در محاسن و معايب منشي فرمايد

                     

پسرم، در مراودات مدير/ نقش منشي، اساسي است و خطير
منشي ات گوشواره تو بود / ويترين اداره تو بود
ويژگي هاي منحصر دارد / دم در، نقش فيلتر دارد
منشي از حالت نگاه رييس / از سر صبح، مي دهد تشخيص
كه جناب رييس، شنگول است / يا بداخلاق، طبق معمول است
به كسي، بي كه هيچ بر بخورد / مي تواند به پنبه سر ببرد
گربگويي: «شب است» گويد: «آه / آري، اين هم ستاره، اين هم ماه!»
مي كند هرچه داشت، صرف رئيس / نزند حرف، روي حرف رئيس
نشنوي وقت خواب و وقت عمل / داد و فريادش از اتاق بغل
نكند هرگز از نجابت اصل / تلفن هاي بي خودي را وصل
پاي اغيار اگر كه وا گردد / دفترت كاروانسرا گردد
منشي ات گر دهد به مردم رو / هركس و ناكسي مي آيد تو
چاك چرت تو پاره خواهد ماند / جدولت نيمه كاره خواهد ماند
بهر آن كس كه حيثيت دارد / جنس منشي اهميت دارد 
گيرم آيينه ايد و پاك و مصون / منشي ات «رابعه» ، خودت «ذوالنون»
وقتي آن بدزبان توهم كرد / چه توان با زبان مردم كرد؟
گر به شيرين و نرگس و ليلا / همسرت شك كند، كه واويلا!
مي شود در نجابتت ترديد / بعد از آن، روز خوش نخواهي ديد
من كه گويم بگير، تلويحا / منشي پيرمرد، ترجيحا 
زشت و بدخلق و بد ادا، بهتر / ناخوش آواز و بدصدا، بهتر 
تا تو با يك چنين كسي طرفی / نخورد بر تو انگ بي شرفي 
منشي خوب، كيمياست، پسر / چون جواهر، گرانبهاست، پسر 

                                                                        

در شب زنده داري فرزند و مصائب و فوايد آن گويد

مايه رنج و سختي است و عذاب / بچه ديرخواب زودنخواب!
خواب اصلاً نمي زند به سرش / تا نخوابند مادر و پدرش
من به اجبار كار و هنجارم / غالباً تا به صبح، بيدارم
شب كه شد، بي خيال دير و كنشت / مي شود بي عذاب، خواند و نوشت
نه روم در پي وصول كوپن / نه كسي مي زند به من تلفن
الغرض، شب كه وقت كار من است / پسر بنده هم كنار من است
هرچه گويم به التماس و عقاب / كه پسرجان، برو بگير بخواب
مي كند بر و بر به بنده نگاه / بچه، جن است و خواب، بسم الله!
بارها حقه در جواب زدم / الكي خويش را به خواب زدم
ابتدا اره بر عصب سابيد / بعدش آمد كنار من خوابيد
صبر كردم كه مست خواب شود / نكند حقه ام خراب شود
بعدش آرام و نرم و پاورچين / نم نم از تخت، آمدم پايين
تا بيايم از آن محل، بيرون / بچه فرياد مي زند: «آخ جون!»
توي اين سالها نشد يك شب / بنويسم بدون او مطلب
شيطنت گرچه در اساسش هست / زير چشمي به من حواسش هست
راست گفت آن حكيم دانشمند / كه بدين شيوه، بچه ها شده اند
باعث حفظ صلح و امنيت / مانع ازدياد جمعيت!

                                                                    

در بيان «آرد نماند» و در مصيبت اجاره نشيني فرمايد

پسرم، جمع كن كه طبق روال / چشم بر هم زديم و شد سر سال
آمد از نو، عزاگرفتن ها / هي به دنبال خانه رفتن ها

از فلان دره تا بلندي ها / جست وجو در نيازمندي ها
شرح دادن، مدام و راه به راه / هي به اين شخص و هي به آن بنگاه

ماتم قبض و فيش، از يك سو / مشكل پول پيش، از يك سو
گفتن از خويش و خواه ناخواهی / طعن و تحقير مرد بنگاهي
گيرم اين روزها فرار كنم / ماه اسفند را چه كار كنم؟
روي انگشت پاي من، امروز / تاول از سال پيش، مانده هنوز
نه مرا مايه تا كنم تمديد / نه شرايط براي پيش خريد
نه مرا بخت و فال، تا پرشی / ببرم خانه، توي قرعه كشي
چاره اي نيست، غير لنگيدن / كارتن، روي كارتن چيدن

باز هم دوره فشار و تكان / باز هم مشكلات نقل مكان
باز هم خانه هاي كم متراژ / جنب شوفاژخانه يا گاراژ
خانه هاي قناس ناهنجار / خانه هاي كلنگي و نم دار
خانه هايي كه دل، ملول كنند / - تازه آن هم اگر قبول كنند -
بعد عمري اميد و دلتنگی / اين هم از مزد كار فرهنگي
!

سبیل نامه ی "نادر ختایی"

سیبیل داره یه عالمه / هر چی بگم بازم کمه
از سیبیلش خون می چکه / خون فراوون می چکه
سیبیل داره دوتا دوتا / از ش بخوا جدا جدا
از این سبیل تا اون سبیل / پل می زنیم با هفتا فیل
از این ورش تا اون ورش / تاکسی بگیر برو سرش
نه یک جهش نه صد جهش/ ماشین بگیر برو تهش
از این کنار تا اون کنار / باید بری تو با قطار
رو سیبیلت تاب می خوریم/ از آب خوریش آب می خوریم
وقتی غذا فراهمه / باید بگم همه کمه
سبیل داره یه عالمه / می ره تا ته قابلمه
سبیل داره طبق طبق / سگا بدورش وق وق
سبیل داره دو کله قند / کمون کمون و گیس بلند
سبیل داره الو الو / بفرمایین شما جلو
سبیل داره عروس برون/ کنار حوض یه تشت خون
تو باغ قدم مدم نزن / درختا رو بهم نزن
خودش کنار رز میره / سیبیل کنار حوض میره
سبیل نگو بلا بگو / خوشگل خوشگلا بگو
سیا سیا سیا سیا / سیا ولی طلا بگو
ماهم که اینجا جا داریم / اینجا برو بیا داریم
اگه سیبیل مال شماس / پس این چیه که ما داریم
میگن یه بار اب می خوره /تو بچگیش تاب می خوره
یه لاخی از سبیلشون / به چشم مهتاب می خوره
می خوام یه کم زور بزنم / قافیه تنبور بزنم
قوم عجوج مجوج بیان / بگین که با عروج بیان
سبیلاتو جور می کنی /تنم رو مور مور می کنی
نوکاشو نو تیز می کنی / دلم رو ریز ریز می کنی
حالت دودی بش نده / فر عمودی بش نده
فر تعادلی ببین / باخما منه! قلی ببین
قربون شعر و طنز تو / تحفه های نطنز تو
فدای نزل و بزلاتم / کشته هجو و هزلاتم
می ریزه از لبات غزل / واست می شم حسن کچل
بزن یه بار سبیلاتو / تا من ببینم لباتو
فدای اون لبات بشم / ول کن می خوام فدات بشم
همه بگین فداش فداش / رستمم این سیبیل نداش
از سیبیلاش خون می چکه / خون فراوون می چکه
سبیل داره یه عالمه / هرچی بگم بازم کمه

ختایی این شعر را پنجم خرداد۱۳۸۱در منقبت سبیل "ابوالفضل" سروده است! 

پرتره!

 

عکاسی یکی از هنرهای "عباس حسین نژاد" است

عکاسی یکی از هنرهای "عباس حسین نژاد" است!

 

سنگ ِ دریا / به ابوالفضل زرویی نصرآباد

 

این اشعار رود کلماتی است که از قلم "علیرضا روشن" برای "ابوالفضل" طغیان کرده است 

 سنگ ِ دریا
به ابوالفضل زرویی نصرآباد
که کلماتش نه سنگ ِ سنگسار، که ریگ ِ رمی ِ ظلمت است

می‌خواهم با تو حکایت ِ سرنوشت ِ سنگی کنم
به نقلی
از تبار و از تن ِ کوه
که خنجر ِ مورب ِ باران‌های ِ به گاه و بی‌ گاه ِ آسمانش
از صخره برید
و از فراز پستان ِ برنز ِ قله
به حفره‌ی ِ وحشی ِ دره کشاند
- آن‌جا که رود را
رسوب شب
سردی سرب می‌دهد
و عفت ِعفیفانه‌ی ِ سبزه
از قساوت ِ سرما
عفونت می‌کند -


باری
در تفسیر این هبوط
برخی بگفتند:
"ناف سنگ را
به نام بستر رود بریدند
تا از عبور بی‌عشوه‌‌ی آبش
تعمید دهند
که سنگ
با بطن ِ بی دهلیز قلبش
هیچ دانه‌ای را لانه نبود
آری
تا او را کفاره‌ی نخوت تاریخش مقبول افتد
قسمت رود کردند"


نیز قضای مقدر سنگ را
- راویان دیگر-
این‌گونه عبارت کردند:
"تا از غرور بی‌اعتبار ِ اساطیری‌اش بکاهند
قسمت ِ قعر دره را
بر پیشانی ِ فولادش نوشتند
که بادا که آونگ ِ سرطانی ِ نهر ِ نر
هم از عهده‌ی ِ بکارت ِ مادینگی‌ ِ عنین او برآید"

ایشان را ماسه‌‌های ماسیده در چشم‌انداز بی‌عمق رود
آیت ِ انکسار ِ غرور ِ سنگ بود
که گفتند:
"سنگ از رود
باردار ماسه می‌شود
تا بشکند"

القصه
هر کسی به ظنی
قصه‌ای ساز کرد
در اثبات ِِ سنگ
که عصمت نداشت
و رود
که طاهره بود

یکی گفت:
"به رودش دادند
از رودش طهارت دادند
تا محیای ِ سنگ ِ سنگساری شود"
- و از مخیله‌ی ِ بی رحم ِ سفاهتش
ثواب ِ انفجار ِ مغز ِ بلوط اندامی گذشت
که گناه او
نعمت لب بود و لذت بوسه -

باری هر کسی قصه‌ای ساز کرد
از ظلم و از گناه او
لیک یکی نگفت
که گذرگاه ماسه و سنگ
معبر ِ پالودن رود است
که آب
هر چه از سرچشمه‌اش دورتر
فساد ِ او بیشتر
نگفت یکی
نه
نگفت:
که چشمه از سنگ می‌جوشد
حاشا که یکی نگفت
که برکه از رود دور افتاده است
که رود از دریا
که دریا از اقیانوس

افسوس که یکی
حتی یکی در کار نبود
که عیار سنگ را به محک دیارش دریا بساید
نبود یکی در میانه
حسرتا که نبود
تا مرثیه تنهایی‌ سنگ را بسراید
بنگارد
که دیار سنگ دریاست
که او را سرچشمه‌
دریایی بود
که خشکید
تا هر ارتفاع حقیرانه‌ای
پیش چشم اهل زمین
کوه جلوه کند
دریا اگر نمی‌خشکید
کوه را آدمی کی می‌دید؟

آدمی
خو کرده به عادت عجول ِ کج‌فهمی
هر آنچه گردن او را به فراز برد
مظهر شگفت‌آور جلالت می‌داند
اما
غافل است
که گردن را
هیبت عمق به زیر می‌خواند

حال بشنو حکایت سنگ
او رسم سجده به جای آورد
گردن به زیر انداخت
طهارتش را به رود داد
وقف دریا شد
محو اقیانوس

و زان پس
از تکه‌ی غریب و خالی او در کوه
جوانه‌ای رویید
یادگار ِ هجرتش

طنزنامه‌ي خواندني ابوالفضل زرويي به سيدابراهيم نبوي

 

برای دوست عزیزم سید ابراهیم نبوی -حفظه الله فی الدارین-

خدمت مستطاب ذوالتکریم / حضرت شیخ ،سید ابراهیم
به تو از جانب تمامی خلق / یک « سلام علیکم » از ته حلق
یک « سلام علیک » طولانی / سرش این جا ، تهش بریتانی
یک « سلام » قرین به سوز جگر / چون سلام شیوخ بر منبر
بعد اظهار دوستی و سلام / دارد این بنده ، چار پنج کلام
تو که در طنز صاحب نظری / مگر از کار ملک بی‌خبری ؟
طنز گفتند ، پایه می‌خواهد / نقد پر مایه ... می‌خواهد
در جهانی که مایه‌اش سختی است / ... هم از ادات بدبختی است
شد بسی آدم گرانمایه / کله پا با هزار من ...
[صحبت از ... است و شیرین است / شعر ...ی که گفته‌اند این است!]
تو در این روزگار وانفسا / داخل باغ نیستی ، چه بسا
شده در خطبه‌های آدینه / هتک اهل قلم ، نهادینه
فی المثل شخص « اکبر گنجی » / - گرچه از حرف بنده می‌رنجی -
می‌شود عاقبت هدر ، خونش / می‌گذارند دست کم ، ...
- اکبر گنجی آشنای من است / یار دیرین و با وفای من است
می‌کنم کیف از نوشته‌ی او / صحبت تازه و برشته او
می‌نویسند ، حیف ، بعد عدم / روی گورش « شهید راه قلم » !-
آن چنان مرگ و این چنین مرده / هر که گفته شهید ... خورده!

***

تو که در نقد و طنز ، استادی ، / نه که از هفت دولت ، آزادی
می‌نویسی در آریا و نشاط / تند و بی‌احتیاط و با افراط
به خیالت که توی سوئیسی / که خودت ، دلبخواه بنویسی
تو که یک دفعه ، پنج - شش هفته / چوب در پاچه‌ات فرو رفته
تو که زندان کشیده‌ای اخوی / طعم آن را چشیده‌ای اخوی
می‌رسد ناگهان یکی الکی / از همین بچه‌های « ده‌نمکی »
می‌نماید تو را میان گذر / امر معروف و نهی از منکر
-آلت فعل او زبان خوش است / رویش البته یکی کمی ترش است
می‌شود بیخت از زمین کنده / می‌روی لای دست « پوینده »

***

بود راننده‌ای زمان قدیم / شوفر خط شوش - شابدولعظیم
در وصيت نوشت با فرزند / که بیا بشنو از پدر ، این پند
گرمسافر تو را کند تحسین / که : « برو تندتر » نکن تمکین
میل دارد هر آدمی لابد / که رسد زودتر به مقصد خود
تو به گفتار خلق ، گوش نده / برو آهسته ، گاز توش نده
اسب شد مبتلا به جفتک و ... / اشتر آهسته می‌رود شب و روز
رفتم آهسته بنده تا مادرید / تند رفت آن یکی به قم نرسید

***

خانمی دوستدار شعر و سرود / از قضا پیش بنده آمده بود
گفتمش« بحث شعر ، شیرین است / ویژگیهای شعر خوب، این است:
محکم و آبدار و پا برجا / گرم و احساسی و بلند و رسا »
خانم از گفته‌های من رنجید / سرخ شد ، بعد از آن که لب ورچید ،
گفت : ای بی حیا ، چه پررویی! / وصف ... است این که می‌گویی !
هر کسی حرف را - غنی و فقیر- / می کند طبق میل خود تفسیر
بالاخص طنز را که هست مدام / پر از ایهام و نکته و ابهام
گر نویسی زکفش و دمپایی / باز برمی‌خورد به یک جایی
شب ، نویسی زآدمی مرده / صبح ، بینی به « زنده » بر خورده

***

در مذمت اهل زمانه گوید - لعنهم الله
نشوی شادمان ، اگر گه گه / خلق گویند به‌به و چه‌چه
این جماعت که شاد و خندانند / داخل آدمت نمی‌دانند
آن که می‌گفت : «آفرین پسرک » / گوید از مبتلا شوی « به درک» !
آن که گوید : « دم فلانی گرم » / گوید آن روز باشه ،« دندش نرم» !
باشد اکنون به نرخ زر ورقت / توی زندان « قصر » ،... لقت

***

در حکایت شمس الواعظین ، کی جان به در برد و رجوع به حکایت شیرین ...

گفته بودی جناب «شمس الوا» / که « عظین » اش نشد در آنجا ، جا-
چرت و پرت مرا پسندیده / به افاضات بنده ، خندیده
خود ایشان ، کنار دفتر توس / متهم شد به خائن و جاسوس
حضرتش ، وقت آمدن سر کار / شد مواجه به لشکر « انصار »
اندر آن تنگنای بیم و امید / ریش او هم به داد او نرسید
آن یکی ، یا یکی از افرادش / سر پایی ، نمود ارشادش
زان وقایع ، اگر چه جان در برد / لیکن البته چند مشتی خورد
آن برادر اگر چه مشت زدش / کرد مردی ، نزد به جای بدش !
لطمه اصلا به پایه‌اش نزدند / هیچ مشتی به ...‌اش نزدند
مانده آن مشت هم به طالع سعد / مطمئنا برای دفعه بعد !
به چه دردی ، بگو که فی‌الغایه / می‌خورد سر دبیر بی... !؟

در فواید ... و لزوم محافظت از آن فرماید:


مردمان را در این جهان ، فرزند ! / نیست چون ... چیزی ارزشمند
مرد را در جهان ز خشک و ز تر / نیست چیزی ز ...ـایه واجب‌تر
ران مرغ آیت لوندی اوست / «تخم» او ، رمز سربلندی اوست
پیش فرزانگان ز عصر حجر / دنبلان بوده از جگر بهتر
گر کنی همنشین با نخودش / تره هم می‌رود به تخم خودش
هی به تخمت حواله دادی مفت / تخم اگر بشکند چه خواهی گفت ؟
گر نخواهی رسد به ... خراش / حافظ بیضه‌ی حکومت باش !

***

در اعتذار و ختم کلام فرماید:

الغرض ، بنده خیر خواه تو ام / مخلص لطف گاه گاه توام
«سین ، الف ، نونِ » مهربان منی / نور چشمی ، عزیز جان منی
یک کمی تند می‌روی گاهی / ورنه خوبی ، گلی ، ملی ، ماهی
شعر ما باعث مرارت شد / عذر می‌خواهم ار جسارت شد
بهر تعظیم می‌شود دولا / دوستار صمیمی‌ات « مُلا »