تقدیم به همه مادران و مادر خودم که نزد حضرت دوست است

 

شعری از برادر در وصف حضرت مادر (س):

 

بانو، شما چقدر لطیفید، ساده‌اید
آیینه‌اید، مثل خدا بی افاده‌اید

گرمید و زیر سایه‌ا‌تان می‌شود نشست

کوهید، جنگلید، درختان جاده‌اید

کوریم اگر نه صفحه‌ی دفتر سفید نیست

ایشان نوشته‌اند، شما شرح داده‌اید

دست طلب به دامنتان می‌شود نزد؟

ما اوفتاده‌ایم، شما ایستاده‌اید

ما تحفه‌ای به غیر ارادت نداشتیم

سست است، رد کنید که صاحب اراده‌اید

لبهایتان چرا به سخن وا نمی‌شود؟

ای خوش به حال مهر که بر لب نهاده‌اید

از ابروانمان گره بسته وا کنید

بانو شما که صاحب رویی گشاده‌اید

آدم که مثل معجزه نازل نمی‌شود

نورید، آیه‌اید، ز مادر نزاده‌اید

پیچیده اید و سخت ولی سخت نیستید

بانو شما چقدر لطیفید، ساده‌اید

 

صبحگاه واقعه

اول که مرا بابت وقفه در گذاشتن ادامه بامعرفتها ببخشید و دوم اینکه می خواهم به مناسبت چهارمین سالروز زلزله ی بم شعر "صبحگاه واقعه" ی برادر را برایتان بگذارم.
همانطور که می دانیدطنز جدی ترین قالب بیان درد  اجتماع است و بعضی اوقات آن قدر جدی که گاه در صورت نیز ساختار خود را فراموش می کند و به جد تبدیل می شود. این شعر نمونه ای از این مطلب است.

خواب بودند ، خواب می دیدند

خواب سنگین و غیر تحمیلی

خواب تفریح ،خواب آرامش

خواب شیرین صبح تعطیلی

جمعه :تعطیل ، جمعه :خواب و خیال

جمعه : دروازه ای به باغ بهشت

مثل هر هفته باز هم می شد

مشق را عصر روز جمعه نوشت

***

دخترک خفت و دست های پدر

طفل را بین دست و بال گرفت

سر که چرخاند رختخواب پدر

باز هم بوی پرتقال گرفت

***

پیش از این آسمان محبت داشت

به زمین، گرم، عشق می ورزید

تیره شد ارتباط های قدیم

آسمان سرد شد، زمین لرزید

***

خانه ... گهواره ، آسمان ... مادر

بانگ دیوار و سقف .. لالایی

مردمان ... کودکان خواب آلود

بلعجب صحنه ای تماشایی

***

آسمان قصه بلندی داشت

شهر خوابید و قصه شد کوتاه

در « بم » اما چقدر طول کشید

شب یلدای پنجم دی ماه

***

کودکان خفته همچنان معصوم

غافل از سقف روی گرده شان

باد می آمدو ورق می خورد

دفتر مشق خط نخورده شان

***

کودکم ... مادرت تشر می زد

منضبط باش و پاک بازی کن

دیگر اینجا کسی مزاحم نیست

تا دلت خواست ، خاک بازی کن

***

نخلبانان شهر بم امسال

رطب ختم خویش می چیدند

کودکان گرم رخوتی شیرین

خواب بودند و خواب می دیدند

***

خواب بودندو خواب می دیدند

خواب سنگین و غیر تحمیلی

خواب تفریح ، خواب آرامش

خواب شیرین صبح تعطیلی

چشمان تو، ویرانه های تخت جمشیدند

دیروز برادرم ابوالفضل از گذشته‌اش می‌‌گفت که یادش افتاد به قیصر امین پور و شعری که برای او سروده بود. احساس روزهای نوجوانی‌اش، دوران دبیرستان، و اولین ملاقات با قیصر را که در همان روزها دست داده بود به یاد آورد.

‌گفت: آن وقت‌ها، هر وقت به دفتر مجله سروش نوجوان زنگ می‌زدم، قیصر با حوصله شعرهایم را گوش می‌داد و ایرادهایش را می‌گرفت. می‌گفت:

- زبان قدما را بگذار کنار. با زبان تازه شعر بگو.

"نیلوفرانه" افتخاری که درآمد، دست کم پنج شش ماه، تنها نواری بود که صدایش از اتاق کار ابوالفضل شنیده می‌شد. یکی از همان روزها که برای دادن مطلب به هفته ‌نامه‌ مهر در میدان فاطمی می‌رفت - ستون افسانه‌های امروزی هفته نامه را او می‌نوشت - قیصر را در خیابان فاطمی می‌بیند و بعد از چاق سلامتی، دست و کتفش را می‌بوسد.

می‌گفت خدا بیامرز قیصر شوکه شد. پرسید این چه کاری بود؟ گفتم: عهد کرده بودم دستتان را برای شعر " یارا یارا گاهی ...." ببوسم .

آخرین دیدار ابوالفضل با مرحوم امین پور، در نشست ادبیات آمریکای لاتین بود و قیصر او را به لطف نواخته بود. ابوالفضل با قزوه رفته بود.  قیصر برادرم را که می‌بیند شعرش را می‌خواند و می گوید: احسنت! خیلی خوشم آمد." چشمان تو ویرانه های تخت جمشیدند " را همیشه زمزمه می کنم ، فکر نمی‌کردم شعر جدی‌ات به زیبایی اشعار طنزت باشد!

آن شعر که امین پور از آن خوشش آمده بود، این است:

 


گنجشک من آنان که پرهای تو را چیدند     ای کاش پرواز تو را بودند و می دیدند

خرد و خراب و خسته هم باشند ، زیبایند       چشمان تو، ویرانه های تخت جمشیدند

آهوی من چشمان تو، چشمان تو، اصلا      چشمان تو، مستغنی از تعریف و تمجیدند

داغند و پر مهرند و در تابند؛ انگاري         دستان تو، دستان تو، دستان خورشيدند

دلتنگی من، نازنین، مدرک نمی خواهد        بر روی کاغذ اشکهایم ، مُهر تاییدند

روزی تو را در اوج می بینند، می دانم      گنجشک من آنان که پرهای تو را چیدند


 

  

در بدرقه دوستم قیصر امین پور

 

ساعت حدود ۱۰ بود با من تماس گرفت . تعجب کردم ، چون انتظار تماس در این موقع از روز را از او نداشتم . باصدایی گرفته و خسته که مشخص بود طبق معمول تا صبح بیدار ومشغول مطالعه و کار بوده احوالپرسی کرد. گفتم خبر قیصر را شنیدی ؟ پفی کشید و گفت : آره به همین خاطر تماس گرفتم ، خبر را که صبح شنیدم شعری برایش نوشتم اگر حوصله داری بخوانمش.

با این حرفش به یک باره مرا برد به شانزده ، هفده  سال پیش ، به زمانی که باهم در اتاقی در خانه ی پدری زندگی می کردیم . صبح با صدای بستن در کیفش و بوی ادکلن منتشرشده اش در هوای اتاق بیدار می شدم .

    می گفت : بلند شو! ، مدرسه ات دیر نشه ؟!

بعد از چند بار غلت زدن بلند می شدم ودر رختخواب می نشستم تا خواب از سرم بپرد.او هم آماده شده بود و کفش هایش را که شب قبل همراه  کفش های خودم برایش واکس زده بودم پا می کرد و می رفت سر کار.

آن وقتها معمولا اولین کسی که شعرها و نوشته های ابوالفضل را می شنید وحتی هنگام نوشتن می خواند ، من بودم. بعضی اوقات کلماتی را که می خواست عامه فهم بودنش را بسنجد از من می پرسید وبه نوعی روی من امتحان می کرد.

خب دوازده سالی بیشتر سن نداشتم و اگر من متوجه می شدم ، صد در صد برای بیشتر مردم قابل درک وهضم بود . ولی در این چند سال اخیر دلیلش از خواندن مطالبش برای من این نبود، او می خواست مرا که دیگر یکی از مخاطبان جدی اش شده بودم ، در جریان بگذارد وعلت دیگرش هم این بود که می دانست شنیدن کارهایش را با صدای خودش بیشتر دوست دارم.

وقتی پشت تلفن شروع کرد به خواندن شعری که برای "قیصر امین پور" نوشته بود ، صدای خسته و غم دارش بیشتر از شعر مرا غمین کرد.

زیاده حرف نمی زنم شعر را بخوانید:  

­­   

 

در بدرقه دوستم قیصر امین پور

 

درد، درد، درد، درد

در وجود گرم و مهربان مرد

خانه کرد

مرد مهربان از این هوای سرد

خسته بود

درد را بهانه کرد

 

****

 

 

آه، آه ، آه ، آه

باز هم صدای زنگ و بغض تلخ صبحگاه:

- ای دریغ آن که رفت ....

- ای دریغ ما ، دریغ مهر و ماه

دوستان نیمه راه

 

****

 

رود، رود، رود، رود

رود گریه جماعت کبود

در فراق آن که رفت

در عزای آن که بود

«دیر مانده‌ام در این سرا... » ولی شما ، عزیز

«ناگهان چه قدر زود...»

 

سه شنبه 8 آبان ماه 1386

 همین شعر در:  فارس

 

دست

تقديم به خاک پاي علم‌دار کربلا

 

شراره مي‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوي دفتر دست؟
قلم که عود نبود آخر اين چه خاصيتي است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟
حديث حسن تو را نور مي برد بر دوش
شکوه نام تو را حور مي‌برد بر دست
چنين به آب زدن، امتحان غيرت بود
و گرنه بود شما را به آب کوثر دست
چو دست برد به تيغ، آسمانيان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حيدر دست؟
براي آن‌که بيفتد به کار يار، گره
طناب شد فلک و دشت سراسر دست
چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتي و آن دشت، بَحر و لنگر دست
بريده باد دو دستي که با اميد امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست
فرشته گفت: بينداز دست و دوست بگير
چنين معامله‌اي داده است کم‌تر دست
صنوبري ِ تو و سروي، به دست حاجت نيست
نزيبد آخر بر قامت صنوبر دست
چو شير، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نيايد به کار، ديگر دست
گرفت تا که به دندان، ابوالفضايل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست
هواي ماندن و بردن به خيمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه انديشه داشت در سر، دست؟
مگر نيامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خيل و شد تر، دست
به خون چو جعفر طيار بال و پر مي‌زد
شنيده بود: شود بال، روز محشر، دست
حکايت تو به ام‌البنين که خواهد گفت
وزين حديث، چه حالي دهد به مادر دست؟
به همدلي، همه کس دست مي‌دهد اول
فداي همت مردي که داد آخر دست
در آن سموم خزان آن‌قدر عجيب نبود
که از وجود گلي چون تو گشت پرپر دست
به پاي‌بوس تو آيم به سر، به گوشه‌ي چشم
جواز طوف و زيارت دهد مرا گر دست
نه احتمال صبوري دهد پياپي پاي
نه افتخار زيارت دهد مکرر دست

***

به حکم شاه دل اي خواجه، خشت جان بگذار
ز پيک يار چه سرباز مي‌زني هر دست؟
به دوست هر چه دهد، اهل دل نگيرد باز
حريف عشق چنين مي‌دهد به دلبر دست