صبحگاه واقعه
اول که مرا بابت وقفه در گذاشتن ادامه بامعرفتها ببخشید و دوم اینکه می خواهم به مناسبت چهارمین سالروز زلزله ی بم شعر "صبحگاه واقعه" ی برادر را برایتان بگذارم.
همانطور که می دانیدطنز جدی ترین قالب بیان درد اجتماع است و بعضی اوقات آن قدر جدی که گاه در صورت نیز ساختار خود را فراموش می کند و به جد تبدیل می شود. این شعر نمونه ای از این مطلب است.
خواب بودند ، خواب می
دیدندخواب سنگین و غیر
تحمیلیخواب تفریح ،خواب آرامش
خواب شیرین صبح تعطیلی
جمعه :تعطیل ، جمعه :خواب و
خیالجمعه : دروازه ای به باغ
بهشتمثل هر هفته باز هم می
شدمشق را عصر روز جمعه
نوشت***
دخترک خفت و دست های
پدرطفل را بین دست و بال
گرفتسر که چرخاند رختخواب
پدرباز هم بوی پرتقال گرفت
***
پیش از این آسمان محبت
داشتبه زمین، گرم، عشق می
ورزیدتیره شد ارتباط های
قدیمآسمان سرد شد، زمین لرزید
***
خانه ... گهواره ، آسمان
... مادربانگ دیوار و سقف
.. لالاییمردمان ... کودکان خواب
آلودبلعجب صحنه ای تماشایی
***
آسمان قصه بلندی داشت
شهر خوابید و قصه شد
کوتاهدر « بم » اما چقدر طول
کشیدشب یلدای پنجم دی ماه
***
کودکان خفته همچنان
معصومغافل از سقف روی گرده
شانباد می آمدو ورق می
خورددفتر مشق خط نخورده شان
***
کودکم ... مادرت تشر می
زدمنضبط باش و پاک بازی
کندیگر اینجا کسی مزاحم
نیستتا دلت خواست ، خاک بازی کن
***
نخلبانان شهر بم امسال
رطب ختم خویش می چیدند
کودکان گرم رخوتی شیرین
خواب بودند و خواب می دیدند
***
خواب بودندو خواب می
دیدندخواب سنگین و غیر
تحمیلیخواب تفریح ، خواب
آرامشخواب شیرین صبح تعطیلی