بامعرفت ها
شعری که امروز از برادر برایتان می گذارم یکی از کارهایی است که همیشه در خلوت هام زمزمه می کنم و بیشترش را حفظ هستم . کسانی که ابوالفضل را بشناسند حتما می دانند که این اشعار دغدغه های حقیقی اوست و خیلی از مخاطبان جدیدش نیز با این اشعار و "گفت و گو های تنهایی" اش او را شناخته اند.
به دلیل طولانی بودن این مثنوی مجبورم آن را در چند پست بگذارم.
حال می رویم به سراغ قسمت اول مثنوی با معرفت ها که به تمام با معرفت های عالم تقدیم شده است.
اي جماعت! چطوره حالاتتون؟
قربون اون فهم و كمالاتتون
گردنتون پيش كسي خمنشه
از سربنده، سايهتون كمنشه
راز و نياز و بندگيتون درست
حساب كتاب زندگيتون درست
بنده ميشم غلام دربستتون
پيش كسي دراز نشه دستتون
از لبتون خنده فراري نشه
خدا نكرده، اشكي جاري نشه
باز، يه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز
راست و حسينيش، نميدونم چرا
بيني و بينيش، نميدونم چرا
فرقي نداره ديگه شهر و روستا
حال نميدن مثل قديما، دوستا
شاپركها به نيش مجهز شدن
غريب گزا هم آشناگز شدن
***
تنگ غروب، كه شهر پرشد از «رپ»
ما مونديم و يه كوچه علي چپ
خورشيده مينشست كه ما پاشديم
رفتيم و گم شديم و پيدا شديم
رفتيم و چرخي دور ميدون زديم
ماه كه در اومد، به بيابون زديم
آخ كه بيابون چه شبايي داره
شب تو بيابون چه صفايي داره
شب تو بيابون خدا بساط كن
اون جا بشين با خودت اختلاط كن
دل كه نلرزه، جز يه مشت گل نيست
دلي كه توش غصه نباشه، دل نيست
اين در و اون در زدناش قشنگه
به سيم آخر زدناش قشنگه
دلم گرفته بود وغصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم
نصفه شبي،به كوه تكيه كردم
نشستم و تا صبح گريه كردم
سجل و مدرك نميخواد كه گريه
دستك و دنبك نميخواد كه گريه
***
رولبمون هميشه خنده پيداست
ميخنديم،اما دلمون كربلاست
ساعت الان حدود چهار و نيمه
غصه نخور دادش، خدا كريمه
ادامه دارد...