فردا مراد رفت پيش شغال و شرح ماوقع را گفت و گفت: «حالا شاخ غول از كجا پيدا كنم؟» و بنا كرد به گريه كردن. شغال كه دلش به رحم آمده بود، گفت: «اى مراد من يك غولى را مى شناسم كه در همين نزديكى است و از قضا دست و بالش هم تنگ است. بيا برويم پيش او بلكه راضى شود شاخش را به تو بفروشد.» مراد و شغال رفتند پيش غول و بعد از كلى چانه زدن غول راضى شد شاخ هايش را مايه كارى از قرار جفتى هفت قران به آنها بفروشد. مراد پول را داد و بر شغال آفرين گفت و شاخ ها را برداشت و برد و داد به پدر دخترك. پدر دخترك پس از حصول اطمينان از اوريجينال بودن شاخ ها گفت: «احسنت و اينك خواسته دوم: آوردن شغالى كه بتواند حرف بزند و از كوه و كمر هيزم جمع كند.»

صبح فردا مراد با شرمندگى رفت و شغال صميمى و دوست قديمى اش را انداخت توى گونى و آورد به پدر دخترك تحويل داد. پدر دخترك گفت: «مرحبا! و اينك خواسته سوم و آخرين خواسته: چشم پوشى داماد از حق توليد سوخت هسته اى و تعليق غنى سازى.»

مراد پس كله اش را خاراند و گفت: «يعنى هيچ راه ديگرى ندارد، مثلاً اينكه به جاى اين بروم يك نشانه  حيات از مريخ بياورم يا همه مورچه هاى نر و ماده دنيا را تفكيك كنم يا آب يك اقيانوسى را سر بكشم و...» پدر دخترك گفت: «نه.» مراد گفت: «پس دخترتان مال خودتان، من هم همان مى روم با ننه ام زندگى مى كنم.»ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه آن دختر همچين مالى هم نبوده است! قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد.

قورجنگله و مرد تمبك زن !

يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.

يك مرد تمبك زني بود در ولايت غربت كه چون مي ديد از راه تمبك زدن نمي تواند رزق و روزي خانواده اش را تأمين كند، كار غريبي مي كرد. صبح ها پا مي شد و مي رفت كنار يك بركه اي دور از آبادي چند تا قورباغة‌ قبراق مي گرفت و مي آورد. دم غروب كه مي شد، تمبك اش را با قورباغه ها برمي داشت مي برد در ميدان آبادي. آن وقت، قدري فلفل مي ماليد به يك جاي آن زبان بسته ها و مي گذاشت شان روي زمين و خودش بنا مي كرد به تمبك زدن. مردم هم دسته دسته مي آمدند و پول مي دادند تا ببينند قورباغه ها چطور با آهنگ تمبك مي رقصند و بالا و پايين مي پرند.

از قضاي روزگار يك روز كه مرد تمبك زن رفته بود كنار بركه، مشغول شكار اولين قورباغه بود كه ناگهان يك قورباغه به چه بزرگي (وزن تقريبي: دو كيلو، توضيح نگارنده!) پريد پيش پاي مرد و گفت: «آهاي! كجا؟ هيچ مي‌داني من كه هستم؟» مرد كه جا خورده بود، يك قدم عقب رفت و گفت: «نه از كجا بدانم.» قورباغه حالت تهاجمي گرفت و گفت «چطور نمي شناسي؟ من "قور جنگله" هستم. (به نظر اين بندة نگارنده، قورجنگله يك اسم بي نمكي است. احتمالاً‌ اين قورباغه خواسته بزرگي خودش را به رخ بكشد. اگر خوانندگان عزيز مثل بنده ايشان را ديده بودند، تصديق مي كردند كه ايشان قورباغچه هم نبوده چه رسد به قورجنگله.) اگر مردي يك قدم جلو تر بيا تا به حسابت برسم. من روزي دو تا آدم مي خورم. مواظب باش دست از پا خطا نكني.»

مرد كه جا خورده بود گفت: «اي بابا، حالاكه چيزي نشده. اصلاً‌ ما رفتيم.» قورجنگله راه مرد را سد كرد و گفت:«چي چي را ما رفتيم؟ رفتن از اينجا شرط و شروط دارد. بايد براي ما امكانات رفاهي فراهم كني. فكر كرده اي شهر هرت است كه هي بيايي ما را بگيري ببري و فلفل بمالي و برقصاني و از ما استفاده ابزاري كني؟ حالا برو به خانه . به هيچ كس هم چيزي نگو. فردا باران مي آيد پس فردا برف مي آيد. پس پسون فردا هوا آفتابي مي شود. همان روز بايد براي ما اين چيزها را بياوري: عينك آفتابي و پتو (براي موقع آفتاب گرفتن) 50 عدد، قاشق چنگال آدم خوري يك عدد (فقط براي خودم!)، تلويزيون رنگي 29 اينچ، نوشيدني خنك به مقدار كافي. حالا هرچه زودتر از پيش چشمم دور شو. ولي اگر در روز مقرر نيامدي، هر چه ديدي از چشم خودت ديدي.»

مرد با ترس و لرز به خانه برگشت وشب تا صبح از ناراحتي و ترس خوابش نبرد. روز اول باران آمد. روز دوم برف آمد و روز سوم آفتابي شد. (قابل توجه دست اندر كاران سازمان هواشناسي جهت عبرت گيري و تقدير از قورباغه فوق الذكر.)

مرد كه ديد پيشگويي قورباغه به واقعيت پيوسته از ترس آن كه مبادا «قورجنگله» تهديدش را عملي كند، وسايل سفارشي قورجنگله را تهيه كرد و برد كنار بركه. قور جنگله وسايل را تحويل گرفت و يك ليست جديد داد به مرد تمبك زن وگفت: «تا همين فردا بايد اينها را تهيه كني و بياوري و گرنه مي آيم جلو در و همسايه با دندان تكه پاره ات مي كنم.»

مرد بيچاره باز با ترس به خانه برگشت و صبح فردا موارد درخواستي را با هزار بدبختي تهيه كرد و مقداري ميوة نوبرانه هم خريد و محض خود شيريني، ضميمة‌ موارد درخواستي كرد و رفت كنار بركه.

قورجنگله بعد از اين كه وسايل را تحويل گرفت، چشمش افتاد به ميوه ها. به مرد گفت: «اينها ديگر چيست؟» مرد گفت: «اينها ميوة نوبرانه است. آورده ام ميل بفرماييد.»

قورجنگله نگاه عاقل اندر سفيهي به مرد تمبك زن انداخت و گفت: « آخر مرد حسابي، من دندان دارم كه ميوه بخورم؟» مرد قدري جا خورد و فكري كرد و گفت:«تو كه دندان نداري چطور روزي دو تا آدم مي خوري و مي خواهي مرا هم با دندان تكه پاره كني؟» قور جنگله به تته پته افتاد و گفت: «راستش چيز است، دندان كه دارم ولي ميداني، يعني، فقط مال آدم خوري است.» مرد سري تكان داد و گفت: «كه اين طور» بعد هم قورجنگله را برداشت و انداخت توي يك كيسه و با خودش برد به ولايت غربت.

كساني كه به ولايت غربت رفته اند مي گويند، هر روز تنگ غروب وقتي مرد تمبك زن، تمبك مي زند و قورباغه ها مي رقصند، قورجنگله را هم مي شود ديد كه كنار دست مرد نشسته و با دو دانگ صدايي كه دارد گاهي درماية ابو عطا چيزهايي مي خواند.

ما از اين داستان نتيچه مي گيريم كه:
1ـ آدم فلفل به اين گراني را نبايد بمالد به قورباغه!
2ـ قبل از ترسيدن از قورباغه، آدم بايد مطمئن شود كه قورباغة مورد نظر دندان دارد!

قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد!

حکايت گرگ نجيب !

يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ‏كس نبود.

    روزى، روزگاري، يك گرگى بود در ولايت غربت كه به مرور زمان دندان‏هايش ريخته بود و رغبتي هم به شكار نداشت.

 اين گرگ زبان بسته، روزها مي‏رفت مي‏نشست بالاي كوه و رفت و آمد گوسفندها را تماشا مي‏كرد و به ياد ايّام جواني، آههاى سوزناك مي‏كشيد.

    يك روز، همين طور كه داشت از بالاى كوه، عبور گلّه را تماشا مى‏كرد، وقتي تمام گوسفندها از ميان درّه گذشتند، متوجه شد كه يك برّه كوچك نازنيني، پايش لاي شكاف سنگ گير كرده و از بقيه جا مانده. گرگ دلش به حال برّه به رحم آمد و از كوه سرازير شد پايين و رسيد پيش برّه. برّه كه از ديدن گرگ، حسابى ترسيده بود، رو كرد به گرگ و گفت: "تو را به خدا مرا نخور." گرگ با حسرت سرى تكان داد و با پوزخند گفت: "نترس پدر جان، من كه گرگ راست راستكى نيستم.

     من يك گرگ بى‏آزارى هستم كه نمى‏توانم برّه بخورم."

      بره گفت: "پس چى مى‏خورى؟"

     گرگ گفت: "هر چى گيرم بيايد. يك روز علف مى‏خورم، يك روز هويج، يك روز چغندر. خيلى هم كه هوس كنم، مى‏روم در شهر، يك پُرس چلو كباب مى‏خورم." گرگ اين را گفت و كمك كرد تا پاى بره از لاى شكاف سنگ آمد بيرون.

    بره با تعجب نگاهى به گرگ انداخت و گفت: "چرا مرا نخوردى؟" گرگ گفت: "يا للعجب! چه دوره و زمانه‏اى شده. اگر بخوريم، مى‏گويند چرا خوردى؟ اگر نخوريم، مى‏گويند چرا نخوردى؟! ببين عزيز دلم، من اصلاً دندان ندارم. تازه آن روزى هم كه دندان داشتم، خيلى رمانتيك و حساس بودم. به همين خاطر، همان وقت هم كسى مرا به گرگ بودن قبول نداشت." [بنده نگارنده ضمن تأييد اظهارات گرگ، به عرض مى‏رساند كه گرگ مذكور در گفتارش كاملاً صادق است.

    بره حرف‏هاى گرگ را شنيد و گفت: "تو كه دندان ندارى، اگر يك روزى، روزگارى، يك سگ گله به تو حمله كند، چه كار مى‏كنى؟" گرگ گفت: "فرار مى‏كنم، گرچه مى‏دانم كه ديگر در اين سن و سال، حال فرار هم ندارم."

    بره سرى تكان داد و بنا كرد به گريه كردن.

     گرگ گفت: "بميرم الهى، براى من گريه مى‏كنى؟"

     بره گفت: "نه براى خودم گريه مى‏كنم. چون تا حالا ديگر حتماً گله ما به مرتع رسيده و حسابى چريده است. تا من به آنجا برسم، ديگر چيزى نمانده تا من بخورم."

     گرگ گفت: "اين كه ناراحتى ندارد. بيا دنبال من، يك جايى سراغ دارم كه يونجه تر و تازه‏اى دارد.

    بره دنبال گرگ به راه افتاد و گرگ او را برد به يك جايى كه هيچ كس از وجودش خبر نداشت. بره با خوشحالى، تمام يونجه‏هاى تر و تازه را خورد. وقتى چريدنش تمام كرد، گرگ او را از يك راه ميان بُر، رساند به گله‏اش.

    فرداى آن روز، گرگ در حال چُرت نيم روزى بود كه بره آمد سروقتش.  گرگ با خوشحالى از بره استقبال كرد و گفت: "سلام، چه عجب از اين طرف‏ها؟" بره گفت: "آمده‏ام تا مرا ببرى به يك جايى كه يونجه تر و تازه داشته باشد."

     گرگ گفت: "راستش را بخواهى ،من فقط همان جاى ديروزى را مى‏شناختم كه تو را بردم. اگر چند روزى مهلت بدهى، مى‏روم مى‏گردم يك جاى خوب ديگر برايت پيدا مى‏كنم." بره گفت: "چى چى را چند روز مهلت بدهم؟ همين امروز بايد مرا ببرى به يك يونجه‏زار خيلى خوب." گرگ گفت: "متأسفم. من امروز خيلى خسته‏ام. باشد براى يك روز ديگر." بره گفت: "باشد، خودت خواستى. من هم متأسفم چون مى‏خواهم بروم جاى تو را به سگ‏هاى گله اطلاع بدهم."

    گرگ با ناراحتى سرى تكان داد و گفت: "كه اين طور، پس مى‏خواهى حق السكوت بگيرى." بره گفت: "تو اسمش را بگذار حق‏السكوت. من به اين مى‏گويم: درك متقابل."

    گرگ آهى كشيد و راه افتاد بره را برد به يك جايى كه يونجه‏هاى تر و تازه داشت.

    از آن روز به بعد، هر روز بره مى‏آمد و گرگ را مجبور مى‏كرد كه يك يونجه‏زار جديد به او نشان بدهد.

    گرگ بيچاره كه از دست اذيت و آزار بره كلافه شده بود، يك روز فكر بكرى به نظرش رسيد. يك روز كه رفته بود به شهر تا چلوكباب بخورد، داد برايش يك دست دندان مصنوعى ساختند.

    فرداى آن روز، دوباره سر و كلّه بره پيدا شد. به محض رسيدن، رو كرد به گرگ و گفت: "آهاى، پاشو مرا ببر به يونجه‏زار."

      گرگ گفت: "باشد ولى صبر كن اول دندان‏هايم را مسواك برنم."

      بره گفت: "چاخان. تو كه دندان ندارى." گرگ گفت: "چرا ندارم. پس اين چيه؟" و غرشى كرد و دندان‏هايش را نشان داد. بره تا چشمش به غرش گرگ و دندان‏هاى تيزش افتاد، پا به فرار گذاشت و ديگر آن طرف‏ها پيدايش نشد.

    ما از اين داستان نتيجه مى‏گيريم كه گرگ حيوان نجيبى است!

    قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه‏ش نرسيد!

 

افسانه زن خوب فرمانبر پارسا!!

 

يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.

آورده اند كه روزى روزگارى در ولايت غربت يك پادشاهى بود كه هفت پسر داشت. اين هفت پسر بزرگ شده بودند و به سن ازدواج رسيده بودند ولى امكان ازدواج نداشتند. چرا؟ از براى اين كه در آن سال ها هيچ كس دختردار نمى شد و در سرتاسر ولايت غربت، محض نمونه، حتى يك دختر كور و كچل هم به هم نمى رسيد. هر قدر جارچيان پادشاه توى شهر و دهات ولايت غربت جار زدند تا هفت تا دختر براى هفت پسر پادشاه پيدا كنند، چيزى پيدا نشد. اين بود كه دست از پا درازتر برگشتند و گفتند:  اعليحضرتا،  نسل دختر در اين ولايت به كلى منقرض گرديده و نيست و نابود شده است. پادشاه كه بسيار افسرده شده بود، جارچى ها را مرخص كرد و نشست به فكر كردن. هى فكر كرد و فكر كرد اما عقلش به جايى قد نداد. اين شد كه دستور داد هر چه سريع تر، مشاورانش بيايند براى جلسه مشورتى. مشاوران آمدند و پادشاه بعد از بيان مشكل نبود دختر در كشور، عواقب ناشى از مجرد ماندن هفت شاهزاده و معطل ماندن چرخه توليد وليعهد و ابتر ماندن سلسله پادشاهى را خاطرنشان كرد و گفت: «حال از شما مى خواهم كه در اين موقعيت سرنوشت ساز فكرهاى  تان را روى هم بريزيد و بگوييد براى حل اين مشكل چه بايد كرد؟» مشاور اول گفت: «حضرت پادشاه خود بر اين نكته واقفند كه بسيارى از كشورها در توليد بخش مهمى از اقلام مصرفى شان عاجزند و در چنين شرايطى به واردات متوسل مى شوند. چنانچه صلاح بدانيد و واردات دختر را آزاد بفرماييد، اين مشكل در سراسر كشور برطرف خواهد شد.»

صداى «احسنت، آفرين، مرحبا» از جانب مشاوران بلند شد و برخى مشاوران عمل گرا خواستار آن شدند كه براى اجرايى شدن هر چه سريع تر طرح، كشورهاى صادركننده و طرف قرارداد سريعاً مشخص شوند. بحث ميان طرفداران واردات دختران سبزه چشم و ابرو مشكى و دوستداران ورود دختران سفيد بلوند چشم آبى داشت بالا مى گرفت كه مشاور دوم كه پيرى جهان  ديده و سرد و گرم روزگار كشيده بود، دستى به ريشش كشيد و گفت: «اى بزرگان و اى برادران، آرام باشيد. پس چه شد آن عزت نفس و خوداتكايى؟ ما كه ترجيح داده  ايم مردم از بى دوايى بميرند و از گرسنگى سنگ به شكم ببندند ولى براى دوا و غذا دست پيش اجنبى دراز نكنيم، حالا براى حوايج نفسانى پيش بيگانگان سرخم كنيم؟» صداى «نوچ نوچ» از مشاوران بلند شد. مشاور سوم گفت: «بله، فرمايشات جناب مشاور دوم متين است ولى بقاى سلطنت هم براى خودش يك امر مهمى است. در صورت عدم موافقت با واردات دختر، زبانم لال زبانم لال، راهى جز اين باقى نمى ماند كه مثل برخى بلاد كفار، ازدواج مردان با يكديگر را به رسميت بشناسيم.» مشاوران «لاحول» گفتند و به مشاور سوم چپ چپ نگاه كردند. مشاور چهارم گفت: «اين حقير كه در جوانى براى كسب علوم و فنون به فرنگستان رفته بودم، در آن جا عجايب و غرايب بسيار ديدم. يكى آن كه در آن جا يك نوع دختران بادكنكى هست كه رجال، آن را خريده، يك عمر با آن زندگانى مى نمايند و از محاسن آن ضعيفه، اين كه نه چيزى مى خورد و نه حرفى مى زند و از براى خودش يك زن خوب فرمانبر پارسايى مى باشد.» مشاوران محض محكم كارى و به جهت انجام مطالعات علمى، نشانى فروشگاه ضعيفه هاى فوق الذكر را هم از مشاور چهارم گرفتند. پادشاه داشت كم كم نااميد مى شد كه مشاور بعدى شروع به صحبت كرد: «اعليحضرتا!» خاقان چين و ماچين، شش تا دختر دارد و به تازگى خبردار شده ام كه هيچ كدام شان هنوز ازدواج نكرده اند. اگر صلاح بدانيد، مى توانيم دختران خاقان را براى شش تا از شاهزاده ها خواستگارى كنيم. براى شاهزاده هفتم هم بعدها فكرى خواهيم كرد.»

مشاوران برهوش و درايت اين مشاور آفرين گفتند و پادشاه دستور داد تا هم وزن او به او طلا و جواهر بدهند. صبح فردا، پادشاه ولايت غربت به همراه شش تن از شاهزاده ها و هيات همراه عازم چين و ماچين شد. آنها رفتند و رفتند و از هفت صحرا و هفت دريا گذشتند تا به چين و ماچين رسيدند. [خوانندگان عزيز و فهيمى كه مسير ميان ولايت غربت و چين و ماچين را طى كرده اند، به خوبى واقفند كه گذشتن از اين هفت صحرا و هفت دريا به اين سادگى ها نيست. در ميانه همين راه هجده تا غول، هفت تا عفريته جادو، پانزده (و بلكه شانزده، درست خاطرم نيست) تا نهنگ آدمخوار، سه تا اژدها (يكى در صحراى دوم و دو تا در صحراى پنجم) و مقدار متنابهى جك و جانور و هيولاهاى ديگر وجود دارد. اما دريغا دريغ كه تنگناى اين ستون، مانع از آن است كه بنده نگارنده، با ذكر دقايق و ظرايف اين سفر پرمخاطره، شما خواننده عزيز را در جريان ريز به ريز حوادث مهيج و پرشور اين افسانه قرار دهد. قدر مسلم آن است كه در حال حاضر، شما خواهيد گفت و بعدها آيندگان خواهند گفت كه: «طفلكى اين بنده نگارنده، مى خواسته بگه، اما نذاشتن بگه.» و همين براى بنده كافى است. تمام شد توضيحات بنده نگارنده.]

بارى وقتى پادشاه ولايت غربت با پسران و هيات همراهش به چين و ماچين رسيدند، يك راست رفتند به كاخ خاقان چين و ماچين و از دخترانش خواستگارى كردند. خاقان چين با تقاضاى آنها موافقت كرد و همان جا براى شش پسر و شش دختر، هفت روز و هفت شب عروسى گرفتند.

بعد از تمام شدن جشن هاى عروسى، پادشاه با پسرها و عروس هايش بار سفر بست و حركت كرد به سوى ولايت غربت. آنها دوباره از هفت دريا و هفت صحرا گذشتند تا رسيدند به پشت دروازه هاى ولايت غربت. وقتى در زدند، دربان آمد بالاى دروازه قلعه و گفت: «به فرمان پادشاه، اجازه ندارم شما را به ولايت راه بدهم.» پادشاه گفت: «كدام پادشاه؟ پادشاه كه منم.» دربان گفت: «شما پادشاه بوديد. اما الان پادشاه پسر كوچك شما است.»

حالا نگو كه وقتى پسر كوچك پادشاه از خواب بيدار شده و ديده كه پدر و برادرانش او را قال گذاشته اند و رفته اند خواستگارى، او هم لجش گرفته و رفته روى تخت نشسته و پادشاه شده. خلاصه، وقتى ديدند اصرار فايده ندارد و در به روى شان باز نمى شود، شش پسر پادشاه برگشتند به چين و ماچين و شدند داماد سرخانه خاقان. پادشاه هم رفت در ولايت جابلقا به بادكنك فروشى!

ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه شاهزادگان دو دسته اند: ۱- آنان كه زن مى گيرند. ۲- آنان كه سلطنت مى كنند! قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونش نرسيد.

فال سعدى! ( 2 )


"ما در اين شهر، غريبيم و در اين ملك، فقير"
 عده‏اى بى‏كس و كاريم و نزاريم و حقير!
 به وزيران ز گرانى گله بردم، گفتند:
 "ما نداريم در اين مسأله اصلا تقصير!"
{در بعضى از نسخه‏ها به جاى اصلا "الا" آمده است!}

گفتم: ار مثل گذشته است، تدابير شما،
 سعى بى‏پايه عبث باشد و بى‏مايه فطير!
 ديو اگر ديو گرانى است كه من مى‏بينم
 نكند رحم و مدارا به صغير و به كبير!
 روز حشر از امرا حال رعيت پرسند،
 لله الحمد كه مخلص، نه اميرم نه وزير!
 صف كشيديم و پشيزى نگرفتيم و شديم
 زار و وارفته و بى‏حال و شل و خرد و خمير!
 برد فورى، كلهم اين يكى از سر، سر ضرب
 كند تنبان مرا آن يكى از پا، سر تير!
 خواهد از من "مملى" كفش و نداند كه مرا
 خورده ديگر به ته ديگ مداخل، كفگير!
 "اتول" بخت مرا گردش ايام، خراب
 آنچنان كرد كه ديگر نپذيرد تعمير!
 طعنه بر من مزن ار مى‏خورم از شدت ضعف
 روز و شب غصه سومالى و چاد و كشمير!
 گفتم اين شعر، پى فخر فروشى، يعنى
 پيش ما نثر و غزل، هيچ ندارد توفير!!

فال سعدى!


 
"از در درآمدى و من از خود به در شدم"
 از ديدنت، به جان تو، كلى پكر شدم!
 باز آمدى كه ناله برآرى ز دخل و خرج
 از دست شكوه‏هاى تو، من خون جگر شدم!
 مى‏گفت روز پيش، "حسن" با پدر كه: من
 مغبون ز گفته‏هاى شما، اى پدر، شدم!
 من اهل ازدواج نبودم ز ابتدا
 خواندى به گوشم آن‏قدر آخر كه خر شدم!
 من خانه‏اى مصادره‏اى داشتم، دريغ!
 صاحب زمين بيامد و من دربدر شدم
 گفتم: به قرض، تر نشود شصت پاى من
 در منجلاب قرض، فرو تا كمر شدم!
 شد با ظهور "نظم نوين" وضع من خراب
 بد بود حال و روزم و از بد، بتر شدم!
 دنيا به مثل دوره عصر حجر شده است،
 يا بنده مثل آدم عصر حجر شدم؟!
 بر من مگير اگر پس از اين شعر آبدار
 چون استكان كنار سماور، دمر شدم!